تیمارستان گریلاک (ادبیات وحشت)
۳۹۲
صفحه
۱۳۹۷
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
تیمارستان گریلاک عنوان رمانی در ژانر وحشت و نوشتهی دن پابلوکی است. این کتاب نخستین بار با عنوان اصلی The Ghost of Graylock در سال ۲۰۱۲ منتشر شد. نشر پیدایش رمان تیمارستان گریلاک را با ترجمه مهرداد مهدویان از دستهی ادبیات وحشتِ رمان نوجوان منتشر کرده است. رمانهای این مجموعه با موضوعات متنوع، خواندنی و پرکشش از نویسندگان و مترجمان مطرح برای آشنایی نوجوانان
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- کودک و نوجوان
- شناسه کالا
- kj-049472
- تعداد صفحه
- ۳۹۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۷
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از پیدایش
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی مهرداد مهدویان
مشاهدهی همهتوضیحات
تیمارستان گریلاک عنوان رمانی در ژانر وحشت و نوشتهی دن پابلوکی است. این کتاب نخستین بار با عنوان اصلی The Ghost of Graylock در سال ۲۰۱۲ منتشر شد. نشر پیدایش رمان تیمارستان گریلاک را با ترجمه مهرداد مهدویان از دستهی ادبیات وحشتِ رمان نوجوان منتشر کرده است. رمانهای این مجموعه با موضوعات متنوع، خواندنی و پرکشش از نویسندگان و مترجمان مطرح برای آشنایی نوجوانان با ادبیات داستان ایران و جهان انتخاب شدهاند. از پشت کتاب تیمارستان گریلاک همه قصههای تیمارستان گریلاک را شنیدهاند: قرار بود جایی برای درمان بیماریهای روانی نوجوانان باشد. ولی خیلی زود مشکلی پیش میآید. چند تا از بیماران نوجوان میمیرند. خیلی زود مجبور میشوند تیمارستان را برای همیشه تعطیل کنند. تیمارستان به ساختمانی متروکه تبدیل میشود، که در اعماق جنگل رها شدهاست. نیل و خانوادهاش تازه به شهر جدید اسبابکشی کردهاند. نیل خیلی زود داستان تیمارستان را میشنود. او میخواهد به هر قیمتی که شده تیمارستان را ببیند و آماده است با هر وحشتی که آنجا در انتظارشان است رو به رو شود. ولی مطمئنا برای چیزی که او را تا خانه تعقیب میکند آماده نیست… گزیدهای از کتاب تیمارستان گریلاک نیل روز اول در هدستون چندین بار از خیابان تالی بالا و پایین رفت در حالی که با پایش به سنگهای سر راهش میزد، برگهایی را از بوته های جلو کلبههای درب و داغان میچید و آوازهایی نامفهوم زیر لب زمزمه میکرد. نیل دوبار از جلو کتابخانه گذشت بدون آنکه متوجه پسری شود که روی پلهی بالایی نشسته بود و با اشتیاق به دوردستها خیره شده بود. نیل به سمتی که پسرک خیره شده بود نگاه کرد ولی تنها سربالایی را دید که دامنهی تپهای جنگلی بود و برگ درختهایش با باد تکان میخوردند. پسرک از بالای پلهها گفت: «او را می بینی؟» بعد از چند لحظه نیل متوجه شد که پسرک با او صحبت میکند. گفت: «چه کسی را؟» پسرک با لبخندی گفت: «مرد سبزرنگ!» پسرک لباسی سفید رنگ تنش بود. موی مشکی و فرفریاش هم مثل یک زمین شوی بالای سرش خودنمایی میکرد. نیل به پشت سر و خیابان نگاهی انداخت و سعی کرد شاید کسی را ببیند که منظور پسرک از مرد سبز بود ولی فقط درختها، تپهها، آسمان و ابرها را دید. پسرک به نیل اشاره کرد تا بالای پله ها کنارش برود و گفت: «به من نگو که چیزی دربارهی مرد سبز رنگ نشنیدهای. احتمالاً از اینجا او را بهتر میبینی.»













































