پرش به محتوای صفحه

پدی کلارک هاهاها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۳۴۴

صفحه

۱۳۹۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب پدى كلارك ها ها ها پشت يكى از خانه‌ها منتظر شديم. نگهبان كه مى‌آمد فرار مى‌كرديم. نزديك پرچين بوديم، راه فرار. كوين مى‌گفت اگر آدم را توى محوطه نگيرند هيچ كارى نمى‌توانند بكنند. اگر توى جاده مى‌گرفتندمان يا مى‌زدندمان مى‌توانستيم كار را به دادگاه بكشانيم. آتش را درست نمى‌ديديم. شش تا خانه در يك خط به هم متصل بودند. شركت داشت خانه‌ها را آن‌جا

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-309020
شابک
۹۷۸۶۰۰۳۷۶۰۷۵۲
تعداد صفحه
۳۴۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۳۹۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از رادی دویل

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب روی کین:نیمه ی دوم

رادی دویل

ترجمه‌ی فیروزان زهادی

گلگشت

۶۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب زنی که به در و دیوار می خورد

رادی دویل

ترجمه‌ی ماجده مطلبی

ثالث

۲۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گاو بازی (ادبیات امروز،مجموعه داستان51)

رادی دویل

ترجمه‌ی آرزو مختاریان

افق

۹۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد

نجیب محفوظ | صادق دارابی

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب پدى كلارك ها ها ها پشت يكى از خانه‌ها منتظر شديم. نگهبان كه مى‌آمد فرار مى‌كرديم. نزديك پرچين بوديم، راه فرار. كوين مى‌گفت اگر آدم را توى محوطه نگيرند هيچ كارى نمى‌توانند بكنند. اگر توى جاده مى‌گرفتندمان يا مى‌زدندمان مى‌توانستيم كار را به دادگاه بكشانيم. آتش را درست نمى‌ديديم. شش تا خانه در يك خط به هم متصل بودند. شركت داشت خانه‌ها را آن‌جا مى‌ساخت. يك خرده صبر كرديم. پلوورم را يادم رفته بود. در آغاز پدى كلارك ها ها ها می خوانیم داشتيم در خيابان خودمان راه مى‌رفتيم. كوين [1]  كنار در ايستاد و با چوبدستيش كوبيد رويش. در حياط خانه‌ى خانم كويگلى [2]  بود: يكسره از پنجره نگاه مى‌كرد ولى هيچ‌وقت كارى نمى‌كرد. «كويگلى!» «كويگلى!» «كويگلى كويگلى كويگلى!» ليام [3]  و آيدان [4]  پيچيدند توى كوچه‌ى بن‌بستشان. ما هيچ چيز نگفتيم، آن‌ها هم هيچ چيز نگفتند. ليام و آيدان مادرشان مرده بود. اسمش خانم اُكانل [5]  بود. من گفتم: «عاليه نه؟» كوين گفت: «آره، باحاله.» حرف اين بود كه مامان آدم مرده باشد. سندباد، برادر كوچك من، شروع كرد گريه كردن. ليام توى مدرسه هم‌كلاس من بود. يك روز شلوارش را كثيف كرد ـ بويش مثل باد داغ موقع باز كردن در فر خورد توى صورتمان ـ و آقا معلم هيچ كارى نكرد، نه داد كشيد نه با كمربند زد روى ميزش نه كار ديگر. به ما گفت دست به سينه بنشينيم و خودمان را بزنيم به خواب و وقتى اين كار را كرديم ليام را از كلاس برد بيرون. كلى طول كشيد تا برگردد، ليام هم اصلا برنگشت. جيمز اُكيف [6]  زمزمه كرد: «حالا اگه من تو شلوارم پى‌پى مى‌كردم من رو كشته بود!» «آره.» جيمز