پرش به محتوای صفحه

شبگرد

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۲۷

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

در آغاز کتاب شبگرد می خوانیم : کتاب شبگر نوشتۀ نجیب محفوظ 1 درحالی که نگاهش می‌کردم با مهربانی گفتم: «من تورا خوب به یاد دارم.» با چشمان کم‌سویش کمی روی میزم خم شد… . فهمیدم چشمانش ضعیف است. با آن نگاه جستجو گرش می‌کوشید این موضوع را به من بفهماند… با وجود فاصله‌ی کم میان ما و کوتاهی مسافت اتاق و آن فضای آرام با صدای دورگه و خشنی گفت: «واقعاً حافظه‌ یاری‌ام

۱۲۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-590826
تعداد صفحه
۱۲۷
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصور کن

یغما گلرویی

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بینوایان

ویکتور هوگو

ترجمه‌ی نسرین تولایى

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پخمه

عزیز نسین، رضا همراه

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اپارتمان اجاره ای

عزیز نسین، قدیر گلکاریان

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خاطرات بولیوى

ارنستو چه گوارا، جمشید نوایى

نگاه

۵۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جنس ضعیف

اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

نگاه

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان پروین اعتصامى

پروین اعتصامی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اشفته حالان بیداربخت

غلامحسین ساعدی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تالار ایینه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۲۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

فیودور داستایوسکى

ترجمه‌ی ناصر موذن

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی صادق دارابی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دروز بلگراد (پرسش)

ربیع جابر

ترجمه‌ی صادق دارابی

پرسش

۷۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرثیه‌ای برای پروتسکی (پرسش)

عبدالوهاب البیاتی

ترجمه‌ی صادق دارابی

پرسش

۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب باغی در جهنم (پرسش)

صلاح حسن

ترجمه‌ی صادق دارابی

پرسش

۱۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب روزهای مردی عاشق (پرسش)

نزار قبانی

ترجمه‌ی صادق دارابی

پرسش

۲۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شرق مدیترانه *

عبدالرحمن منیف

ترجمه‌ی صادق دارابی

افراز

۴۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شبگرد (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ88)

