کتاب معسومیت
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
از خیاط خونه که زدم بیرون، پیاده رفتم طرف خونه. چند قدم که برداشتم باز اون فکر همیشگی اومد سراغم. درست نمی دونم چرا اما از دو سال پیش که بابا و مامان از هم جدا شده بودند، هر وقت مامان رو تو خـیـاط خـونه مـی دیـدم اون فکر مسخــره مـی اومد سراغم. منظورم اینه تا چند روز دلم می خاست رییس جمهوری شهرداری وزیری وکیلی چیزی بودم و می تونستم دستور بدم یه روز رو به اسم «روز عروس» اسم گذاری کنند و تو اون روز همه ی زن هـای شهــر، از پـیـر و جوون گرفته تا مجرد و متاهل تا بچه و بزرگ و سالم و مریض و آزاد و زندونی، همه لباس عروس بپوشند و بریزند تو خیابون های شهر و همه جا رو قرق نور کنند.











