پرش به محتوای صفحه

در بیروت دریایی نیست

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۸۵

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب “در بیروت دریایی نیست” نوشتۀ غادة السمان ترجمۀ سرمد اغوالی گزیده ای از متن کتاب: ندای کشتی طوفان شهر را با تاریکی، باران و زوزه‏های باد احاطه می‏کند. اتاقم وحشت‏زده در گوشه‏ای از اعماق ساختمان پنهان شده. نفس‏های ساعت بر دیوار به شماره افتاده و عقربه‏هایش شب را به نیمه نزدیک می‏کنند. کتابخانۀ پربارم از شوق عصیان زبانه می‏کشد. باران بر شیشه می‏کوبد و بر ص

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-344050
شابک
۱۴۰۰۱۲۱۹۰۱
تعداد صفحه
۱۸۵
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از غاده السمان

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب جغد روشنفکر (پرسش)

غاده السمان

ترجمه‌ی شمیم عبدلیان

پرسش

۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جاده ی جنون

غاده السمان

ترجمه‌ی فائزه جمالی

افراز

۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دانوب خاکستری

غاده السمان

ترجمه‌ی نرگس قندیل زاده

ماهی

۴۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب با این همه عاشقت بوده ام:عاشقانه های غاده السمان

غاده السمان

ترجمه‌ی موسی بیدج

سرزمین اهورایی

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب زنی عاشق زیر باران

غاده السمان

ترجمه‌ی ستار جلیل زاده

ثالث

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب زنی عاشق در میان دوات

غاده السمان

ترجمه‌ی عبدالحسین فرزاد

نشر چشمه

۱۱۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۳٬۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی سرمد اغوالی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دهان های گشاد

