رباعیات بیدل دهلوی
۶۶۴
صفحه
۱۳۸۹
سال چاپ
رقعی
قطع
گالینگور
نوع جلد
گزیده ای از رباعیات بیدل دهلوی ما را نه زری است، نی نثار سیمی جز تحفه ی عجز بندگی تقدیمی چون شاخ گلی، که خم شود پیش نسیم از دوست سلامی و ز ما تسلیمی در آغاز کتاب رباعیات بیدل دهلوی می خوانیم: رباعى هاى فارسى گاه جنبه ى انديشندگى و فلسفى دارد و گويا اين شكل شعرى بهترين قالب بيان معانى فلسفى و عرفانى بوده است و از اين جمله است رباعىهاى خيام و باباافضل و مولوى.
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-292064
- شابک
- ۹۶۴۳۵۱۳۳۰۰
- تعداد صفحه
- ۶۶۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۸۹
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از رباعیات بیدل دهلوی ما را نه زری است، نی نثار سیمی جز تحفه ی عجز بندگی تقدیمی چون شاخ گلی، که خم شود پیش نسیم از دوست سلامی و ز ما تسلیمی در آغاز کتاب رباعیات بیدل دهلوی می خوانیم: رباعى هاى فارسى گاه جنبه ى انديشندگى و فلسفى دارد و گويا اين شكل شعرى بهترين قالب بيان معانى فلسفى و عرفانى بوده است و از اين جمله است رباعىهاى خيام و باباافضل و مولوى. به نظر مىرسد كه بيشتر رباعيات خيام ساختار رياضى (جبرى) دارد. زيرا شاعر چهار مصراعى متحدالمضمون مى سازد، سه مصراع همچون پيشدرآمد گزارهاى استدلالى و فكرى است و نتيجهى اين استدلال در مصراع چهارم گنجانده شده است به سخن ديگر سه مصراع نخست از لحاظ صغرى و كبرى طرح شده و مصراع چهارم نتيجه ى آن مى شود، و معانى در مصراع چهارم برمى جوشد و از پختگى مصراع هاى پيشين پرورش مى يابد پس ضربه در مصراع چهارم است و همين مصراع است كه عصارهى بار معنايى و نتيجهى آن را بر دوش مىكشد. در هايكو نيز همين ويژگى را مىبينيم كه در آن بار معنايى و نتيجه در مصراع آخر است. به گفتهى الول ساتن دو مصراع اول منظرهى كلى را نشان مى دهند، مصراع سوم در حد وسط و در مرز قرار دارد و مصراع چهارم مضمون و نظرگاه شاعر را تأكيد و تبيين مىكند و اين ويژگى در Epigram يونانى و در هايكو ژاپنى نيز هست . اهميت رباعى خيام در اين است كه غالبآ ضربهى معنايى آن در مصراع چهارم بسيار قوى است و در آن فكر يا رويدادى غيرمنتظره به پيشنما مىآيد و خواننده و شنونده را تكان مىدهد. يك قطرهى آب بود با دريا شد يك ذرهى خاك با زمين يكتا شد آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟ آمد مگسى پديد و ناپيدا شد 2 اينكه آدمى قطرهى آب و ذرهى خاك است كه به اين جهان درمىآيد و زود بيرون مىشود، حرف تازهاى نيست امّا همين كه در پيوند با آمدن و شدن مگسى قرار مىگيرد، مضمون تازهاى مىشود. پس در رباعى ]و اساسآ در شعر[ «خبر» بايد بسيار قوى باشد. قوىترين و معمولىترين شيوه در رباعى همين متوجه كردن دانستگى به «همانندى» ]چيزها و كارهاست[ در واقع تشبيه و دانستگى را بىدرنگ پس از طرح مقدماتى، در مصراع چهارم به شباهتيابى رساندن، جزء ساختار رباعى است .البته «خبرى»ى كه در رباعى و در شعر مىآيد بايد بسيار بزرگ و اعجابآور باشد و مرتبهى آن در شعر از دو راه بالا مىرود: از طريق لفظ و از طريق معنا و شاعر با تصرف در اين دو عامل مىتواند دانستگى ما را بهسوى خود بكشاند. به سخن ديگر زمانى شاعر هنرآفرينى مىكند (و اين پوئتيك) است و زمانى سخنورى (رتوريك). به عنوان مثال زمانى كه حافظ مىگويد: اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش… چيزى تازهاى نمىآورد و آشنايىزدايى نمىكند امّا زمانى كه مىگويد : هر كجا آن شاخ نرگس بشكند گُلرخانش ديده نرگسدان كنند خبر تازهاى دربارهى معشوق خود بهدست مىدهد. جلوهى آن شاخ نرگس آنچنان مؤثر است كه همهى گلرخان با شكفتن آن مات و مبهوت مىشوند و ديده به او مىدوزند كه ديدگانشان سرشار از نرگس مىشود. نرگسوارى و خمارى چشم ماهرويان از همين است! رباعىهاى خيام و عارفان از جهتى و از لحاظ ساختار و برخى از معانى با يكديگر مُشابه است. اين قسم رباعىها در مرتبهى نخست متحدالمضمون است. در مرتبهى بعد با شيوهى زيست آدمى پيوند دارد، و نيز از ايجاز لفظ و فشردگى معنا بهرهمند است. همچنين اشعار خيام و عارفان مرتبط است با زيستن در جهان ناپايدار و پرخطر، جهانى كه هرگز برقرار خود نمىماند، و به ما اجازه نمىدهد در آن دمى آسوده بسر بريم، مانند قاطعان طريق كمينگه عمر است. زندگانى ما انسانها بىدوام و جلالها و كرّوفرّهاى آن در معرض تهديد و نابودى و زشتىها و زيبايىها همه و همه رو به زوالاند. حتى بعضى از اين شاعران گامى بزرگتر برمىدارند و مىگويند نه سيارهى خاكى يا منظومهى شمسى و كيهان راه شيرى ما با ميليونها ستارهاش بلكه اساسآ همهى جهان مادى بسيار باعظمت و حتى ناكرانمند به سياهچالهى نابودى خواهد افتاد. امّا تفاوت خيام با عارفان اين است كه پس از ترسيم ناپايدارى زندگانى، فرود آمدن بيرحمانه ى حكم تقدير، و ناآگاهى بشر از سرانجام كاروبارها و نشان دادن كوچكى آدمى در فاصلهى بين وجود و عدم، با بىپروايى، روشنى و با بيانى استهزايى و تلخ مىگويد در لحظهى كوتاهى كه به تو داده شده است «دم را غنيمت شمار» چون بازآمدنت نيست چو رفتى رفتى! امّا عارف هستى ناپايدار آدمى و محيط را در گرو هستى بزرگ، هستى هميشگى و جاويد كه هرگز خلل نم ىپذيرد نمىكند و در مثل مانند سنايى مىگويد : مرگ اگر مرد است گو نزد من آى تا در آغوشش بميرم تنگ تنگ من از او عمرى ستانم جاودان او زمن دلقى ستاند رنگ رنگ همچنين عارف به كمال و زيبايى معنوى باور دارد و رنجهاى كمرشكن و زشتىهاى هراسناك جهان را به منزلهى پلى مىداند كه بايد از آن گذشت وبه جهان هميشه همان، معنوى و زيبا رسيد. مدد



































