
بخشی از رمان جنگ دنیاها «فکر میکنم همه منتظر خروج یک انسان بودند – موجودی که شاید با ما انسانهای ناسوتی کمی تفاوت داشت ولی در اساس خود، انساننما میبود. اما وقتی نگاه کردم، چیزی را دیدم که در سایهروشن غروب میجنبید. تودههایی از دود خاکستریرنگ یکی پس از دیگری، بالا میآمدند و در میان آنها دو صفحۀ نورانی مانند…