اكيف گفت: «عادلانه نيست. به‌هيچ‌وجه.» آقا معلم، آقاى هنسى [7] ، از جيمز اُكيف بدش مى‌آمد. همين‌طور كه داشت روى تخته مى‌نوشت و پشتش به ما بود مى‌گفت: «اُكيف، مى‌دونم يه كلكى توى كارت هست. نذار بگيرمت.» يك روز صبح وقتى اين را گفت كه جيمز اكيف اصلا نيامده بود. اوريون گرفته بود و مانده بود خانه. هنو ليام را برد توى توالت معلم‌ها و تميزش كرد و بعد بردش دفتر مدير و مدير با ماشينش او را برد خانه‌ى خاله‌اش اينها چون خانه‌ى خودشان كسى نبود. خانه‌ى خاله‌ى ليام راهِنى [8]  بود. ليام بهمان گفت: «دو رول كاغذ توالت حروم كرد. يه شيلينگ هم بهم داد.» «الكى نگو. نشون بده.» «ايناهاشش.» «اين‌كه سه پنس بيشتر نيست.» ليام گفت: «بقيه‌اش رو خرج كردم.» بقاياى يك پاكت توفو [9]  را از جيبش درآورد و به ما نشان داد. گفت: «ايناهاش.» «يكى بده اين‌جا.» ليام گفت چهارتا بيشتر نمونده؛ داشت جعبه را مى‌گذاشت توى جيبش. كوين گفت: «اه.» ليام را هل داد. ليام رفت خانه. امروز داشتيم از ساختمان نيمه‌كاره به خانه برمى‌گشتيم. كلى ميخ طويله گير آورده بوديم با چند تكه تخته كه قايق درست كنيم، و داشتيم چند تكه آجر توى يك چاله پُر سيمانِ خيس فرو مى‌كرديم كه آيدان شروع كرد دويدن. صداى خرخر نفس‌هاى آسمى‌اش مى‌آمد و ما هم فرار كرديم. داشتند تعقبمان مى‌كردند. مجبور بودم معطل سندباد بشوم. به عقب نگاه كردم، هيچ‌كس دنبالمان نبود ولى هيچ چيز نگفتم. دست سندباد را گرفتم و دويدم و به بقيه رسيدم. از دشت كه خارج شديم و به ته خيابان رسيديم، ايستاديم. خنديديم. با جيغ و داد از لاى شمشادها رد شديم. رفتيم و از بينشان نگاه كرديم كه ببينيم كسى دنبالمان آمده يا نه. آستين سندباد به تيغ‌ها گير كرد. كوين گفت: «يارو داره مياد!» و سر خورد و از لاى شمشادها آمد بيرون.» سندباد را همان جا لاى شمشادها كه گير كرده بود گذاشتيم و اداى فرار درآورديم. صداى فين‌فينش را مى‌شنيديم. پشت ستون‌هاى دَرِ حياطِ خانه قايم شد. اين خانه، آخرين خانه‌ى قبل از آخر جاده كنار پرچين، خانه‌ى اُدريسكل [10]  اين‌ها بود. سندباد زار زد: «پاتريك.» كوين گفت: «سند… باد.» آيدان بند انگشت‌هايش را كاز مى‌گرفت. ليام يك سنگ پرت كرد طرف پرچين. سندباد گفت: «به مامان مى‌گم.» تسليم شدم. سندباد را از لاى شمشادها آوردم بيرون و مجبورش كردم دماغش را با آستينم پاك كند. مى‌رفتيم خانه شام بخوريم؛ سه‌شنبه‌ها بريانى گوشت و سيب‌زمينى داشتيم. باباى ليام و آيدان براى ماه زوزه مى‌كشيد. آخر شب، توى حياط پشتى‌شان؛ هر شب نه، بعضى شب‌ها. من هيچ‌وقت نشنيده بودم ولى كوين مى‌گفت شنيده. مامانم مى‌گفت اين كار را براى اين مى‌كنه كه زنش را از دست داده. «خانوم اكانل؟» «درسته.» «پدرم هم با او موافق بود.» مادرم گفت: «غصه مى‌خوره. مرد بيچاره.» پدر كوين مى‌گفت آقاى اكانل به‌خاطر اين زوزه مى‌كشد كه مست است. هيچ‌وقت بِهِش نمى‌گفت آقاى اكانل؛ بِهِش مى‌گفت تنيكر [11] . وقتى به مادرم گفتم، گفت: «يكى نيست به خودش بگه. به حرف‌هاش گوش نكن پاتريك، سر به سرت مى‌ذاره. حتمآ، كجا مى‌خواد بره مست كنه؟ تو برى‌تاون [12]  كه مشرو