دسته یک
اصغر کاظمی، متولد 1344 تهران، رزمنده دیروز و نویسنده امروز از نامهای شناخته شده تاریخ و ادبیات دفاع مقدس است. کاظمی را اهل کتاب با کتاب«دسته یک» میشناسند؛ نویسندهای که سالهای نوجوانی و جوانی اش را در جنگ گذراند و پس از پایان جنگ تحمیلی خاطراتش را در قالب یادداشت، مقاله و کتاب منتشر کرد. وی کتاب خواندنی دیگری هم دارد به نام«بمو»که در زمان انتشارش نظرات بس
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-179737
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از سوره مهر
مشاهدهی همهتوضیحات
اصغر کاظمی، متولد 1344 تهران، رزمنده دیروز و نویسنده امروز از نامهای شناخته شده تاریخ و ادبیات دفاع مقدس است. کاظمی را اهل کتاب با کتاب«دسته یک» میشناسند؛ نویسندهای که سالهای نوجوانی و جوانی اش را در جنگ گذراند و پس از پایان جنگ تحمیلی خاطراتش را در قالب یادداشت، مقاله و کتاب منتشر کرد. وی کتاب خواندنی دیگری هم دارد به نام«بمو»که در زمان انتشارش نظرات بسیاری جلب کرد. نمای دور:آیتالله خامنهای، رهبر معظم انقلاب: از جنگ یک تصویر باشکوه ولیکن دوری در جلو چشم همه بود، باشکوه و با عظمت. اما مثل تابلویی که در بالا گذاشته باشند و آدم از دور بخواهد به آن نگاه کند. این کتابها آمدند این ریزهکاری تابلو را کشاندهاند جلو و حالا انسان میتواند آن ها را از نزدیک ببیند. این «دسته یک» را ببینید! به هیچ وسیلهای نمیشد آن ریزهکاریهای زیبای آن تابلوی با عظمت را به کسی نشان داد جز در چنین کتابی و با چنین مصاحبههایی؛ با همین خصوصیاتی که انجام گرفته. انصافا خیلی خوب سلیقه به خرج داده و خیلی خوب کار کردهاند. اصغر کاظمی: برای بازگویی این خاطرات، رزمندگان دسته یک گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله (ص) را انتخاب کردیم. هدف هم این بود که اکنون و پس از گذشت سالها به این بیاندیشیم که نوجوانان بسیجی با چه انگیزهای به اختیار خود و مشتاقانه پا به راه جانبازی نهادند ؟ از کتاب:هر دسته سوار یک کامیون شد. کف کامیون را پتو پهن کرده بودند. دستور آمد که کسی برزنت روی قسمت بار کامیون را کنار نزند تا عملیات لو نرود. در راه، پرتقال پخش کردند. یک جعبه پرتقال را در راه خوردیم و پوستش را هم در جعبه گذاشتیم. نمیدانستیم به کجا میرویم؛ اما یکی از بچههای دسته که بچه خوزستان بود، با نگاه از سوراخهای برزنت گفت که نزدیک آبادان هستیم. شب هنگام از کامیون پیاده شدیم. باران نمنم میآمد. صفحه 399و400 از همین قلم:خرمشهر در اسناد ارتش عراق (سوره مهر) بمو (سوره مهر) قصه قصرشیرین (سوره مهر)










































