سیرالملوک (سیاست نامه)
۳۳۵
صفحه
۱۳۹۰
سال چاپ
وزیری
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب سیر الملوک (سیاست نامه) که چون روزگار نیک فراز آید و زمانه بیمار نگردد، نشانی آن باشد که پادشاه نیک پدید آید و اهل فساد را مالش دهد و وزیر و پیشکاران او نیک باشند و هر کاری، کاردان را فرماید که اهلیت دارند و دو شغل یک کس را نفرمایند و پادشاه از رعیّت پرسیده باشد و کودکان را برنکشد و تدابیر با پیر و دانایان کند و کارها به قاعدۀ خویش باز برد ت
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-606880
- تعداد صفحه
- ۳۳۵
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۰
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب سیر الملوک (سیاست نامه) که چون روزگار نیک فراز آید و زمانه بیمار نگردد، نشانی آن باشد که پادشاه نیک پدید آید و اهل فساد را مالش دهد و وزیر و پیشکاران او نیک باشند و هر کاری، کاردان را فرماید که اهلیت دارند و دو شغل یک کس را نفرمایند و پادشاه از رعیّت پرسیده باشد و کودکان را برنکشد و تدابیر با پیر و دانایان کند و کارها به قاعدۀ خویش باز برد تا کارهای دینی و دنیاوی به نظام بود و هر کسی را به اندازۀ کفایت او عمل بود و هرچه به خلاف این رود رخصت ندهد و کمابیش کارها به ترازوی عدل و سیاست راست گرداند در آغاز سیرالملوک (سیاست نامه) این گونه می خوانیم: سى سال كوشيدن و انديشيدن، تدبير كردن و راه يافتن، و در پديد آوردن يك نظام درست و مناسب با زمان پاى فشردن، و به اين نتيجه تلخ رسيدن كه در بالاى هِرمِ قدرت، فرمانروايان چنان مستِ غروراند كه فرق دوست و دشمن را نمىفهمند. فرمانى از ملكشاه به نظامالملك و چند تنى ديگر از كارگزاران مىرسد كه «هريك در معنى مملكت انديشه كنيد و بنگريد تا چيست كه در عهد و روزگار ما نه نيك است، و در ديوان و درگاه و مجلس و بارگاه ما شرط آن به جاى نمىآورند؟ يا بر ما پوشيده است؛ و كدام شغل است كه پيش از ما، پادشاهان شرايط آن به جاى آوردهاند و ما تدارك آن نمىكنيم؟…» (ص 31) و اين هنگامى است كه هم نظامالملك و هم رقيبان او همه از پيرى ناتوان، و او خود از حسدِ رقيبان، بيش و كم مغضوب سلطانى است كه بس دير سر از خواب غفلت برداشته است، و با نوشدارويى پس از مرگ سهراب مىخواهد پيكر نيمهجانِ يك فرمانروايى بزرگ را احيا كند! اما باز نظامالملك براى وطنى كه آن را دوست مىدارد، سرِ تعظيم فرود مىآورد، و به نوشتن مىنشيند. افسرده و نوميد، به همه كارها، و به گرفتارىهايى كه گريبان مملكت را گرفته، مىانديشد و درباره هر يك از آنها، آنچه را آموخته و آزموده است، بر اوراقى پراكنده مىنويسد. نخست سى و نُه فصل اين كتاب، كه گاه تكرار مضامينِ يك فصل در فصلهاى ديگر حكايت از پريشانى خاطر او دارد، بر اوراق كاغذ مىآيد، و پس از آن كه خواجه، در روستاى «حَسَدآباد» مغضوب كدخدا مىشود، يازده فصل پريشانتر بر آن مىافزايد، و اين نيمه دوم كتاب است، كه در عبارات آن، از ملاحظههاى دربارى كمتر نشانى هست، و گلهها و شكايتها بىپردهتر بر زبان مىآيد. قوامالدين ابوعلى حسن طوسى، نظامالملك، سى سال از دبيرى در حكومت بلخ، تا صدارت دستگاه اَلْپْ ارسلان و ملكشاه، در قلمروى كه گاه از مرز تركستان تا آسياى صغير، و از آذربايجان تا كرمان گسترش داشته، روزها، هفتهها، ماهها و سالها در كار بوده، تجربههاى بسيار اندوخته، و چه بسا كه روزها و شبهاى پراضطرابى را گذرانده، و از نگرانى كارهايى كه به انجام نمىرسيده، يا از سستى و خيانت كارگزاران ديگر دلتنگ بوده است. اين نكته هم نيازمند رَدّ و اثبات نيست كه به اقتضاى نظام استبدادى و قدرت مطلق پادشاه، در مواردى هم از گفتن واقعيت پرهيز كرده و براى مقاصد بزرگترى كه در نظر داشته، بر مسند خويش مانده است. از سرگذشت او، آنچه مىدانيم همين است كه در سال چهارصد و هفت هجرى قمرى در يكى از روستاهاى شهر طوس به دنيا آمده، و پس از آموختن مبانى علوم مَدرسىِ آن روزگار، دبيرِ ابوعلىبن شادان فرماندار شهر بلخ بوده، پس از آن كه چغرى بيگ به پادشاهى رسيده و پورشادان وزير چغرى بيگ شده، ابوعلى حسن طوسى نيز به دربار سلجوقيان راه يافته است. پس از مرگ چغرى بيگ، و در زمان پادشاهى فرزند او اَلْپْ ارسلان، وزير اَلْپْ ارسلان بوده، و اين مقام را در بيشتر سالهاى پادشاهى ملكشاه نيز داشته است. نظامالملك وزير مقتدرى بوده، كه لياقت او در كشوردارى در تاريخ ايران كمنظير است، و نقش او در گسترش آموزش، در تاسيس مدرسههاى بزرگ نظاميه كه در آنها معارف اسلامى بحث و تدريس مىشده، آشكار و درخور توجه است، و مدرسههاى نظاميه در شهرهاى بلخ و نيشابور و اصفهان و بغداد، ديرى پس از قتل او نيز داير، و نام او در خاطر مردم بوده است. نظامالملك در سالهاى پيش از چهارصد و هشتاد هجرى، مىديده است كه دستگاه حكومتِ سلجوقيان چنان كه بايد به سامان نيست، و همين كتاب سيرالملوك حكايت از آن دارد كه ملكشاه هم خود نگران بىسامانىها بوده است. يازده فصل نيمه دوم كتاب ـ بىآن كه خطاب مستقيم به ملكشاه باشد ـ از سرِ درد به ما مىگويد كه «پيران و جهانديدگان حرمت ندارند… هر جا كه مهمّى در پيش است، كار ناكردگان و كودكان و زنان را نامزد مىكنند، و خطاها مىافتد… (ص 209) و مرد هست بىهيچ كفايت، كه دَه عمل در دست دارد… (ص 222) و كسانى بر سر كار اند كه نه بر دينشان حميّت است و نه بر مال و نه بر رعايا… (ص 222). در اين يازده فصل، بسيار است سخنانى كه در يك حكومت خودكامه، كارگزارى دلسوز و لايق را بر سر دار مىبرد و بر مركب چوبين مىنشاند



