نجیب محفوظ

ترجمه‌ی صادق دارابی

نگاه

۱۲۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

در آغاز کتاب شبگرد می خوانیم : کتاب شبگر نوشتۀ نجیب محفوظ 1 درحالی که نگاهش می‌کردم با مهربانی گفتم: «من تورا خوب به یاد دارم.» با چشمان کم‌سویش کمی روی میزم خم شد… . فهمیدم چشمانش ضعیف است. با آن نگاه جستجو گرش می‌کوشید این موضوع را به من بفهماند… با وجود فاصله‌ی کم میان ما و کوتاهی مسافت اتاق و آن فضای آرام با صدای دورگه و خشنی گفت: «واقعاً حافظه‌ یاری‌ام نمی‌کند. .! چشمانم هم ضعیف شده. .» «اما روزهای محله‌ی خان جعفرکه فراموش شدنی نیست…» «ایول. پس شما هم مال همان محله‌ای؟» همینطور که خودم را معرفی می‌کردم با دست اشاره و دعوتش کردم بنشیند. بعد گفتم: «درسته ما مال یک نسل نیستیم! ولی بعضی چیزها را هم نمی‌شود فراموش کرد.» همینطور که داشت می‌نشست، گفت: «راستی من خیلی عوض شده ام. زمانه ماسک زشتی به چهره‌ام زده… ماسکی که ساخت دست پدرم نیست. ساخت دست اونه!» با افتخار خودش را معرفی کرد، هرچند نیازی به این کار نبود اما گفت: «الراوی… جعفر الراوی… جعفر ابراهیم آقای الراوی…» دلایل افتخارش به این اسم برایم روشن نبود، چون تناقض میان آن چهره‌ی فلاکت بار و آن لحن مطنطن‌اش بیانگر این موضوع بود، سپس گفت: «تو مرا به یاد آن خاطرات خوش روزهای زیبا و تجربیات دل انگیزمحله‌ها‌ی خان جعفروحسین مقدس می‌اندازی.» «آخ. . آخ… چه ماجراهای عجیب و داستان‌های هیجان انگیزی بود….!» با صدای بلندی غش غش خندید… طوری که آن بدن دیلاق و لاغرش می‌لرزید. ترسیدم مبادا آن کت و شلوار نیمدار و کثیف‌اش پاره شود، درحالی که موهای سفید و به هم چسبیده و پر پشت‌اش را می‌خاراند، سرش را بالا آورد و با آن چهره‌ی سوخته رو به من کرد و گفت: «ما هم محلی هستیم… و برای اینکه به شکایتم عادلانه رسیدگی شود حق دارم این موضوع را به فال نیک بگیرم!» سعی کردم از هرگونه درگیری با او پرهیز کنم، بعد تعارفش کردم و گفتم: «قهوه میل دارین؟» با اطمینان و جسارتی خاص گفت: «اول با ساندویچ شروع می‌کنیم… ساندویچ باقلای سرخ شده… بعد هم قهوه می‌نوشیم.» نگاهش کردم چطور با ولعی خاص ساندویچ‌اش را می‌خورد… از دیدن این صحنه دلم گرفت… بوی تن‌اش بینی‌ام را پُر کرده بود، بویی آمیخته از عرق و توتون و خاک… بعد از خوردن و نوشیدن شَق و رَق سر جایش نشست و گفت: «ممنونم از شما… بیش از این و قت‌تان را نمی‌گیرم و مزاحم‌تان نمی‌شوم، مطمئننا طبق وظیفه و کارت موضوع درخواست مرا فهمیدی… راستی نظرت چیه؟» با تاسف گفتم: «بی فایده است… به هیچ وجه قانون وقف اجازه‌ی این کار را نمی‌دهد.» «اما این حق من است… و مثل روز روشن است.» «اما وقف هم برای خودش قانونی دارد… اونم مثل روز برای خودش روشن است.» «من به قانون احترام می‌گذارم… اما به این هم اعتقاد دارم که هرچیزی قابل تغییراست.» «بله… می‌دانم… . اما قانون وقف تا به امروز عوض نشده است…» با آن صدای زمخت و دو رگه‌اش فریاد زد و گفت: «وزارت اوقاف باید بداند حق من ضایع شدنی نیست…» وقتی آرامش و لبخند حاکی از خونسردی مرا دید، آرام شد و گفت: «اجازه بده مدیر کل را ببینم.» با مهربانی گفتم: «موضوع کاملا روشن است… موقوفه‌ی آقای الراوی بزرگ‌ترین موقوفه‌ی این وزارت خانه است… در آمد این موقوفه صرف حرمین شریفین و مسجد امام حسین و همین طور انجمن‌های خیریه، مدارس، تکایا و خانواده‌های بی سرپرست می‌شود… به هیچ وجه من الوجوه نمی‌شود اموال وقفی را به شخص خاصی برگرداند.» با عصبانیت توی حرفم پرید و گفت: «ولی من نوه و تنها وارث «الراوی»ام، نیاز مبرم به پول دارم… باور کن حتی یک پاپاسی هم در جیبم نیست… در حالی که امام حسین قربونش بشم غنی و از نعمت‌های بهشتی لذت می‌برد.» «اما این وقف است!» «شکایت می‌کنم، خواهی دید…» «فایده ندارد… . بی خودی وقتت را هدر نده.» «با یک وکیل قانونی مشاوره خواهم کرد… ولی از آنجا که پولی در بساط ندارم باید به سراغ وکیلی بروم که مشاوره‌ی مجانی می‌دهد… چون پول هستی بی نام و نشانی است که در دنیای من جایی ندارد…» «در بین وکلای قانونی دوستان زیادی دارم، می توانم ترتیبی بدهم تا یکی از آن‌ها را ببینی، اما وقتت را در پس این آرزوی محال هدر نده… چیزی دستت را نمی‌گیرد…» «تو با من مثل یک بچه رفتار می‌کنی!» «پناه بر خدا… من دارم حقیقت را به تو می‌گم… حقیقتی که مو لای درزش نمی‌ره…» «اما من نوه‌ی الراوی ام، ثابت کردن این کار خیلی ساده است.» «مهم اینه که اموال الراوی امروز وقف کارهای خیر شده است…» «آیا این عادلانه است که من توی این شهر رها شوم و گدایی کنم. .؟» «وزارت خانه برای آدم‌هایی مثل تو مقرری تعیین کرده، البته اگر بتونی اصل و نسبت را ثابت کنی، و بعد هم درخواست کمک بدهی، ماهیانه حقوق ناچیزی از این خیرات به تو می‌دهند…» زیر لب زمزمه کرد: «کمک ماهانه…! عجب دیوانه‌های ظالمی هستند» بعد حرف‌اش را ادامه داد: «آی

۱۲۰٬۰۰۰تومان