کتاب عقاب بی باک
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
روزی روزگاری؛ در کوهستانی دوردست عقاب شجاعی با خانوادهی خود زندگی میکرد. عقاب پدر، یک پســر و دو دختر داشــت؛ روزی عقاب پدر و عقاب مادر تصمیم گرفتند به شــکار بروند. آن روز قرار شــد عقاب پســر از خواهرهای کوچکتر خود مواظبت کند. عقاب کوچولوی قصهی ما از ارتفاع و تاریکی میترسید. پدر و مادر صبح زود به پرواز درآمدند و دورتر و دورتر شدند. چند ساعتی از رفتن پدر و مادر نگذشته بود که باد شدیدی شــروع به وزیدن کرد. دو خواهر عقاب پســر داشتند شیطنت میکردند و باال و پایین میپریدند که ناگهان یکی از عقابها به بیرون پرت شــد و به ته دره افتاد…





