مرگ خوش – چشم و چراغ ۵۳
۱۴۲
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب مرگ خوش كمىعقب رفت و شليك كرد. همچنان با چشمهاى بسته لحظهاى به ديوار تكيه داد. تپش خون را در گوشهايش احساس مىكرد. وقتىچشمهايش را باز كرد، سر زاگرو روى شانهى چپش افتاده و تنش نسبتاً به جلو كج شده بود. اما او زاگرو را نمىديد، بلكه مغز و استخوانىمتلاشىشده و خونى دربرابرش بود. بنا كرد به لرزيدن. در آغاز کتاب مرگ خوش می خوانیم 1 ساعت د
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-945058
- تعداد صفحه
- ۱۴۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی احسان لامع
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب مرگ خوش كمىعقب رفت و شليك كرد. همچنان با چشمهاى بسته لحظهاى به ديوار تكيه داد. تپش خون را در گوشهايش احساس مىكرد. وقتىچشمهايش را باز كرد، سر زاگرو روى شانهى چپش افتاده و تنش نسبتاً به جلو كج شده بود. اما او زاگرو را نمىديد، بلكه مغز و استخوانىمتلاشىشده و خونى دربرابرش بود. بنا كرد به لرزيدن. در آغاز کتاب مرگ خوش می خوانیم 1 ساعت ده صبح بود و پاتريس مورسو با گامهاى استوار به سوى ويلاى زاگرو مى رفت. تا آن زمان خدمتكار به بازار رفته و ويلا خالىبود. صبح زيباى بهارى بود؛ خنك و آفتابى. خورشيد مىتابيد، اما گرمايى از پرتو درخشانش احساس نمىشد. جادهاى تهى و سربالا، به ويلا منتهى مىشد. درختان كاجِ كنار تپه، نورباران شده بودند. پاتريس مورسو چمدانى در دست داشت، و در آن صبح، تنها صدايى كه شنيده مىشد، طنين گامهايش و غژغژ دائم دستهى چمدانش بود. در كنار جاده و نزديكى ويلا، ميدانگاه كوچكى بود كه با بستر گلها و چند نيمكت تزيين شده بود. جلوهى شمعدانىهاى سرخ تازهشكفته در ميان شبيارهاى خاكسترى، آسمان آبى و ديوارهاى سفيد، چنان تازه و بىآلايش بود كه مورسو براى لحظهاى قبل از عبور از كنار ميدانگاه، ايستاد. آن گاه جادهاى كه به ويلاى زاگرو مىرفت، دوباره سرازيرى شد. لحظهاى در آستانهى در مكث كرد و دستكشهايش را پوشيد. درى را كه مرد افليج هرگز قفل نمىكرد، باز كرد و به دقت پشت سرش بست. راهرو را به طرف دَرِ سوم از چپ طى كرد، در زد و داخل شد. البته زاگرو آن جا بود. پتويى روى كندهى پاهايش كشيده و روى صندلى، كنار آتش نشسته بود. درست جايى كه سه روز پيش مورسو ايستاده بود، او كتابى را كه روى پايش باز بود، مىخواند. وقتى به مورسو كه جلو در بسته ايستاده بود، خيره بود، هيچ نشانى از تعجب در چشمان گردش پيدا نبود. پردهها كشيده بودند و نور آفتاب بر كف اتاق و روى اثاثيه افتاده و اشياى خانه را روشنتر كرده بود. در آن سوى پنجره، صبح برفراز زمين خنك و زرين شادى مىكرد. شادى بىروح، غريو زودگذر و گوشخراش پرندگان و سيل شديد نور، جلوهاى از حقيقت و معصوميت به روز بخشيده بود. مورسو بىحركت ايستاد؛ گرماى خفهكنندهى اتاق، گوشها و گلويش را پر مىكرد. آتش شومينه به رغم تغيير هوا زبانه مىكشيد. مورسو احساس مىكرد خون تا شقيقهاش مىرود و در نوك گوشهايش طنين مىاندازد. زاگرو حركات او را دنبال مىكرد، بىآنكه بتواند چيزى بگويد. پاتريس به طرف گنجهاى كه در جهت شومينه قرار داشت، رفت و بىآنكه مرد افليج را نگاه كند، چمدانش را روى ميز گذاشت. احساس مىكرد زانوهايش هيچ قدرتى ندارند. سپس سيگارى درآورد و چون دستكش به دست داشت، آن را به زحمت روشن كرد. صداى خفيفى باعث شد سيگار به لب به پشت سر نگاهى بيندازد. زاگرو همچنان به او زل زده، اما تازه كتاب را بسته بود. مورسو كه آتش زانوهايش را اذيت مىكرد، عنوان كتاب را كه سروته بود خواند: نديمهى دربار اثر بالتازار گراسيان. سپس روى گنجه خم شد و درش را باز كرد. تپانچهاش هنوز هم در آن جا بود و انحناى سياه براق و گربهمانندش روى پاكت نامه ى سفيد قرار داشت. مورسو پاكت را با دست چپ و تپانچه را با دست راست برداشت. سپس كمى مكث كرد و تپانچه را زير بغل چپش فرو برد و پاكت را باز كرد. كاغذ بزرگى در آن بود، و دستخط كج زاگرو، بالاى آن به چشم مىخورد : مىخواهم از دست نيمهجان خود خلاص شوم. اين مشكلى پيش نمىآورد – به حد كافى پول براى تسويهحساب با كسانى كه تابهحال مراقب من بودهاند، هست. لطفاً بقيهى پول را در راه بهبود شرايط انسانهاى محكومى صرف كنيد كه در سلولهاى زندان به انتظار اعدام بهسرمىبرند. هرچند مىدانم اين توقع زيادى است. مورسو بى آن كه احساساتى شود، كاغذ را تا كرد و در پاكت گذاشت. در همان لحظه دود سيگار به چشمش رفت و ذرهاى خاكستر روى پاكت افتاد. پاكت نامه را تكاند و آن را روى ميز، در جايى كه اطمينان داشت جلب توجه خواهد كرد، گذاشت. سپس به طرف زاگرو ، كه حالا به پاكت نامه خيره بود و انگشتهاى كوتاهش كتاب را در خود نگه داشته بودند، برگشت. مورسو خم شد و كليد گاوصندوق داخل گنجه را چرخاند و اسكناسهاى بستهبندى شده در كاغذ روزنامهها را كه فقط تهشان ديده مىشد برداشت. همچنان كه تپانچه زير بغلش بود، با دست ديگرش چمدان را پر كرد. دستكم بيست بسته اسكناس صدى در آن جا بود. سپس متوجه بزرگى چمدانش شد. يك بسته را در گاوصندوق گذاشت، دَرِ چمدان را بست و سيگار نيمهكشيدهاش را در آتش انداخت. بعد تپانچهاش را با دست راست گرفت و به طرف مرد افليج رفت. زاگرو به پنجره خيره شده بود. از كنار پنجره، خودرويى آهسته به عقب حركت مىكرد و صداى ضعيفى، مانند جويدن به وجود مىآورد. به نظر مىرسيد زاگرو، بىحركت، به ه




















































