تانگوی شیطان
۲۸۸
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «تانگوی شیطان» نوشتۀ لسلو کراسناهورکایی ترجمۀ سپند ساعدی در آغاز کتاب می خوانیم : بخش اول ۱ خبرِ آمدن شان صبح یکی از روزهای پایانیِ اکتبر، کمی پیش از آن که اولین قطرههای باران بیامان پاییز بر زمینهای ترکخورده و نمکآلود غربِ شهرک ببارد (که دریاچهای از گل و لای زردابمانند و بویی نامطبوع پدید میآورد و کورهراهها را صعبالعبور و رسیدن به شهر را ن
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-982958
- تعداد صفحه
- ۲۸۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- وزن
- ۳۴۰ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «تانگوی شیطان» نوشتۀ لسلو کراسناهورکایی ترجمۀ سپند ساعدی در آغاز کتاب می خوانیم : بخش اول ۱ خبرِ آمدن شان صبح یکی از روزهای پایانیِ اکتبر، کمی پیش از آن که اولین قطرههای باران بیامان پاییز بر زمینهای ترکخورده و نمکآلود غربِ شهرک ببارد (که دریاچهای از گل و لای زردابمانند و بویی نامطبوع پدید میآورد و کورهراهها را صعبالعبور و رسیدن به شهر را ناممکن میکرد) فوتاکی با صدای ناقوسی از خواب بیدار شد. نزدیکترین مکانی که ممکن بود صدا از آنجا بیاید، نمازخانهای متروک در چهار کیلومتری جنوبغربی در شهرک هُخمایس بود اما جدا از این که نمازخانه ناقوسی نداشت، برج آن نیز طی جنگ فرو ریخته و نمازخانه هم دورتر از آن بود که صدای ناقوس احتمالیاش به اینجا برسد. با این وجود صدا طوری بود که گویی از همان نزدیکی میآید، زنگ غرای ناقوس و طنین پیروزمندانهاش را باد میروبید و چنان مینمود که گویی منبع صدا چندان دور نیست («انگار صدا از آسیاب میآد…») فوتاکی آرنجهایش را بر بالش جابهجا کرد تا از پنجرهی کوچک و جابهجا بخارگرفتهی آشپزخانه نگاهی به بیرون بیندازد، چشمانش را به آسمان آبی و کمفروغ سپیدهدم دوخت، زمینهای اطراف غرق در طنین ناقوسی که هر دم ضعیفتر میشد، ساکت و آرام مینمود. تنها نوری که به چشم میآمد سوسویی از پنجرهی خانهی دکتر بود که اندکی از باقیِ خانههای شهرک فاصله داشت، سالها میشد که ساکن آن خانه نمیتوانست در تاریکی بخوابد. فوتاکی نفس در سینه حبس کرد تا شاید بتواند جهت صدا را تشخیص دهد: نمیخواست کوچکترین طنین صدایی که هر دم ضعیف و ضعیفتر میشد را نشنیده بگذارد («باید خواب باشی، فوتاکی…») با وجود این که چلاق بود اما معروف بود سبکْ قدم برمیدارد، بیصدا و مثل گربهها، لنگان بر کف سنگی و سرد آشپزخانه پیش رفت، پنجره را باز کرد و سرک کشید («همه خوابیدن؟ کسی صدا رو نشنید؟ چرا هیشکی این دور و برا نیست؟») بادِ سرد و مرطوب به صورتش خورد و فوتاکی برای لحظهای چشمانش را بست، با دقت گوش سپرد اما جز صدای خروسی و پارس سگی در دوردست و زوزهی باد که از چند دقیقه پیش وزیدن آغاز کرده بود تنها صدای خفیف ضربان قلبش را میشنید، گویی کل ماجرا بازی یا پَرهیبِ یک خواب بود («…شاید کسی خواسته منو بترسونه.») نگاه غمزدهاش را به آسمانِ گرفته دوخت، سپس به زمینهای اطراف و آن چه از حملهی ملخها در تابستان باقی مانده بود نگاهی انداخت و ناگهان بر شاخهی باریک یک اقاقیا گذر بهار، تابستان، پاییز و زمستان را دید، چنان که گویی زمان تنها میانپردهای بیهوده در فضایی لایتناهی است، شعبدهای ماهرانه تا از آشوبْ نظمی ظاهری بیافریند، یا از منظری کلی احتمال وقوع پیشامدها را چون اجباری گریزناپذیر بنمایاند…خود را مصلوبِ تابوت و گهوارهای یافت که با تقلایی دردمندانه میخواهد تن خویش را از آنها برهاند تا سرانجام آن را -عریان، بی هیچ نشانی از هویت، عاری از هر آن چه نابایست است- به دست مردهشوران، آنان که غضبناک و خاموش در پیشزمینهی شلوغی از شکنجهگران و دباغان اوامر را گردن مینهند برساند، آن گاه است که بی هیچ نشانی از ترحم ناچار به مشاهدهی حال و روز دیگران خواهد شد، بی آن که بخت آن را داشته باشد بار دیگر به زندگی بازگردد، چون سرانجام در آن لحظه است که خواهد فهمید همهی عمر با عدهای متقلب که ورقهایشان را از پیش نشانه گذاشته بودهاند طرف بوده و آنان همانهایی هستند که در نهایت تنها چیزی را که برای نجات خویش دارد از چنگش درخواهند آورد: امیدِ یافتنِ راه بازگشت به خانه. سرش را به سمت شرق گرداند، جایی که روزگاری تجارت رونق داشت، حال از آن دوران تنها چند ساختمان ویرانه و متروک باقی مانده بود، نخستین پرتو خورشید سرخ و بادکرده را دید که از فراز بام آغل مخروبهای با توفالهای فروریخته میدرخشد. «باید هرچه زودتر تصمیم بگیرم. شهرک دیگه جای زندگی نیست.» زیر پتوی گرم و نرم خزید و بازویش را زیر سر گذاشت. اما جرأت نداشت چشمانش را ببندد؛ نخست صدای شبحوار ناقوس ترس به دلش انداخته و حال سکوتی وهمانگیز همه جا را فرا گرفته بود: حس میکرد هر لحظه ممکن است اتفاق ناگواری رخ دهد. با این وجود تا وقتی اثاث خانه که تا آن لحظه گویی گوش خوابانده بودند با دلهره گفتگویی را آغاز کردند، از جایش تکان نخورد (گنجه غژی کرد، قابلمه با تقهای پاسخش را داد و بشقاب چینی روی تاقچه کمی سر خورد) آن وقت بود که از بوی ترشیدهی عرق زن اشمیت رو گرداند و با دست پی لیوانی که پایین تخت بود گشت، برش داشت و یک نفس آب را سرکشید. بلافاصله ترسش ریخت: نفس عمیقی کشید، دستی به پیشانی خیس از عرقش کشید، و از آنجا که میدانست اشمیت و کرانر رفتهاند گاوها را جمع کنند تا آنها را از سیکِش به طویلهای در غرب شهرک



































