رودخانه ای در تاریکی
۱۷۵
صفحه
۱۳۹۹
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
ماساجی ایشیکاوا در سال 1947 در ژاپن به دنیا آمد. پدر او متولد کره بود، در نوجوانی به ژاپن رفت و مقیم ژاپن شد. مادر او ژاپنی بود. در سال 1960، زمانی که ماساجی سیزده ساله بود خانوادۀ آنها به ” بهشت موعود” یعنی کرۀ شمالی نقل مکان کردند. در سال 1996، او تصمیمی جان بر کف گرفت تا از آن جهنم فرار کند. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا دا
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-682362
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۴۳۶۱
- تعداد صفحه
- ۱۷۵
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۹
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
ماساجی ایشیکاوا در سال 1947 در ژاپن به دنیا آمد. پدر او متولد کره بود، در نوجوانی به ژاپن رفت و مقیم ژاپن شد. مادر او ژاپنی بود. در سال 1960، زمانی که ماساجی سیزده ساله بود خانوادۀ آنها به ” بهشت موعود” یعنی کرۀ شمالی نقل مکان کردند. در سال 1996، او تصمیمی جان بر کف گرفت تا از آن جهنم فرار کند. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا داستان واقعی فرار یک مرد از کرۀ شمالی پیشگفتار از آن شب چه چیزی به خاطر دارم؟ شبی که از کرۀ شمالی فرار کردم. چیزهای زیادی هست که به خاطر ندارم. چیزهایی که برای همیشه از ذهنم خارج کردم… اما آنچه را به خاطر دارم خواهم گفت. باران نم نم شروع به باریدن کرد، اما خیلی زود تبدیل به بارانی سیلآسا شد. آنچنان شلاقی و سنگینی میبارید که حس میکردم تا استخوان خیس شدهام. خود را به پناه یک درختچه رساندم و در آنجا از حال رفتم، طوری که دیگر سپری شدن زمان از دستم خارج شد. تا انتهای وجودم خسته بودم. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا از بین شاخ و برگها میتوانستم رودخانه ” یالو” [1] را در پیشروی خود ببینم که پس از باران بیوقفه آنشب، دیگر شبیه رودخانه نبود_ گویی تبدیل به یک سیل طغیانگر شده بود. صبح امروز کودکان در آب نهر آن بازی میکردند اما آنشب ریزش سیلآسای باران از آن مسیری صعب العبور ساخته بود. از زیر درختچه بیرون آمدم و در میان گل و لای توانستم سینه خیز خود را به کنارۀ رودخانه برسانم. آنسوی رودخانه، که با من سی متر فاصله داشت میتوانستم کشور چین را غرق در مه ببینم. فاصله بین مرگ و زندگی برای من سی متر بود. از سرما میلرزیدم. میدانستم پیش از من کُرهای های زیادی که قصد فرار از کره شمالی را داشتهاند درست در همین نقطه ایستادهاند و در تاریکی به چین چشم دوختهاند ودرست مثل من نتوانسته بودندخاطرات افرادی که مجبور به ترکشان شده بودند را از ذهنشان خارج کنند. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا بستگان آنان، مانند کسانی که من نیز ترکشان کردم از گرسنگی در حال مرگ بودند. پس چارهای جز ترک نبود. به رودخانه سیل زده نگاه میکردم و در اندیشه بودم چند نفر از آنها توانستند موفق شوند و از رودخانه عبور کنند. و باز دوباره فکر میکردم، چه فرقی دارد؟ اگر درکرۀشمالی هم بمانم از قحطی خواهم مُرد. به همین سادگی. در این راه دستکم یک شانس برایم وجود دارد. اگر شانس بیاورم و نجات پیدا کنم میتوانم خانوادهام را نجات دهم و یا حداقل به هرشکلی به فریادشان برسم. فرزندانم همواره دلیل زندگیام بودهاند. اگر بمیرم دیگر چه فایدهای برای آنها دارم! اما هنوز نمیدانم قرار است چه کار کنم. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا از زمانیکه تصمیم گرفتم از مرز فرار کنم و به کشور محل تولدم برگردم چند روز گذشته است؟…چهار روز… مثل یک عمر گذشت. چهار روز پیش خانهام را ترک کردم. به صورت همسر و فرزندانم نگاه کردم چرا که میدانستم شاید آخرین نگاه باشد. اما نمیتوانستم خود را در این افکار رها کنم. اگر قرار باشد راهی برای نجات آنها پید اکنم، میبایست تا زمانیکه قدرتی در بدنم برای فرار باقی مانده ترکشان میکردم، یا حداقل در حال تلاش بمیرم. و در این چهار روز همۀ آنچه خوردم مقداری چوب ذرت بود البته بدون دانه ذرت، یک دانۀ سیب، و تکههایی از چیزهای آشغالی که پیدا کرده بودم. گزیده ای از کتاب “رودخانه ای در تاریکی” نوشتۀ ماساجی ایشیکاوا چشمم در پی گارد ساحلی بود که میدانستم درهر پنجاه متر در کنار رودخانه درحال رصد هستند. حاضر بودم یا از خستگی مفرط بمیرم یا در حال عبور از رودخانه غرق شوم اما نگهبانان دستگیرم نکنند. هر چیزی غیر از دستگیر شدن. با همین افکار در رودخانه شیرجه زدم. آخرین حرفهایی که به خانوادهام زدم مانند زنگ در گوشم بود، اگر موفق به فرار شوم، به هر طریقی، مهم نیست چطور، شما را هم از اینجا خواهم برد. فصل اول شما انتخاب نمیکنید که به دنیا بیایید. به دنیا میآیید! و میگویند تولد شما، سرنوشت شماست. به نظرم مزخرف است. باید هم بگویم مزخرف، چرا که من به جای یک بار پنج بار متولد شدم. و از پنج بار تولد یک درس فراگرفتم. بعضی اوقات در زندگی باید چنگ بیندازی، خرخرۀ سرنوشت را در دست بگیری و بفشاری. نام ژاپنی من “ماساجی ایشیکاوا” و نام کُرهای من “دوچان_ سان” است. من برای اولین بار در جنوب توکیو در نزدیکی یکی از شهرهای “کاواساکی” بهنام “میزونوکوچی” بهدنیا آمدم. بدبختی من از زمان تولد رقم خورد چراکه بین دو دنیا یعنی پدر کُرهای و مادر ژاپنی متولد شدم.”میزونوکوچی” منطقهای است که با تپههای کوتاه پوشانده شده و این روزها مردم از شهرهای توکیو و یوکوهاما برای



































