پرش به محتوای صفحه

خانه ای بی نگهبان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۲۲۳

صفحه

۱۳۹۸

سال چاپ

پالتویی

قطع

شومیز

نوع جلد

۷۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

معرفی کتاب

کتاب “خانه‌ای بی‌نگهبان” نوشتۀ هاینریش بل ترجمۀ سارنگ ملکوتی گزیده ای از متن کتاب: فصل یکم شب‌هایی که مادر هواکش را به راه می‌انداخت او هم بیدار می‌شد. پره‌های لاستیکی این آسیاب بادی فقط صدایی ملایم از خود تولید می‌کرد. با وجود این، گاهی وزوزی یکنواخت هم به گوش می‌رسید که حاکی از گیر کردن پرده لای پره‌های هواکش بود. بعد مادر برمی‌خاست و آهسته  و غرولندکنان پرده را از لای پره‌ها بیرون می‌کشید و آن را مابین درهای قفسۀ کتاب فرو می‌کرد. روکش کلاهک آباژور مادر از پارچۀ ابریشم سبز بود؛ سبز روشن دریایی، با هاله‌ای زرد که به سمت پایین پرتو می‌افکند. لیوان شراب قرمزی روی میز کنار تخت قرار داشت که همچون جوهری تیره با ظاهری سنگین و سخت  به نظرش می‌رسید و مادر جرعه‌های کوچکی از آن می‌نوشید. کتاب می‌خواند، سیگار می‌کشید و گاه جرعه‌ای شراب سر می‌کشید. او از لای پلک‌های نیمه‌بازش مادر را برانداز می‌کرد، تکان نمی‌خورد تا توجه مادر را به خودش جلب نکند و دود سیگار را که به طرف هواکش بالا کشیده می‌شد دنبال می‌کرد؛ لایه‌‌های سفید و خاکستری که درگیر قدرت مکندگی هواکش می‌شدند و تکه‌تکه به دام پره‌های نرم سبز افتاده، بلعیده می‌شدند. این هواکش مثل هواکش‌ فروشگاه‌های بزرگ بود و در عرض چند دقیقه با یک زوزۀ آرام هوای اتاق را پاک می‌کرد. بعد مادر دکمه‌ای را فشار داد که کنار تختش بر دیوار بود، درست همان‌‌جایی که عکس پدرش آویزان بود؛ این مرد جوان خندان پیپ‌به‌دهان خیلی جوان‌تر از آن به‌نظر می‌رسید  که بتواند پدر یک پسر  یازده ساله باشد. پدر مثل لوییجی [1] بستنی‌فروش  و عین معلم ترسو و ریز جثۀ جدید جوان بود، خیلی جوان‌تر از مادر که همسن و سال مادران بقیۀ پسرها بود. هرچند پدر جوانکی لبخند بر لب بود، در چند هفتۀ اخیر در هیئتی کاملاً متفاوت  از تصویر توی عکس به خواب او می آمد، با قامتی خمیده و غمگین که روی لکه‌ای جوهری مثل ابر می‌نشست، بدون چهره اما گریان، مثل کسی که میلیون‌ها سال توی یونیفورمی بدون نشان و مدال انتظار کشیده باشد، و پدر به یکباره توی خواب‌هایش به غریبه‌ای کاملاً متفاوت‌ از آنی تبدیل می‌شد که او آرزویش را می‌داشت. کافی بود که تکان نخورد، نفس نکشد و چشمانش را نگشاید تا بتواند از سر و صدای درون خانه زمان را بسنجد. اگر دیگر صدایی از گلوم [2] به گوش نمی‌رسید ساعت ده و نیم بود و اگر از آلبرت [3] صدایی به گوش می‌رسید ساعت یازده بود. ولی او بیشتر صدای گام‌های آرام و سنگین گلوم را از اتاق مقابل می‌‌شنید و صدای آلبرت را از اتاق مجاور که هنگام کار آرام سوت می‌زد. بولدا [4] اغلب دیروقت از پله‌ها پایین می‌آمد و به آشپزخانه می‌رفت تا چیزی برای خودش درست کند و پاهایش را روی زمین می‌کشید و به آرامی کلید چراغ را می‌زد و لامپ را روشن می‌کرد و غالباً با مادربزرگ روبه‌رو می‌شد که توی راهرو با صدای گرفته‌اش می‌گفت: «هان دخترک دله حالا نصف شبی برای خودت چیزی درست می‌کنی، یک آشغالی سرخ می‌کنی و می‌پزی و سرهم می‌کنی؟» بعد بولدا با صدای تیزش می‌خندید: «آره، هاف‌هافوی دلۀ من، هنوز گرسنمه، تو هم چیزی می‌خوری؟» دوباره خندۀ تیز بولدا و صدای گرفته و بی‌عاطفۀ مادربزرگ. گاهی وقت‌ها هم فقط دوتایی با هم پچ‌پچی می‌کردند و او فقط خندۀ تیز بولدا و صدای گرفتۀ مادربزرگ را می‌شنید. اما گلوم که آن بالا توی اتاقش بالا و پایین می‌رفت توی کتاب‌های عجیبش غوطه‌ور بود: «تعصب و اخلاق دینی» و رأس ساعت ده چراغ اتاقش را خاموش می‌کرد، همان طبقۀ بالا حمام می‌رفت و خودش را می‌شست و صدای آب و صدای خفۀ مشعل گاز وقتی که تمام شعله‌ها را روشن می‌کرد به گوش می‌رسید. بعد گلوم به اتاقش برمی‌گشت و چراغ را خاموش می‌کرد و در تاریکی جلوی تختش زانو می‌زد تا دعا کند. او صدای زانو زدن گلوم را وقتی که زانوهایشان را به زمین می‌زد کاملاً می‌شنید و حتی وقتی اتاق‌های دیگر در سکوت بود صدای نجوای او را هم می‌شنید. گلوم مدت زمانی طولانی توی تاریکی نجوا می‌کرد. و وقتی گلوم برمی‌خاست و فنرهای فلزی تشکش به قرچ‌و‌قروچ می‌افتاد، دیگر دقیقاً ساعت ده و نیم بود. به‌جز آلبرت و گلوم بقیه در دنبال کردن عادت‌هایشان نظمی نداشتند. بولدا می‌توانست بعد از نیمه شب هم پایین بیاید تا با برگ‌های رازک که داخل یک برگۀ قهوه‌ای آمادۀ پخت بود برای خودش چای پیش از خوابش را درست کند و مادربزرگ هم گاهی شبانه وقتی که ساعت زنگ یک صبح را به صدا درمی‌آورد به آشپزخانه می‌رفت و برای خودش بشقابی پر از ساندویچ گوشت درست می‌کرد و درحالی‌که یک بطری شراب قرمز  زیر بغل زده بود به اتاقش برمی‌گشت. او می‌توانست نیمه‌شب‌ها به یکباره به ذهنش خطور کند که جعبۀ سیگارش خالی‌ است، جعبۀ زیبای چینی آبی رنگی که بیست نخ سیگار را درونش جای می‌داد. آن وقت بود که مادرب

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی
شناسه کالا
kj-425951
تعداد صفحه
۲۲۳
قطع
پالتویی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۳۹۸

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از هاینریش بل

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از سارنگ ملکوتی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی سارنگ ملکوتی

مشاهده‌ی همه
۷۵۰٬۰۰۰تومان