کتاب قلندر و قلعه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
در میان امواج امید و نگرانی، ناگهان چشمش به پریرویی افتاد که در افق نورانیِ روبهرویش ایستاده بود. پرشکوه، تاج بر سر، گل در بغل، خندان و دستافشان. معلوم نبود فرشته است یا انسان. یک بال نورانی در دست داشت.
پایینتر از او، پیرمردی را دید که انگار میخواست به یحیی چیزی بگوید. ناگهان صدای او را شنید: «یحیی! آن بال که در دست آن پریروست، مال توست. بال دیگر تو همین است.»
سپس صدای آن پریرو را شنید: «این بال مال توست. تو تنها یک بال داری. با یک بال نمیتوان پرواز کرد. به شانههایت نگاه کن.»
راست میگفت. یحیی تنها یک بال بر شانه داشت.






