پرش به محتوای صفحه

لالایی – چشم و چراغ ۶۷

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۲۰۰

صفحه

۱۴۰۱

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب «لالایی» نوشتۀ لیلا سلیمانی ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی گزیده‌ای از متن کتاب: «آدم‌های بدون مدارک شناسایی، نه! قبوله؟ برای نظافت‌چی یا نقاش ساختمون مشکلی ندارم مدارک نداشته باشن چون اون‌ها باید کار کنن ولی برای نگه‌داری کوچولوها، خیلی خطرناکه. کسی رو نمی‌خوام که وقتی مشکلی پیش بیاد بترسه به پلیس زنگ بزنه یا بره بیمارستان. برای بقیه‌ی چیزها هم خیلی پیر نباش

۳۶۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی
شناسه کالا
kj-025137
تعداد صفحه
۲۰۰
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۱

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از لیلا سلیمانی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی ابوالفضل الله دادی

مشاهده‌ی همه

توضیحات

کتاب «لالایی» نوشتۀ لیلا سلیمانی ترجمۀ ابوالفضل الله‌دادی گزیده‌ای از متن کتاب: «آدم‌های بدون مدارک شناسایی، نه! قبوله؟ برای نظافت‌چی یا نقاش ساختمون مشکلی ندارم مدارک نداشته باشن چون اون‌ها باید کار کنن ولی برای نگه‌داری کوچولوها، خیلی خطرناکه. کسی رو نمی‌خوام که وقتی مشکلی پیش بیاد بترسه به پلیس زنگ بزنه یا بره بیمارستان. برای بقیه‌ی چیزها هم خیلی پیر نباشه، حجاب نذاره و سیگار هم نکشه. مهم اینه سرزنده و در دسترس باشه؛ کار کنه تا ما هم بتونیم کار کنیم.» پل همه‌چیز را مهیا کرد. پرسش‌نامه‌ای آماده و برای هر مصاحبه سی دقیقه منظور کرد. آن‌ها بعدازظهر شنبه‌شان را خالی کردند تا برای بچّه‌هایشان پرستاری پیدا کنند. چند روز قبل وقتی میریم درمورد جست‌وجوهایش با دوستش اما [8] گپ می‌زد، او از زنی که پسرهایش را نگه می‌داشت گله کرد. «پرستار من دوتا پسر اینجا داره بنابراین نمی‌تونه تا دیروقت بمونه یا بچّه‌ها رو پیش خودش نگه داره. این‌جوری واقعاً نمیشه. وقتی داری باهاشون مصاحبه می‌کنی به این مسئله فکر کن. اگه بچّه داره، بهتره تو کشور خودش باشن.» میریم برای این توصیه از او تشکّر کرد. امّا در حقیقت، حرف‌های اما ناراحتش کرد. اگر کارفرمایی با خودش یا یکی دیگر از دوست‌هایش این‌گونه حرف می‌زد، آن‌ها فریاد تبعیض سرمی‌دادند. به نظرش فکر وحشتناکی بود که زنی را بیرون بیندازد چون بچّه دارد. ترجیح می‌دهد این موضوع را با پل مطرح نکند. شوهرش مثل اماست؛ مردی عملگرا که به خانواده و کارش بیش از هرچیزی اهمیت می‌دهد. امروز صبح، هرچهارتایی و خانوادگی رفتند خرید. میلا روی شانه‌های پل قرار داشت و آدام در کالسکه‌اش خوابیده بود. چندتایی گل خریدند و حالا آپارتمان را مرتّب می‌کنند. می‌خواهند جلوی پرستار‌هایی که به زودی پشت سرهم می‌آیند وجهه‌ی خوبی داشته باشند. کتاب‌ها و مجله‌هایی