جایزه بگیر – چشم و چراغ ۱۵
۲۸۰
صفحه
۱۳۹۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب جایزه بگیر در ازدحام جمعیتی که بیشترشان مردها بودند، هیچ کدامشان شباهتی به جرمیا کولک نداشتند. پرواز مینی آپولیس به گراندراپیدز آشفته و شلوغ بود. چهل دقیقهی گذشته طولانیترین دقایق عمر سوفی بود. حس میکرد از شدت وحشت ضربان قلبش تند شده است. این کارش اشتباه بود در آغاز کتاب جایزه بگیر، می خوانیم فهرست جویس کرول اُتس…. 7 زارلاند…. 9 بونوبو ما
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-603967
- تعداد صفحه
- ۲۸۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۵
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی علی قانع
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب جایزه بگیر در ازدحام جمعیتی که بیشترشان مردها بودند، هیچ کدامشان شباهتی به جرمیا کولک نداشتند. پرواز مینی آپولیس به گراندراپیدز آشفته و شلوغ بود. چهل دقیقهی گذشته طولانیترین دقایق عمر سوفی بود. حس میکرد از شدت وحشت ضربان قلبش تند شده است. این کارش اشتباه بود در آغاز کتاب جایزه بگیر، می خوانیم فهرست جویس کرول اُتس…. 7 زارلاند…. 9 بونوبو ماما 75 منشور اخلاقی… 95 جایزهبگیر… 143 ضرب و شتم… 165 گواهی انحصار وراثت… 197 اورانوس… 239 بابای گمشده… 255 زارلاند…. 1 بدون آنکه خیلی حواسش باشد، شروع کرد به تماشا. شاید هم بیآنکه دقیق ببیندشان فقط نگاهش به آنها بود. ابتدا تک و توک و پراکنده بودند. عنکبوتهایی دور مانده و منزوی در تارهایی مرتعش. نقاطی در ارتفاع کنج سقف و یا در گوشه کنار اتاق خوابی که او حالا زمان بیشتری را در آنجا میگذراند. عنکبوتها در فضای نمور زیر لگن ظرفشویی هم بودند، روی پنجرههای هشتی پشت خانه و جاهایی که حشرههای کوچک زیرسقفش پراکنده بودند. دلیلش میتوانست هجوم سرمای زمستان باشد. با حالت یک خانم خانهدارِ غضبناک تارها را از بین میبرد. عنکبوتها را کشت و همهی آثارش را پاک کرد. دستهایش بینظم و آشفته حرکت میکردند، خشم زیادی در آنها وجود داشت. گاهی از شدت عصبانیت انگشتهایش را شبیه چنگال پرندهها به هم گره میزد. شده بود همسر داغدار آن مرحوم برای آنهایی که با دیدنش میگفتند چقدر خوب تحمل کرده، قویتر از آنی است که فکرش را میکردیم، یا شجاعتر از آنی است که انتظارش را داشتیم، یا حالا همه چیز را میفهمد. یک هفته از مرگ شوهرش میگذشت. روزهای اولِ بعد از مراسم تدفین؛ نیمههشیار و با لباسی نامرتب و معمولی توی خانه پرسه میزد؛ پریشان و کممیل به هر کاری، مثلا این که بخواهد به تلفن جواب بدهد، یا از طرف کسی برایش دسته گل آورده باشند، گلدانهای سنگین و جعبههای اهداییِ میوه، غذا و نوشیدنی، ولخرجیهای دوستان وابسته، کسانی که نتوانسته بودند تلفنی تسکینش بدهند. البته سطل آشغال را هم میبایست به ماشین حمل زباله میرساند که معمولا وقتش صبحها بود. صبح یک روز خاص بعد از گرفتن گواهی انحصار وراثت که هوا سرد بود و باد توی موهایش میپیچید، با خود فکر کرد که کجاست و چرا اینجاست؟ به خودش میگفت که انتخاب دیگری ندارد. به عنوان تنها به جا ماندهی واقعهی جانگداز خانهی والی درایو [1] ، وظیفه داشت نامهها را از صندوق پستی بردارد، نامههایی که ناخودآگاه انباشته شده بودند. کت پشمیاش را روی لباس خواب نازک فلانلش پوشید و با کفشی نه زیاد مناسب از روی برآمدگی برف و یخها بهطرف صندوق پستی راه افتاد. کفشهایی که گامهایش را نااستوار کرد و باعث شد سُر بخورد و آب از کفشها شُره کند. با خود فکر کرد: «اینجا لیز نمیخورم و به زمین نمیافتم، تنهایی به زانو درنمیآیم. زمین نمیخورم و استخوانهایم در اثر ضعف ناگهانی نمیشکند.» ضعفی که در دادگاه انحصار وراثت حس کرده بود، دو بار هم در تنهایی خانه به سراغش آمده بود. بعد از مرگ شوهرش، حس وحشت مثل آب کثیفی توی دهانش میچرخید و کامش را بدمزه میکرد و از پا میانداختش. شاید هم در اثر ضعف، سرش را کوبیده بود به سطح سخت میز غذا خوری و حالا داشت سلانه سلانه خودش را میرساند به صندوق پستی که پر شده بود از نامههایی برای او که دوستان بیشماری داشت، نامههایی از همکاران و آشنایان هر دو که در روزهای گذشته روی هم تلمبار شده بود و نیروی زیادی لازم بود تا از صندوق بیرونشان آورد. سعی کرد یکی از نامههای له شدهی ته صندوق را بیآنکه پاره شود بیرون بکشد که دستش به یک لانهی عنکبوت گرفت، تودهای نرم و پر مانند. در حالی که یکبند فریاد میزد و گریه میکرد دیوانهوار تار عنکبوت را از بین برد. انبوه نامههای توی دستش سُر خورد و ریخته شد روی چمنهای خیس و برفی زیر پایش. ـ اوه، خدای من کمکم کن. این باقیماندهی زندگی من است. 2 تقریبا سه هفته بعد از مرگ شوهرش اولین پاکت نامهی عجیب به دستش رسید. در میان انبوه کارتهای تسلیت تاریخ گذشته، نامههای عادی و آگهیهای تبلیغاتی، نامهای با مُهر پستی «زارلاند مینه» با نام و آدرس ک وجود داشت. فقط حرف اول ک. این موضوع برایش مرموز و بدشگون بود. سوفی هیچکس را در زارلاندِ مینهسوتا نمیشناخت. نمیتوانست تصور کند او چه کسی است. میدانست شوهرش در بین اساتید و همکاران دانشگاه مینهآپولیس دوستانی داشت که باعث میشد گاهی برای جلساتشان پروازهایی به آنجا داشته باشد ولی هیچ وقت چیزی از زارلاند نگفته بود. آنها مدتها قبل ازدواج کرده بودند، در ماه دسامبر بیست و شش سال پیش. منطقی بود که تا حدی از کس وکار و آشناهای همدیگر باخبر باشند. اگر همسر به جا ماندهی مرحوم از خیلی چیزها مطمئن








































