کتاب سپیدارهای آشنا 2جلدی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
محمد نگاهی به آینه بغل میاندازد .
سر کوچه و ایستادن دارن نگاهمون میکنن لعنتی پیچید تو کوچه دوباره صدای موتور نزدیک تر میشود. محمد خم میشود و از زیر صندلی اش دشنه ی باریک و نسبتاً کوتاهی را بیرون میآورد و توی فرورفتگی بین دو صندلی میگذارد صدای موتور خیلی نزدیک شده است. یک دفعه شانه هایم را میگیرد و مرا به طرف خودش می.کشد مبهوت نگاهش میکنم میگوید دست هات رو بنداز دور گردنم لبخند بزن به حالت سرخوش و فارغ از دنیا به قیافه ات بده. دستهایم را دور گردنش میاندازم و سعی میکنم مانع لرزششان شوم به زور لبخند یخی میزنم. صدای موتور نزدیک و نزدیکتر میشود و بغل گوشمان متوقف میشود. حس میکنم قلبم دارد هزار بار در دقیقه می تپد محمد صورتش را نزدیک می آورد و درست کنار گوشم نجوا میکند آروم باش زرین قرار نیست اتفاق بدی بیفته چشمهات رو ببند و فکر کن من و تو دو تا آدم بیخیالیم که اصلاً بهمون ربطی نداره جنگه ما دنبال تفریح و خوشی خودمونیم .





