ادارۀ پست
۲۱۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «ادارۀ پست» نوشتۀ چارلز بوکوفسکی ترجمۀ علی امیرریاحی گزیدهای از متن کتاب ادارۀ پست ایالات متحده لُسآنجلس، کالیفرنیا دفتر رئیس پست، اول ژانویۀ 1970 یادداشت شمارۀ 742 ضوابط اخلاقی بدینوسیله توجه کلیۀ کارکنان را به اصول اخلاقیِ کارکنان پست که در بند 742 دستورالعمل ادارۀ پست آمده، و منش کارکنان که در بند 744 دستورالعمل پستخانه مشخص شده جلب مینمایم. کا
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-153414
- شابک
- ۱۴۰۲۰۳۱۶۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۱۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «ادارۀ پست» نوشتۀ چارلز بوکوفسکی ترجمۀ علی امیرریاحی گزیدهای از متن کتاب ادارۀ پست ایالات متحده لُسآنجلس، کالیفرنیا دفتر رئیس پست، اول ژانویۀ 1970 یادداشت شمارۀ 742 ضوابط اخلاقی بدینوسیله توجه کلیۀ کارکنان را به اصول اخلاقیِ کارکنان پست که در بند 742 دستورالعمل ادارۀ پست آمده، و منش کارکنان که در بند 744 دستورالعمل پستخانه مشخص شده جلب مینمایم. کارکنانِ پست، پیشازاین، در طول سالیان، خدماتی ارزنده و بینظیر به تمام ملت شریف ارائه کردهاند. هریک از کارمندان باید بابت این خدمات ارزنده به خود افتخار کند و ببالد. تکتک ما باید بکوشیم تا سهم خود را در راستای ایفای اهداف ادارۀ پست و خدمترسانی مستمر به آحاد ملت انجام دهیم. همۀ پرسنل ادارۀ پست باید با نهایت پاکدستی و ازخودگذشتگی به جامعه خدمترسانی کنند. از کارکنان ادارۀ پست انتظار میرود ضمن رعایت هرچهتمام اصول اخلاقی، از قوانین ایالات متحده و خطمشی سازمان ادارۀ پست تبعیت نمایند. مدیران و کارمندان، نهفقط ملزم به رعایت اصول اخلاقی هستند که همچنین باید گوشبهزنگ بوده و از انجام هرگونه رفتاری که مغایر الزامات ادارۀ پست است خودداری به عمل آورند. وظایف محوله باید در نهایت دقت و مسئولیتپذیری به انجام برسد. خدمترسانان ادارۀ پست از این ویژگی یگانه و منحصربهفرد برخوردارند که روزانه با تعداد زیادی از شهروندان در ارتباط مستقیم بوده، و همچنین، در موارد بسیاری، در ارتباط مستقیم با دولت فدرال آمریکا. ازاینرو، هریک از کارکنان این رسالت و فرصت استثنایی را دارند که با نهایت احترام و درستی اعتماد عمومی را کسب کنند؛ و بدین وسیله اعتبار و رجحان سرویس پُستی و همچنین دولت فدرال را به نمایش گذارد. ازاینرو لازم است کلیۀ کارکنان بند 742، دستورالعمل ادارۀ پُست، اصول پایهای و راهبردهای اخلاقی، منش شخصی کارکنان، منع فعالیت سیاسی، و غیره را مطالعه بفرمایند. رئیس پستخانه فصل اول 1 همهاش با یک اشتباه شروع شد. حوالی کریسمس بود. از یک بابای مستی شنیدم که هر سال دم کریسمس که میشود هرکسی گیرشان بیاید استخدام میکنند و خب من هم تا شنیدم رفتم آنجا و همین که به خودم آمدم دیدم کیف چرمی رو شانهام است و دارم سلانهسلانه تپهای را بالا میروم. پیش خودم فکر میکنم عجب کار راحتی گیر آوردهام! نامههای یکیدو محله را میدهند دستت و اگر توانستی آنها را تمام کنی، ممکن بود پستچی رسمی نامههای محلۀ دیگری را هم بدهد برسانی، یا اگر برمیگشتی دفتر، رئیس کیسۀ دیگری میانداخت روی دوشت، اما خب کل کاری که باید میکردی این بود که بدون هیچ عجلهای بروی و کارتتبریکهای کریسمس را از لای شکاف درها بندازی تو. فکر کنم روز دوم بود که داشتم در لباس نامهرسان موقتِ دَم عید کار میکردم که زنی گنده آمد بیرون و همینطور که من نامه میرساندم، او هم دور و برم میپلکید. حالا وقتی میگویم گنده منظورم این است که کلاً از همهلحاظ و همهچیزش گنده بود. کَمی نیمهدیوانه میزد، اما خب من خیلی اهمیت نمیدادم و فقط نگاهش میکردم. همینطور حرف زد و حرف زد و حرف زد. تا اینکه قضیه رو شد. شوهرش افسر بود و توی جزیرهای خیلی دور خدمت میکرد و، خب دیگر، او هم کسی را نداشت و حالا هم تنهایی توی خانۀ کوچکی آن پشتها زندگی میکرد. گفتم: «تو کدوم خونۀ کوچیک؟!» روی تکهکاغذی آدرس را نوشت. گفتم: «من هم تنهام، امشب میآم و یهکم با هم صحبت میکنیم.» من معشوقهای داشتم و پیش او زندگی میکردم، اما خب او بیشتر وقتها جایی میرفت و بنابراین واقعاً تنها بودم. مخصوصاً برای بودن پیش همچین کسی حتما تنها بودم. گفت: «خیلی خب، پس میبینمت.» زن بدی نبود، بودن کنارش هم بد نبود، اما مثل بقیه بعد از بار سوم یا چهارم دیگر علاقهام رو به او از دست دادم و دیگر آنجا نرفتم. اما نمیتوانستم به این قضیه فکر نکنم که، یا خدا، پس یعنی کاری که همۀ آن پستچیها میکنند این است که نامهها را میاندازند توی خانهها و بعد هم عشقوحال؟ این کار فقط به درد خودم میخورد، بله، بله، بله. 2 بنابراین امتحان دادم، قبول شدم، تست آمادگی جسمانی را هم قبول شدم، و تبدیل شدم به پستچیِ علیالبدل. اولش آسان بود. مرا فرستادن ایستگاه وِست اِیوان [1] . آنجا خیلی راحت بود و کلی خوش میگذشت، غیر از اینکه خبری از عشقوحال نبود. هر روزی که میگذشت فکر میکردم خبری خواهد شد، اما نمیشد. البته رئیس آدم آسانگیری بود و من هم قدمزنان برای خودم میرفتم و اینجا و آنجا نامههایی را میرساندم. حتی لباس فُرم هم نداشتم، فقط یک کلاه داده بودند. همان لباسهای همیشگیام تنم بود. اونطوری که من و رفیقهام بِتی [2] مینوشیدیم، دیگر پولی برای لباس خریدن نمیماند. بعد فرستادنم ایستگاه اوکفورد [3] . رئیس آ












































