نگاه پرتگاه – چشم و چراغ ۳۶
۴۲۰
صفحه
۱۳۹۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب نگاه پرتگاه می خوانیم : فهرست مندرجات بخش اول 5 تصميمگيرى مسافرت به جنگلهاى پوليسّيا 5 بخش دوم 15 كه در آن از همسفرانم حكايت مىشود 15 بخش سوم 23 كه در آن از توقف اولمان در شهر چرنياخيو حكايت مىشود 23 بخش چهارم 31 كه در آن داستان مسئول امور كليسايى سوزونت بازگو مىشود. 31 بخش پنجم 49 ادامه مسافرت 49 بخش ششم 61 حكايت راهب پاولو و ابليس 61 بخش
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-792781
- تعداد صفحه
- ۴۲۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۴
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب نگاه پرتگاه می خوانیم : فهرست مندرجات بخش اول 5 تصميمگيرى مسافرت به جنگلهاى پوليسّيا 5 بخش دوم 15 كه در آن از همسفرانم حكايت مىشود 15 بخش سوم 23 كه در آن از توقف اولمان در شهر چرنياخيو حكايت مىشود 23 بخش چهارم 31 كه در آن داستان مسئول امور كليسايى سوزونت بازگو مىشود. 31 بخش پنجم 49 ادامه مسافرت 49 بخش ششم 61 حكايت راهب پاولو و ابليس 61 بخش هفتم 71 حكايت ديدار با مسافر ديگرى به نام كوزما 71 بخش هشتم 81 حكايت معجزهاى كه پاولو آن را در كوههاى كارپات مشاهده كرده بود 81 بخش نهم 105 حكايت ادامه سفر 105 بخش دهم 121 حكايتى درباره آشپزى به نام كاليسترات و چگونگى رفتن او به بهشت 121 بخش يازدهم 131 حكايت مرد جوانى كه همراه ما بود و ادامه مسافرت در منجلاب 131 بخش دوازدهم 145 حكايت مرد جوان درباره طريقت مكتا استووپنك 145 بخش سيزدهم 161 چگونگى گذشتن ما از منجلاب 161 بخش چهاردهم 173 حكايت جزيرهاى كه مكتا با شاگردان خويش در آنجا سكونت داشت. 173 بخش پانزدهم 191 حكايت گفتگوى مسافرين و درك آنها از اتفاقات؛ سخنرانى سوزونت درباره… 191 بخش شانزدهم 203 حكايت آشنايى با كوتولهاى به نام مويسى و تعريف صحبتهاى شبانگاه ما 203 بخش هفدهم 233 حكايت ديدار دوم با مرد كوتوله مويسى و ماجراهايى جديد در جزيره… 233 بخش هجدهم 253 حكايت سخنرانى صبحگاهى مكتا و صبحت او با ما 253 بخش نوزدهم 273 حكايت صحبت سوزونت با شاگردهاى مكتا و كوشش او براى درك حرفهايى… 273 بخش بيستم 287 حكايت اقامت روز دوم ما در جزيره 287 بخش بيست و يكم 309 چگونه سوزونت مرا از نيش مارى نجات داد و حكايت برگزارى جلسات قرائت… 309 بخش بيست و دوم 321 حكايت پايين آمدن مكتا از ستون چوبى و انجام مراسم دينى دور جزيره و… 321 بخش بيست و سوم 345 حكايت گذشتن ما از درياچه «چشم پرتگاه» 345 بخش بيست و چهارم 361 حكايت گذشتن من از مرداب 361 بخش اول تصميمگيرى مسافرت به جنگلهاى پوليسّيا در صومعه ژتومر كه بيرون از شهر روى ساحل رود تِه تِه ريو ساخته شده بود، يك ديگر را ديديم: بنده، ميخايلو واسيليهويچ، بودم، نگارنده و خوشنويس (همانى كه ابتدا در صومعه ده دويرتسى نقاشى و خطاطى مىكرد، سپس در په رِسوپنه تسيا انجيل را به زبان عاميانه برگردانده بود كه بعدها اسقف كليساى اين شهر گريگورى آن را ويراستارى فرمودند)؛ و سوزونت، ناظر امور كليسا از كىيف و راهبى از كوههاى كارپات به نام پاولو ، كه براى زيارت صومعه پچرسك لاورا به كىيف آمده بود، آنجا به سوزونت برخورد و سپس هر دوتايشان با هم به ژتومر رفتند، در همين شهر بود كه ما با هم آشنا شديم. در ژتومر كار نقاشى و خطاطى انجيل را از سر گرفتم اما كار به سختى پيش مىرفت و آن گونه كه در دويرتسى و يا پرساپنه تسيا، الهام بخش نبود، ـ به نظر مىآمد كه قبلا هر چيزى كه از دستم برمىآمده انجام دادهام، يعنى درونم خالى شده بود، هيچ رغبتى براى كار نداشتم، گويى دستم سبكى و مهارتش را از دست داده بود، بنابراين بعد از هر صفحهاى كه مىنوشتم، احساس خستگى مىكردم، انگشتانم مورمور مىشد و پلكهاى چشمانم به هم مىچسبيدند. ظاهرآ حالتم اينطور تعبير مىشد كه بايستى براى مدتى كارم را كنار بگذارم تا چاه روحم از آب معنوى پرشود، گويى آدم بدون اين آب، خشك و بىعرضه است و كارهاى شايسته از عهدهاش بر نمىآيد، همين موضوع را با گريگورى در ميان گذاشته بودم كه او همراهم به ژتومر آمده بود، زيرا در كارمان تفاهم داشتيم. گريگورى شروع به صحبت كرد : «درست نيست كه كار زندگى آدم را تلخ كند، آن طور كه در مصر با يهودىها اتفاق افتاده بود، زيرا كه اگر كار زندگى را تلخ كند، به بردگى تبديل مىشود، و خدا از آن خوشش نمىآيد. آيا از يك برده كار ثمر بخشى بر مىآيد.» گفتم: «احساسى مىكنم مانند كوزهاى بدون آب، خالى هستم.» جواب گريگورى تنها اين جمله بود : «پس در فكر آب باش.» و مرا به حال خود گذاشت. در همان ايام خدا سوزونت و پاولو را به صومعهايمان رساند. پاولو مىخواست به وطنش، كوه كارپات، برگردد، اما قبل از آن دوست داشت به پوليسّيا سربزند كه مردم مىگفتند چند وقت پيش يكى به نام مكتااستووپنك [12] در آنجا پيدا شده كه بالاى دو تا درخت كاج نيمه بريده براى خودش خانهاى درست كرده و همانجا دائمآ مشغول دعا به درگاه خداوند است و شهرت


































