کتاب منظومه عشق
معرفی کوتاه
تا اعیان دارم این عرصه نشاید ره دهم قلبی
نشاید دل شود راهی نشاید حکم دل جلبی
نباید عرصه و اعیان یکی میبود برای او
که هر غالم ولگردی نشیند زیر پای او
دل از اشرافگان بود او مرا اعیان نمیانگاشت
مرا بر سینه هر چند داشت، ولی عشقش عیان کو داشت؟
اگر ضربت نمیخوردم، اگر با او نمیمردم
مرا میبست بدین بهتان که دل در کودتا مردم
گلوی ما گلوگاهیست که می در سینه دارد بغض
جرس از انزوای دل که انقضاء ندارد بغض
دسیسه دارد این دربار برای قلب ما هربار
صدایم در نمیآید ولی انگار نه او انگار
چه از انکار ما جانا به دست آوردهای اکنون؟
چه پاپوش بدی که عشق نبود در جان این مجنون!