محمد زفزاف

ترجمه‌ی سرمد اغوالی

افق

۲۹۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب “در بیروت دریایی نیست” نوشتۀ غادة السمان ترجمۀ سرمد اغوالی گزیده ای از متن کتاب: ندای کشتی طوفان شهر را با تاریکی، باران و زوزه‏های باد احاطه می‏کند. اتاقم وحشت‏زده در گوشه‏ای از اعماق ساختمان پنهان شده. نفس‏های ساعت بر دیوار به شماره افتاده و عقربه‏هایش شب را به نیمه نزدیک می‏کنند. کتابخانۀ پربارم از شوق عصیان زبانه می‏کشد. باران بر شیشه می‏کوبد و بر صورت تو که همیشه، از زمانی که شناختمت، در پس هر پنجره‏ای پیدا می‏شود. چمدانِ گشوده‏ای که چند دقیقۀ دیگر پر خواهد بود پیش رویم است… و پشت‏سرم ساعت، دیوار و کتابخانه‏ای که از آن روی گرداندم؛ چراکه پنجره و باران، ظلمت و ناشناخته‏ها و صورت تو را که همیشه در پس هر پنجره پیدا می‏شود انتخاب کردم؛ چراکه در صَنین [1] در پس برف و باران، در پس رنگ و صدا و پژواک، در منتهای وحشت بی‏پایانْ قله‏ای فراموش‏شده پنهان است. و ما در جست‏و‏جوی آن خواهیم بود، به‌سوی آن می‏رویم، در آن برافروخته می‏شویم و از آنجا به‌سوی حقیقت‏های دور رهسپار خواهیم شد. و بازنمی‏گردیم و همچون دو گرگ، دو پرنده، دو ذره دور خواهیم شد و هیچ‏چیز غیر از ما نخواهد بود. خواهند گفت گریختند! سر بر نمی‏گردانیم به آنها بگوییم ما نگریختیم، فقط رفتیم وقتی که تمام احساساتمان را کنار آنها از دست دادیم. می‏شنوم که مدیرم فریاد می‏زند: «زن دیوانه! از همۀ آنها باوقارتر، بافرهنگ‌تر و پر‏کار‏تر بود.» سپس همسرش بازگو کردن این داستان مهیج برای دوستان را برعهده می‏گیرد و دوستانش چه زیادند وقتی در خانه رسوایی به بار می‏آید: «از همان اول حدس می‏زدم این‏طور بشود؛ ترشیده، زیبا و بی‏کس‏وکار، تنها یک کتاب از کتابخانۀ بزرگش کافی بود که هر عاقلی را به دیوانگی بکشاند.» بگذار هرچه می‏خواهند بگویند… ای لباس‏های پراکنده‏ام در چمدان خالی، ای قله‏ای در صنین، مردد نخواهم شد، ای صورتش پشت پنجره، ای ملال سال‏های سی از پاکدامنی‌ام میان بانگ مؤذن و ناقوس کلیسا، حوا بیدار شد، بگذار جنگل‏ها به سجده درآیند. هیچ کتابی با خود نمی‏برم، بگذار برای اولین‏بار چمدانم زن باشد! ساعت بر دیوار بی‏قراری می‏کند، چیزی نمانده دوازده طنین زنگش شهر را فراگیرد. بدون شک، اکنون، همسرت خواب است. فرزندانت خواب‏اند و تو از اتاقتان می‏شتابی که از او بگریزی، از داستان‏های یکنواخت و لزج که دائماً بر زبان دارد، از گهوارۀ ملالی که در هر گوشه‏ای آویزان است. چمدانی که از صبح آماده کرده‏ای برمی‏داری و آرام به‌سمت در می‏روی تا کنار درختِ نزدیک خانه‏ات منتظرم باشی. دیر نمی‏کنم. به آغوش گرمت بگو من در حال آمدنم. بعد از بستن چمدانم سعی می‏کنم آن را بلند کنم. سنگین است، مرا به‌سوی زمین می‏کشد، به‌سوی اتاق و خانه‏ام. آن را از زمین می‏کنَم و از اتاق خارج می‏شوم. دست‏هایی نامرئی از آنجا دراز می‏شوند و سعی می‏کنند مرا بگیرند و به مغاک ناامیدی‏ام بازگردانند. اینجا نمی‏مانم تاعمری را بی‏حاصل و بدون درک کامیابی سپری کنم. چمدان‏به‏دست از پله‏ها پایین می‏آیم. به‏راستی در کدام اتاق آن را خواهم گشود و در کدام گنجه آن را دوباره مرتب خواهم کرد؟ نمی‏دانم چرا احساسی شدید به من می‏گوید این اتفاق هیچ‏گاه رخ نخواهد داد. درحالی‏که درِ اتومبیل کوچکم را باز می‏کنم این خیالات را کنار می‏زنم، چمدانم را روی صندلی عقب پرت می‏کنم، اتومبیل را روشن، چند دقیقه صبر می‏کنم که گرم شود و به‌سمت تو روانه می‏شوم. به خانه‏ام نگاه می‏کنم، حضور فروتنانه، خاموش و محقرانه‏اش را در میان دیگر خانه‏ها بدرود می‏گویم. من شعله می‏کشم، در شوق رفتن تکه‏تکه می‏شوم. سی سال است که بیهوده جست‏و‏جو می‏کنم و گاه گمان می‏کنم چیزی یافته‏ام. موشِ کتابخانه‏ای بودم. با شیاطینِ میلتون [2] رقصیدم، ‏همراه دانته از دوزخ گذشتم، در پس‏کوچه‏های پاریس کنار زولا خزیدم و ‏همراه ولتر طعنه‏ها زدم و بعد چه؟ هیچ؟ هیچ نبود، جز اینکه حقیقتی را که تکیه‏گاهم باشد نیافتم، چیزی که مرا دوباره بیافریند، متمایزم کند و در این سردرگمی عظیمْ ویژگی و امتیازی به من بخشد، هیچ‏. مدوسا [3] ی فرهنگ مرا به سنگ تبدیل کرد. مرا بیشتر تباه کرد و همان سؤال همچنان مرا تکه‏تکه می‏کرد: و بعد چه؟ معنی همۀ اینها چیست؟ تا وقتی که تو را دیدم و فهمیدم تنها حقیقت همان مرد دلدار و دلباخته است. نه، پشیمان نیستم، تو واپسین و یگانه بخت منی و تردید نخواهم کرد. به‌طرف وعده‌گاهمان به راه می‏افتم. چیزی نمانده برسم. خانه‏ات را فرورفته در ابر خمودگی و مرگ می‏بینم. تو ستاره‏ای هستی که در کنار درخت نور می‏افشانی. از خانه‏ات می‏گذرم و مقابلت می‌ایستم، تو را سوار می‏کنم. چمدانم زیر سنگینی جفتش، که وقتی کنارم می‏نشستی به صندلی عقب انداختی، نالۀ مستی سر می‏دهد. بار دیگر فضای ماشین ملتهب می‏شود. بار دیگر آن چشمان عجیب پ