ادم ، گربه ، مرگ
۲۴۸
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب « آدم ، گربه ، مرگ » نوشته زولفو لیوانی ترجمه ایلناز حقوقی گزیده ای از متن آدم گربه مرگ: پس از نه سال پناهندگی سیاسی سامی باران به استکهلم، بعدازظهر سهشنبه، نطفۀ جنایت درونش بسته شد. یک هفته پیش از آن، روی جادهای یخبسته میان جنگلهای تاریک، در حال رانندگی بود. درختان سر به فلک کشیدۀ سدر، کاج، راش و نراد [1] در دو سوی جاده بهسرعت از کنارش رد میشدند
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-344367
- تعداد صفحه
- ۲۴۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی ایلناز حقوقی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب « آدم ، گربه ، مرگ » نوشته زولفو لیوانی ترجمه ایلناز حقوقی گزیده ای از متن آدم گربه مرگ: پس از نه سال پناهندگی سیاسی سامی باران به استکهلم، بعدازظهر سهشنبه، نطفۀ جنایت درونش بسته شد. یک هفته پیش از آن، روی جادهای یخبسته میان جنگلهای تاریک، در حال رانندگی بود. درختان سر به فلک کشیدۀ سدر، کاج، راش و نراد [1] در دو سوی جاده بهسرعت از کنارش رد میشدند. ماشین روی جادۀ باریکِ یخبسته میلغزید و بهسختی تعادلش را حفظ میکرد. وُلوویی قدیمی بود. کم مانده بود قراضه شود. صدمه هایی که در طول زمان دیده بود رنگ لاجوردیاش را به آبی مات تغییر داده بود. در بازار ماشینهای دست دوم، این ماشین شاید دستِ هشتمی یا حتی دستِ دهمی به حساب میآمد. خیلی درب و داغون شده بود. در اثر آسیبهای پیاپی زمستانهای شمالی، پوسیده بود. به خاطر نمکهایی که در زمستانهای طولانی بر سطح جاده میپاشیدند، حسابی زنگ زده بود. بااینوجود، برای کسی که کار درست و حسابی نداشت، گاهی دراِزای ساعتی 40 کرون ماشینِ زباله میراند و عموماً با کمکهای مالی که از شعبههای اجتماعی مهاجران دریافت میکرد زندگیاش را پیش میبرد، ماشین چندان بدی نبود. حداقل میتوانست به او سواری بدهد. داخل شهر به خاطر گران بودن جای پارک، آن را نمیراند. اما زمانهایی که دلش میگرفت و وجودش پر از ملال میشد، برای اینکه از شهر خارج شود و در میان جنگلها و دشتها با دیوانگی رانندگی کند، وسیلۀ خوبی بود. گاهی قلبش از اندوه فشرده میشد؛ غمباد میگرفت و راه نفس کشیدنش را میبست و در گلویش حُناق میشد. احساس میکرد هر لحظه ممکن است منفجر شود؛ انگار یک آتشفشان روی سینهاش سنگینی میکرد. اینها نشانههای افسردگی بود. وقتی دچار حملههای اضطرابی میشد، نمیدانست باید چکار کند. غیر از اینکه سوار ولووی قدیمی شود و در جادههایی که هیچ انسانی در آن نیست با جنون پایش را روی گاز بگذارد، راه خلاص دیگری پیدا نمیکرد. وقتی میدید ماشینش روی جادۀ لغزنده از این سو به آن سو سُر میخورد، احساس آرامش عجیبی میکرد. همزمان حرفهایی از دهانش خارج میشد که خودش هم معنیشان را نمیدانست. یک بار همین که از شدت حملۀ اضطرابیاش کم شد، ناگهان ترمز کرد. ماشین روی جادۀ یخبسته سُر خورد و چندین بار دور خودش چرخید. زمانیکه ماشین متوقف شد، چهرهاش را در آیینۀ عقب ماشین دید؛ خیس از اشک بود. میدانست رانندگی در این شرایط خطرناک است؛ طغیانش دارد بر عقلش غلبه میکند و ممکن است کنترل ماشین را از دست بدهد؛ اما این کار قلبش را عجیب آرام میکرد. آن روزها در کونگسهامن [2] ، در اتاق کوچکی از بلوکهایی که دانشجویان در آن زندگی میکردند، اقامت داشت. روی کاناپهای درب و داغون مینشست و در آینهای کوچک پلکهای مریضش را بررسی میکرد. دستش را روی شکمش میگذاشت و به دردی میاندیشید که در طرف راستش شروع میشد و رفتهرفته تیر میکشید و شدت میگرفت. از جایی که نشسته بود، وقتی به بیرون نگاه میکرد فقط میتوانست یک چیز ببیند: یک خاکستری بیانتها و دلگیر؛ مانند زخمی عمیق که هنوز سر باز نکرده است. خانههای بتنی، خانههای بلندتر در امتداد آنها؛ انگار که سقف آسمان کوتاه شده بود و با خیابانهای ژئومتریک آسفالتشده و هرآنچه که میدید، در قفسی سیمانی و خاکستری، حبس شده بود. پنجرۀ خانهها یا زرد بود یا قرمز یا آبی. انگار میخواستند بر غلظت این صحنۀ دلگیر بیفزایند. در محلههای خلوت و ساکت روی پیادهروهای بتنی بین خانهها، قدم میزد، قدم میزد و قدم میزد… غیر از زنهایی که به رختشورخانه میرفتند یا مادرانی که نوزادشان را برای هواخوری بیرون آورده بودند، کس دیگری دیده نمیشد؛ چون همه کار میکردند. در مسیرهای بتنی ژئومتریک و تنگ که ماشینرو نبود، با سرعت قدم میزد و وقتی به مسیرهای چمنکاریشده میرسید، از نرمی زمین زیر پایش خوشش میآمد. دشوارترین کار برایش عبور از مسیرهای با اشکال هندسی، مثل میدان سِرگِل تورگ [3] ، بود. زیرا ناخودآگاه یکی از اشکال هندسی را انتخاب میکرد و میکوشید فقط روی آنها قدم بگذارد و ازاینرو حرکات عجیبوغریبی میکرد. مثلاً باید فقط روی سنگهای سیاه قدم میگذاشت. پایش نباید روی سنگهای سفید میرفت. یا برعکس؛ اگر سفیدها را انتخاب میکرد، نباید روی سنگهای سیاه قدم میگذاشت. اگر رنگهای یکسان پشت سر هم بودند، باید از رویشان میپرید. اگر لوزیشکل بودند، قانون خاص خودشان را داشتند. اگر در حال راه رفتن به نرده برمیخورد، نتیجه همان میشد: باید تمام نردهها را یکییکی میشمرد. اگر یکی را نمیشمرد، انگار دنیا به آخر میرسید. بااینحال هیچ قانونی نداشت؛ میتوانست نردهها را یکیدرمیان هم بشمارد. فکر میکرد بعضی انسانها از بدو تولد اینشکلیاند.









































