حامله و امپراتور
۱۳۵
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب حامله و امپراتور می خوانیم : فهرست داستانی دربارهی رستوران بزرگ… 9 اُردی.. 17 اون سه نفر. 39 حامله و امپراتور 47 باغِ قوام… آستانه. 65 چرخدار، توله و ژتونها 75 ریباس…. 91 زنِ چاقی با هماهنگی جناب سرهنگ… 97 مکعبهای دیشب… 107 گامیش…. 111 هیولای قنات… 121 مجتمع مسکونی رَستگان + 1. 129 داستان دربارهی رستوران بزرگ دیروز که بعد از مدتها دربارهی
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-679279
- تعداد صفحه
- ۱۳۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب حامله و امپراتور می خوانیم : فهرست داستانی دربارهی رستوران بزرگ… 9 اُردی.. 17 اون سه نفر. 39 حامله و امپراتور 47 باغِ قوام… آستانه. 65 چرخدار، توله و ژتونها 75 ریباس…. 91 زنِ چاقی با هماهنگی جناب سرهنگ… 97 مکعبهای دیشب… 107 گامیش…. 111 هیولای قنات… 121 مجتمع مسکونی رَستگان + 1. 129 داستان دربارهی رستوران بزرگ دیروز که بعد از مدتها دربارهی آن مسئله حرف زد دستم را گرفته بود و روی شکمش گذاشته بود و میپرسید: «اونو توی شکمم حس میکنی؟» بعد جیغ زده بود و او را به بیمارستان رسانده بودم، در حالی که همهی راه گریه میکرد و خون از زیر ناخنهایش که از درد توی بازوی من فرو کرده بود بیرون میزد. از مار و مارمولک و خزندگان بدش میآمد. روزی که تصمیم گرفتیم از ایران برویم هم خیلی برایش مهم بود جایی را انتخاب کنیم که از آفتابپرست و سمندر و مارمولک خبری نباشد. سالهای هزار و سیصد و نود بود. نزدیک چهار سال طول کشید تا شرایط مهاجرت جور شود و از کشور خارج شویم. از همان دردسرهای ویزا و کار و اقامت و گردش حساب و زبان و از این دست مسائل بود. مثل هر تازهواردی دو، سه سالی هم طول کشید که به سرزمین و فرهنگ جدید و سنتهای آن عادت کنیم. شبیه آنها حرف بزنیم. شبیه آنها بخندیم. مثل آنها بخوابیم و همانطوری راه برویم که آنها میروند. اما چیزی که به طور خاص میخواهم به آن اشاره کنم این است که این عادت کردن فرآیندی است که در عمل هیچوقت به طور قطعی محقق نمیشود و پایانی ندارد، و از طرف دیگر عملاً از همان هفتهی اول شروع میشود. از همان روز دوم و سوم به بعد آدم در ذهن خود شروع میکند به نشانهگذاری جاهایی که بار اول آنها را پسندیده. مثل سفرهای کوتاه به کشورهای دیگر میماند. رستورانی که آدم از سوفلهی آن خوشش آمده یا طعم و ادویهی غذایش با ذائقهی آدم همخوانی داشته. باری که یک بعد از ظهر خوب را در آن تجربهکرده و گردانندهاش یک نوشیدنی اضافی مهمانش کرده باشد. تخفیف خوبی که در یک فروشگاه گرفته و از این طور موارد. از روز دوم و سوم به بعد آدم دیگر جاهای آشنایی را برای رفتن میشناسد و همین نوعی احساس آرامش، اعتماد به نفس، و یکجور متعلق به آنجا بودنِ کوچک و در حال جوانه زدن در آدم ایجاد میکند. این است که همیشه بعد از سفر، برای دوستهایی که تا به حال به آن کشور نرفته باشند از سرزمینی که انگار به آن تعلق داریم صحبت میکنیم و با آدمهایی که رفته باشند مثل یک همشهری با تجربههای نوستالژیک قدیمی برخورد میکنیم. اما آدم انگار هرگز به طور قطعی متعلق به آنجا نمیشود. انگار همیشه چیزهایی هست که نمیتوانی با آنها کنار بیایی و هنوز باید سعی کنی به آنها عادت کنی و نسبت خودت را با آنها مشخص کنی. همهی اینها که گفتم نوعی مقدمه محسوب میشود برای داستانِ رستوران. هفتهی دومی بود که آنجا مستقر شده بودیم و هنوز با ذائقه و طعم غذاها مشکل داشتیم. رستوران ایرانی هم در کار نبود. لااقل در شهری که ما ساکن شده بودیم. برای ما فقط مکدونالد بود و پیتزا و همبرگری. یک روز ظهر بود که خسته از پیگیریِ کاری در یکی از ادارههای دولتی، در خیابان سرگردان شدیم. از شدت گرما روی صندلی باری بزرگ که رو به خیابانِ اصلی و کوچه کناری باز بود نشستیم و نوشیدنی کفکردهی خنکی خواستیم. داخل کوچه یکی دو مغازهی اغذیه فروشی و رستوران کوچک قرار داشت و بعد از آن خانههای مسکونی. نوشیدنیمان را میخوردیم و حرف میزدیم که از یکی از اغذیهفروشیهای داخل کوچه دودِ ناشی از برشته شدنِ گوشت بلند شد. نسیم ملایمی که از سمت دریا میوزید دود را به طرف ما هدایت میکرد و از دور و اطرافِ ما به سمت خیابان میبرد. بوی جدیدی بود و به شدت وسوسهانگیز و تحریککننده. دود از یکجور منقل یا باربیکیو بلند میشد که صاحب مغازهی کوچکِ اغذیهفروشی پشت آن ایستاده بود و تکههای گوشتِ کباب مانندی را میپخت. به یکدیگر نگاهی انداختیم و در حالی که میخندیدیم جُر و پلاسمان را جمع میکردیم که به طرف رستورانِ کوچک برویم. تشنگی جای خود را به وَلع افسارگسیختهی خوردن داده بود که کنترل هردوی ما را به طور کامل در دست گرفته بود و برای خیز برداشتن به طرف غذا سر از پا نمیشناختیم. به هر حال ظهر بود و خانهای که اجاره کرده بودیم درست در طرف دیگر شهر قرار داشت. صاحب مغازه که تنهایی آنجا را اداره میکرد یک تکهی بزرگ گوشت را در بشقاب جلوی من گذاشت و تکهای دیگر را هم در بشقاب او. سس مخصوصی هم همراه فلفل و تکههای نان روی میزِ کوچکِ دونفره قرار داشت. بعد هم برایمان نوشیدنی کفکرده آورد، دو لیوانِ بزرگ اساسی. بعد از آن روز ده، دوازده باری از همان غذا خوردیم و با صاحب مغازه دوست شدیم. بعد هم سراغ آن غذا را در رستورانهای دیگر میگرفتیم



































