کتاب یک قطره باران
فکر میکنید یک قطره باران میتواند یه خرس را از دست شکارچی نجات دهد؟ چطور ممکن است؟ یک قطره باران بو خرس کوچکی بود که روزی در جنگل بوی عسل و ماهی شنید و وقتی رد بو را دنبال کرد به یک ظرف عسل و یک ماهی روی سبزهها رسید. خبر نداشت که شکارچی در پشت درخت کمین گرفته بود. همین که بو او را دید، عسل و ماهی را زمین گذاشت. شکارچی آمادهی شلیک شد که یک قطره باران روی د
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-276428
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۵۲۲۵۰۶
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از میچکا
مشاهدهی همهتوضیحات
فکر میکنید یک قطره باران میتواند یه خرس را از دست شکارچی نجات دهد؟ چطور ممکن است؟ یک قطره باران بو خرس کوچکی بود که روزی در جنگل بوی عسل و ماهی شنید و وقتی رد بو را دنبال کرد به یک ظرف عسل و یک ماهی روی سبزهها رسید. خبر نداشت که شکارچی در پشت درخت کمین گرفته بود. همین که بو او را دید، عسل و ماهی را زمین گذاشت. شکارچی آمادهی شلیک شد که یک قطره باران روی دستش افتاد. اینطوری بود که ماجرای کتاب “یک قطره باران” شروع شد. بو یک خرس کوچک بود که پوزهای دراز داشت. او هوا را بو کشید. هوا بوی شیرینی میداد، بوی عسل. خرس کوچک به دنبال بو راه افتاد اول از جوی کوچکی پرید. از لابهلای درختها گذشت و از تپهای قهوهایرنگ بالا رفت تا اینکه به درخت بزرگی رسید. اما خبر نداشت که پشت درخت یک شکارچی پنهانشده. در آن لحظه نور ماه روی تفنگ شکارچی افتاده بود و تفنگش برق میزد اما بو متوجه آن نشد. هوا هم بوی خاصی میداد انگار یک ماهی بزرگ در هوا بود. کمی که جلوتر رفت یک ظرف عسل دید. ظرف عسل روی سبزهها بود و یک ماهی درشت هم کنار ظرف عسل بود. اما همچنان خبر نداشت که شکارچی از پشت درخت او را نگاه کند. اما بعد اتفاقی افتاد که بو متوجه شکارچی شد. ظرف عسل و ماهی را روی زمین گذاشت و عقبعقب رفت. شکارچی از پشت درخت سینه بو را نشانه گرفت. اما درست لحظهای که میخواست شلیک کند یک قطره باران روی دستش افتاد. شکارچی به آسمان که نگاه کرد. دید هیچ ابری در آسمان نیست. آسمان صاف بود. بو که تابهحال ایستاده بود ظرف عسل و ماهی را برداشت و سریع راه افتاد. شکارچی هم دنبالش. و اینطوری قصه یک خرس و یک شکارچی که دنبالش بود شروع شد. یک قطره باران محمدرضا شمس نویسندهای شناختهشده در ادبیات کودک و نوجوان ایران است. آثار زیادی از او به چاپ رسیده که بسیاری از آنها جوایز متعددی گرفته و بارها تجدید چاپ شدهاند. او را باید یکی از قدیمی و شناختهترین نویسندگان حوزهی ادبیات کودک و نوجوان ایران دانست. بعضی از آثار او به دیگر زبانهای دنیا ترجمهشده است. آثار محمدرضا شمس چند ویژگی خاص دارند که آنها از آثار سایر نویسندگان متمایز میکند. درواقع شمس سبک و سیاق و در یککلام امضای خاص خودش را دارد. اگر بخواهیم بفهمیم چه عاملی باعث این تفاوت شدهاست، بهگونهای که بعضی از نوقلمان بخواهند از او تقلید کنند، لازم است با دقت بیشتری آنها را مطالعه کنیم. در اینجا فرصت نمیشود به همه ویژگیهای آثار او پرداخت، اما میتوان روی دو عنصر اساسی در آثارش دقت کرد، مخصوصاً آثاری که در این دههی اخیر چاپ و منتشر کرده است. اولین ویژگی را باید در عنصر خیال دانست. خیال در کارهای اخیر شمس بهوفور دیده میشود. تخیلاتی که گاهی پذیرش آنها سخت و دشوار است. اما او کاری کرده که این خیال در متن بسیاری از آثارش جا بیفتند و مورد پذیرش خواننده قرار گیرد و باز اگر بخواهیم بدانیم که چرا در کارهای شمس خیال نقشی اساسی بازی میکند آنهم خیالهای از جنس دیگر باید آن را در توجه محمدرضا شمس به افسانهها دانست. یک قطره باران محمدرضا شمس سالیان سال است که روی قصهها و افسانهها و حکایتها و خلاصه هر آنچه را به فرهنگعامه تعلق دارد مطالعه میکند. مطالعهای که صرفاً خواندن ساده نیست. میشود گفت که او حتی برای خودش روی آنها تحقیق و پژوهش میکند. همین توجه به افسانههاست که باعث شد دو عنصر اساسی در آثارش برجسته شود. اول که قبلاً اشاره شد؛ خیال و دومی عنصر زبان است. بهترین نمونهی این مورد، همین کتاب یک قطره باران است. زبان این کتاب در خیلی از جاها به شعر پهلو میزند. کافی است به چند سطر آغازین قصه “یک قطره باران” توجه کنیم: -هوا شیرین بود -بوی عسل میداد -پوزه دراز بو لرزید -بو یک خرس کوچک بود به ساختار جملات و نحوه چنینش آنها دقت کنید. سطرهای کوتاه و تأثیرگذار. نویسنده ابتدا موقعیت شروع داستان را توصیف میکند؛ از بویی که در هوا است میگوید و بعد در پایان سطر شخصیت را معرفی میکند. اینکه او یک خرس است. این زبان شاعرانه و زیبا و موجز هم در خدمت روایت است، هم در خدمت شخصیت و درنهایت در خدمت مضمون قصه. مضمون و سخن اصلی این کتاب خالق جهان هستی است. کسی که در لحظهلحظهی موجودات جهان هستی حضور دارد. درست است که شخصیتها در ابتدا از او بیخبرند و حتی متوجه نشانههایش نمیشوند اما قصه که پیش میرود همهچیز مشخص و معلوم میشود. یک قطره باران در شروع داستان بو یک ظرف عسل و یک ماهی میبیند. او خبر ندارد که این تلهای است از جانب شکارچی است. شکارچی هم خوشحال است که شکار خوبی به تورش خورده است. اما افتادن فقط یک قطره باران روی دست شکارچی او را از عملی که قصد انجامش را دارد، باز میدارد. این قطره باران چند بار دیگر همروی دست شخصی





















