را که از زیر تخت‌شان تا توی حمام روی زمین ریخته‌اند جمع می‌کنند. پل از میلا می‌خواهد اسباب‌باز‌ی‌هایش را در ظرف‌های بزرگ پلاستیکی بگذارد. دخترک اشک می‌ریزد و از این کار امتناع می‌کند و سرانجام خودش آن‌ها را کنار دیوار روی هم می‌چیند. لباس‌های بچّه‌ها را تا می‌زنند و ملافه‌های رخت‌خواب‌ها را عوض می‌کنند. تمیزکاری می‌کنند، چیزهایی را دور می‌ریزند و ناامیدانه می‌کوشند حال و هوای این آپارتمان را که در آن خفه می‌شوند عوض کنند. دلشان می‌خواهد به چشم پرستارها آدم‌های خوبی باشند؛ آدم‌هایی جدی و منظم که می‌کوشند بهترین چیز را در اختیار فرزندانشان بگذارند. دوست دارند زن‌ها بفهمند رئیس آن‌ها هستند. میلا و آدام چرت نیمروزی‌شان را می‌زنند. میریم و پل کنار تخت‌شان نشسته‌اند. عصبی و ناراحت. آن‌ها هرگز بچّه‌هایشان را به کسی نسپرده‌اند. میریم وقتی میلا را حامله شد تحصیلاتش را در رشته‌ی حقوق تمام کرد. مدرکش را دو هفته قبل از زایمان گرفت. پل چندین دوره‌ی کارآموزی را گذراند در حالی که بسیار خوش‌بین بود وقتی میریم دیدش او را شیفته‌ی خود کند. مطمئن بود می‌تواند برای دوتایشان کار کند. اطمینان داشت دوره‌ی کاری‌اش را با وجود بحران و محدودیت بودجه، در زمینه‌ی تولید موسیقی خواهد گذراند. میلا نوزادی حساس و تندخو بود که مدام گریه می‌کرد. وزنش زیاد نمی‌شد، نه سینه‌ی مادرش را می‌گرفت و نه شیشه‌شیرهایی را که پدرش برایش آماده می‌کرد. میریم که بالای گهواره خم شده بود، وجود دنیای بیرونی را از یاد برده بود. آرزوهایش به این محدود می‌شد که وزن آن دخترک نحیف و جیغ‌جیغو چند گرمی بیش‌تر شود. ماه‌ها گذشتند بی‌آن‌که به خواسته‌اش برسد. او و پل هرگز از میلا جدا نمی‌شدند. وانمود می‌کردند نمی‌بینند دوست‌هایشان از دست آن‌ها دلخور هستند و پشت سرشان می‌گویند یک نوزاد جایی در بار یا روی چهارپایه‌ی رستوران ندارد؛ امّا میریم مطلقاً نمی‌خواست حرفی درمورد پرستار بچّه بشنود. او به تنهایی می‌توانست به نیازهای دخترش پاسخ دهد. میلا تازه یک و سال نیمش شده بود که میریم دوباره حامله شد. همیشه ادعا می‌کرد تصادفی بوده است. جلوی دوستانش می‌خندید و می‌گفت: «قرص هم همیشه صد درصد عمل نمی‌کنه.» در حقیقت امّا او برای آن حاملگی از قبل برنامه‌ریزی کرده بود. آدام بهانه‌ای بود که شیرینی کانون خانواده را ترک نکند. پل هیچ پس‌اندازی نداشت. او به تازگی به عنوان دستیار صدابرداری در استودیوی مشهوری استخدام شده بود که روزها و شب‌هایش را آنجا می‌گذارند و گروگان هوس‌های هنرمندان و برنامه‌ی زمان‌بندی‌شان بود. به‌نظر می‌رسید همسرش در آن مادری حیوانی شکوفا شده است؛ آن زندگی پیله‌وار، دور از دنیا و دیگران، از همه چیز محافظتشان می‌کرد. و سپس روزها کم‌کم طولانی به‌نظر رسید و ماشین بی‌نقص خانوادگی از کار افتاد. پدر و مادر پل که از زمان تولّد دخترک عادت کرده بودند به آن‌ها

۳۶۰٬۰۰۰تومان