در بیروت دریایی نیست
۱۸۵
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “در بیروت دریایی نیست” نوشتۀ غادة السمان ترجمۀ سرمد اغوالی گزیده ای از متن کتاب: ندای کشتی طوفان شهر را با تاریکی، باران و زوزههای باد احاطه میکند. اتاقم وحشتزده در گوشهای از اعماق ساختمان پنهان شده. نفسهای ساعت بر دیوار به شماره افتاده و عقربههایش شب را به نیمه نزدیک میکنند. کتابخانۀ پربارم از شوق عصیان زبانه میکشد. باران بر شیشه میکوبد و بر ص
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-344050
- شابک
- ۱۴۰۰۱۲۱۹۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۸۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سرمد اغوالی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “در بیروت دریایی نیست” نوشتۀ غادة السمان ترجمۀ سرمد اغوالی گزیده ای از متن کتاب: ندای کشتی طوفان شهر را با تاریکی، باران و زوزههای باد احاطه میکند. اتاقم وحشتزده در گوشهای از اعماق ساختمان پنهان شده. نفسهای ساعت بر دیوار به شماره افتاده و عقربههایش شب را به نیمه نزدیک میکنند. کتابخانۀ پربارم از شوق عصیان زبانه میکشد. باران بر شیشه میکوبد و بر صورت تو که همیشه، از زمانی که شناختمت، در پس هر پنجرهای پیدا میشود. چمدانِ گشودهای که چند دقیقۀ دیگر پر خواهد بود پیش رویم است… و پشتسرم ساعت، دیوار و کتابخانهای که از آن روی گرداندم؛ چراکه پنجره و باران، ظلمت و ناشناختهها و صورت تو را که همیشه در پس هر پنجره پیدا میشود انتخاب کردم؛ چراکه در صَنین [1] در پس برف و باران، در پس رنگ و صدا و پژواک، در منتهای وحشت بیپایانْ قلهای فراموششده پنهان است. و ما در جستوجوی آن خواهیم بود، بهسوی آن میرویم، در آن برافروخته میشویم و از آنجا بهسوی حقیقتهای دور رهسپار خواهیم شد. و بازنمیگردیم و همچون دو گرگ، دو پرنده، دو ذره دور خواهیم شد و هیچچیز غیر از ما نخواهد بود. خواهند گفت گریختند! سر بر نمیگردانیم به آنها بگوییم ما نگریختیم، فقط رفتیم وقتی که تمام احساساتمان را کنار آنها از دست دادیم. میشنوم که مدیرم فریاد میزند: «زن دیوانه! از همۀ آنها باوقارتر، بافرهنگتر و پرکارتر بود.» سپس همسرش بازگو کردن این داستان مهیج برای دوستان را برعهده میگیرد و دوستانش چه زیادند وقتی در خانه رسوایی به بار میآید: «از همان اول حدس میزدم اینطور بشود؛ ترشیده، زیبا و بیکسوکار، تنها یک کتاب از کتابخانۀ بزرگش کافی بود که هر عاقلی را به دیوانگی بکشاند.» بگذار هرچه میخواهند بگویند… ای لباسهای پراکندهام در چمدان خالی، ای قلهای در صنین، مردد نخواهم شد، ای صورتش پشت پنجره، ای ملال سالهای سی از پاکدامنیام میان بانگ مؤذن و ناقوس کلیسا، حوا بیدار شد، بگذار جنگلها به سجده درآیند. هیچ کتابی با خود نمیبرم، بگذار برای اولینبار چمدانم زن باشد! ساعت بر دیوار بیقراری میکند، چیزی نمانده دوازده طنین زنگش شهر را فراگیرد. بدون شک، اکنون، همسرت خواب است. فرزندانت خواباند و تو از اتاقتان میشتابی که از او بگریزی، از داستانهای یکنواخت و لزج که دائماً بر زبان دارد، از گهوارۀ ملالی که در هر گوشهای آویزان است. چمدانی که از صبح آماده کردهای برمیداری و آرام بهسمت در میروی تا کنار درختِ نزدیک خانهات منتظرم باشی. دیر نمیکنم. به آغوش گرمت بگو من در حال آمدنم. بعد از بستن چمدانم سعی میکنم آن را بلند کنم. سنگین است، مرا بهسوی زمین میکشد، بهسوی اتاق و خانهام. آن را از زمین میکنَم و از اتاق خارج میشوم. دستهایی نامرئی از آنجا دراز میشوند و سعی میکنند مرا بگیرند و به مغاک ناامیدیام بازگردانند. اینجا نمیمانم تاعمری را بیحاصل و بدون درک کامیابی سپری کنم. چمدانبهدست از پلهها پایین میآیم. بهراستی در کدام اتاق آن را خواهم گشود و در کدام گنجه آن را دوباره مرتب خواهم کرد؟ نمیدانم چرا احساسی شدید به من میگوید این اتفاق هیچگاه رخ نخواهد داد. درحالیکه درِ اتومبیل کوچکم را باز میکنم این خیالات را کنار میزنم، چمدانم را روی صندلی عقب پرت میکنم، اتومبیل را روشن، چند دقیقه صبر میکنم که گرم شود و بهسمت تو روانه میشوم. به خانهام نگاه میکنم، حضور فروتنانه، خاموش و محقرانهاش را در میان دیگر خانهها بدرود میگویم. من شعله میکشم، در شوق رفتن تکهتکه میشوم. سی سال است که بیهوده جستوجو میکنم و گاه گمان میکنم چیزی یافتهام. موشِ کتابخانهای بودم. با شیاطینِ میلتون [2] رقصیدم، همراه دانته از دوزخ گذشتم، در پسکوچههای پاریس کنار زولا خزیدم و همراه ولتر طعنهها زدم و بعد چه؟ هیچ؟ هیچ نبود، جز اینکه حقیقتی را که تکیهگاهم باشد نیافتم، چیزی که مرا دوباره بیافریند، متمایزم کند و در این سردرگمی عظیمْ ویژگی و امتیازی به من بخشد، هیچ. مدوسا [3] ی فرهنگ مرا به سنگ تبدیل کرد. مرا بیشتر تباه کرد و همان سؤال همچنان مرا تکهتکه میکرد: و بعد چه؟ معنی همۀ اینها چیست؟ تا وقتی که تو را دیدم و فهمیدم تنها حقیقت همان مرد دلدار و دلباخته است. نه، پشیمان نیستم، تو واپسین و یگانه بخت منی و تردید نخواهم کرد. بهطرف وعدهگاهمان به راه میافتم. چیزی نمانده برسم. خانهات را فرورفته در ابر خمودگی و مرگ میبینم. تو ستارهای هستی که در کنار درخت نور میافشانی. از خانهات میگذرم و مقابلت میایستم، تو را سوار میکنم. چمدانم زیر سنگینی جفتش، که وقتی کنارم مینشستی به صندلی عقب انداختی، نالۀ مستی سر میدهد. بار دیگر فضای ماشین ملتهب میشود. بار دیگر آن چشمان عجیب پ



































