خشتمال
در بخشی از رمان «خشتمال» آمده است: «زنبابا هم دیگه چیزی نگفت. هشتاد کیلو بالاتنه رو ول داد تو دریچه، از همونجا وایستاد به سُکیدن بابا. یه ماه با بابا هَرد و نَوَرد کوفته بود، تا بابا قبول کرده بود بده یه دریچه توی دیوار آشپزخونه براش دربیارن. حالا هم عشقش میکشید خودشو بندازه توش، اصلا همونجا بگیره بخوابه. دریچه خودش بود، دلش میخواست.»
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-403633
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از کتاب کوچه
مشاهدهی همهتوضیحات
در بخشی از رمان «خشتمال» آمده است: «زنبابا هم دیگه چیزی نگفت. هشتاد کیلو بالاتنه رو ول داد تو دریچه، از همونجا وایستاد به سُکیدن بابا. یه ماه با بابا هَرد و نَوَرد کوفته بود، تا بابا قبول کرده بود بده یه دریچه توی دیوار آشپزخونه براش دربیارن. حالا هم عشقش میکشید خودشو بندازه توش، اصلا همونجا بگیره بخوابه. دریچه خودش بود، دلش میخواست.»



































