کتاب شپی
معرفی کوتاه
یه تاجر معروف توی بغداد زندگی میکرد که یه روز غلامشو فرستاد به بازار تا خواربار بخره. غلام زود برگشت، رنگپریده و هراسون! غلام گفت: ارباب، همین الان زنیو توی بازار دیدم. وقتی بیشتر دقت کردم، دیدم خود مرگه! اون زن بهم نگاه کرد و خنده وحشتناکی کرد. حالا اسبتو بهم قرض بده تا از این شهر فرار کنم و سرنوشتو عوض کنم. یهراس میرم به سامرا. اونجا دیگه دست مرگ بهم نمیرسه. تاجر اسبشو داد به غلام و غلام جستی زد… بعد اون تاجر به بازار اومد و میون مردم منو دید. جلو اومد و پرسید: چرا غلام منو ترسوندی؟» گفتم: «من اونو نترسوندم. فقط تعجب کردم، چون امشب باهاش توی سامرا قرار داشتم، ولی توی بغداد ملاقاتش کردم.
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از ویلیام سامرست موآم
مشاهده همهکتابهای بیشتر از نشر قطره
مشاهده همهکتابهای ترجمه شده توسط رضا شیرمرز
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجمدیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.
دیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم









دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.