پرش به محتوای صفحه

قطار سفید

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۲۱

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از متن کتاب مجموعه شعر “قطار سفید” سرودۀ شمس لنگرودی گزیده ای از متن کتاب برای مادرم بتول فخرایی رودسری که در کنار من، در زمان و مکان تولدم درگذشت. رکاب بزن برادر کوچکم رکاب بزن که راه درازی در پیش است. وقت که می گذرد به کجا می رود انبانک طلائی وقت ها کجاست نگهبانانش کیستند؟ چه کسی ما را می نویسد چه کسی می خواند چه کسی پاک می کند. ما چون شهاب رها شد

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-302193
شابک
۴۷۸۷۳۷۶۶۰۰۹۷۸
تعداد صفحه
۲۲۱
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از شمس لنگرودی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب فنون شاعری (از‌نگاه‌شمس‌لنگرودی) آرادمان
۶۹٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سخت مثل آب DVD

شمس لنگرودی

اختران

۱۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شب، نقاب عمومى است

شمس لنگرودی

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان اشعار حافظ

شمس لنگرودی، حافظ

نگاه

۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گزینه اشعار (شمس لنگرودی)

شمس لنگرودی

مروارید

۳۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درون شدم از دری که نیست

شمس لنگرودی

مروارید

۲۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آن ها که به خانه من آمدند
۳۹۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۳٬۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب چشم هایش | جلد شومیز

بزرگ علوی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از متن کتاب مجموعه شعر “قطار سفید” سرودۀ شمس لنگرودی گزیده ای از متن کتاب برای مادرم بتول فخرایی رودسری که در کنار من، در زمان و مکان تولدم درگذشت. رکاب بزن برادر کوچکم رکاب بزن که راه درازی در پیش است. وقت که می گذرد به کجا می رود انبانک طلائی وقت ها کجاست نگهبانانش کیستند؟ چه کسی ما را می نویسد چه کسی می خواند چه کسی پاک می کند. ما چون شهاب رها شده ای در تاریکی به دنیا می آئیم و راه افتادن خود را روشن می کنیم. رکاب بزن برادر کوچکم رکاب بزن که به غیر رسیدن هیچ چاره نیست. ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقۀ نیمروز بیست و ششم آبان روز با عصای گلی‌رنگش بیرون اتاقم ایستاده است و لباسش را از خرده ریزۀ  پائیز می تکاند باران به شکل همیشگیش با خود حرف می زند باران که دستنوشته های هواشناسی را پاک می کند و به میل خود می بارد. دم جنبانک ها بر گلدسته ئی از شبنم ایستاده اند آواز مبهمی از گنج ها می خوانند چرخ ریسک ها کیسه های کوچک روشنائی بر دوش خواهران نسیم را در سایۀ انجیر بن بیدار می کنند. گنجشک ها به زبان محلی خود غیبت می کنند زنبیل موریانه پر از خرده ریزۀ چوب های خیس. ساعت دوازده و بیست و پنج دقیقۀ نیمروز بارانی ریز بار مرغ های دریائی، شتابان، ساک کوچک شان را می بندند و شال گردن شان با دو لک کوچک خون با طرح  دو پرندۀ قهرمان که عاشقانه بر کف دریا جان باختند. مادر! میان من و این مرغ های دریایی حایل شو میان من و این بلبل و مینا که با خود حرف می زنند و عطسۀ سهره های سیاه پایانی ندارد مادر! میان من و این نیمروز پائیزی حائل شو می خواهد مرا ببرد و به دست کسی بسپارد که نمی شناسم. اول صدای دسته جمعی بال های شان را از سینۀ خود می شنیدم بعد همهمه شان پنجره را باز کرد و صدای مادر ـ بی آن که لب از لب بگشایدـ ( او همیشه بی سخن از رنج ها حرف می زد و یقین داشتیم، پیشتر از این، پرندۀ خارزاری بوده است) مادر! میان میان من و این بادهای دریایی حایل شو میان من و این بادهای شور از کودکی ات بگو! یعنی روزگاری همـآشیانۀ مرغ های دریائی بوده ای و تگرگ آستینت را می کشید و به آشیانۀ مرغ های دریائی می رسانید همـآشیانۀ کبک های دری بوده ای و تو با آنها حرف می زدی؟ آنها از چه سخن می گفتند و به هنگامی که خواب می شدی خواب شان را می دیدی که از پیشانی تان می گذشت و گرد اتاق ها می چرخید؟ و زمانی که آذرخش کبود بر درها می کوبید و به جست و جوی کلیدی می گشت تا دان پرندگان را برای ستارگان یتیمش برچیند تو کجا می رفتی! و دو پاسبان شنل پوش در تاریکی  _ رعدهای سیاه را از آشیانه تان دور می کرد … بعدها چه شد که تو را به پدر سپردند مادر! رکاب بزن برادر کوچکم رکاب بزن که راه درازی در پیش است. همه چیز ساده بود مثل گذشتن ماشینی در باران که برق می زند یا برگ های خزانی که فرو می ریزد و پیراهن مردی مرده که زمانی طولانی در جا لباسی مرد مانده است. در کودکی همه چیز ساده بود آرام و طبیعی چون گردش تنبلانۀ بادی برکشتزار که با حوصله برگ ها را از هم باز می کند و به دیدن موری خوشنود است و مثل شانۀ آفتاب صبح که همیشه کمی خیس به نظر می رسد. همه چیز ساده بود برمی خاستیم روی ثانیه ها می دویدیم صدای شکستن وقت را نمی شنیدیم. و مرگ چیزی دور بود دور مثل آخر تابستان که مدرسه ها باز می شدند. ما از سکوت قاطری که سوارش را می کشید چیز زیادی نمی دانستیم ( آیا تا پایان جهان سکوت می کند و دنیا در سیاهی رازی غرق می شود). مادر! برای من از اسب ها بگو، قاطرها برای چه اسب ها غمگین اند آیا به گذشته های غم آلودی فکر می کنند و چشم های شان دو برکۀ شفاف برف چشم های شان. رکاب بزن برادر کوچکم رکاب بزن! راه مانده است و ما هنوز دنبال پرستوئی می گردیم که غروبی بال اش را به پرستوئی دیگر تعارف می کرد. می گفتم برای من از آبها بگو از دریای خزر که دو بال کف آلود کم دارد از چمخاله، زمانی که پیالۀ چای را برمی داشت و به آفتاب رنگ پریدۀ عصرگاهی گوش می سپرد برای من از آبها بگو که یکسره برق می زنند حال آن که در ستایش شان جز سکوت هیچکس نیست سکوت بچه غول خوابزده ئی که پرچم کوچکی در دستش گرفته تکان می دهد و گلۀ گاومیش های سیاه رودخانۀ تاریک را به جستن رازی شخم می زنند و سفال ها که بخار می کنند راز برمی خیزد دست و صورت خود را می شوید و عقاب ها، چکه های تازۀ راز را از کنار لبش می مکند و به شکل بلوری غیب می شوند. نه، این باران ها همان نیست که بر سر کودکی می بارید او به هر چه که دست می کشید قلبی می بخشید بر هر چهره که بال می گشود دسته گلی برجا می نهاد طوری که شکل انار می ترکید و از گوشۀ هر سطری می چکید. نه این باران ها همان نیست بارانی نرمبار که لنگر کشتی را می گشود و کشتی ها ( بی آن که بدانند ) مست به خیابان ها می آمدند به مورچه های بی خانه س