بر پشت ببر

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۳۰۴

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب « بر پشت ببر » نوشته زولفو لیوانی ترجمه ایلناز حقوقی گزیده ای از متن کتاب:‎ بخش اول 28 نیسان 1909 اولین شب تبعید به سلانیک _ بستنی در نیمه‌شب _ وهم همایونی _ لاتراویاتا سی‌وچهارمین پادشاه عثمانی و خلیفۀ امت اسلام، عبدالحمید دوم، در آن شب تاریک دست راستش را بر زمین فشرد و از جایش برخاست. دست چپش دنبال چیزی برای گرفتن می‌گشت که به جسمی نرم برخورد کرد. کوش

۳۵۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-978984
شابک
۱۴۰۳۰۳۰۵۰۳
تعداد صفحه
۳۰۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از زولفو لیوانی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب ادم ، گربه ، مرگ

زولفو لیوانی

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب ادم ، گربه ، مرگ

زولفو لیوانی

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حیات خانوم

احمد التان

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شب های طاعون

اورهان پاموک

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۶۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حیات خانم (ادبیات ترک 5)

احمد آلتان

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۳۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر پشت ببر

زولفو لیوانلی

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آخرین جزیره (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ124)

زولفو لیوانلی

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۱۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب آدم،گربه،مرگ (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ139)

زولفو لیوانلی

ترجمه‌ی ایلناز حقوقی

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب « بر پشت ببر » نوشته زولفو لیوانی ترجمه ایلناز حقوقی گزیده ای از متن کتاب:‎ بخش اول 28 نیسان 1909 اولین شب تبعید به سلانیک _ بستنی در نیمه‌شب _ وهم همایونی _ لاتراویاتا سی‌وچهارمین پادشاه عثمانی و خلیفۀ امت اسلام، عبدالحمید دوم، در آن شب تاریک دست راستش را بر زمین فشرد و از جایش برخاست. دست چپش دنبال چیزی برای گرفتن می‌گشت که به جسمی نرم برخورد کرد. کوشید با تکیه بر آن از جا بلند شود. بازو، پا و لگنش درد می‌کرد. از جا بلند شد و از جیب کفتانش فندکش را درآورد. شعلۀ فندک اتاق تاریک را تا حدی روشن کرد، اما این روشنی اندک بر لرزش قلبش افزود. نخست به چیزی که آن را گرفته بود نگاه کرد. مبل بزرگ تیره‌ای که در تاریکی رنگش را نمی‌شد تشخیص داد. انگار روکشش مخملی بود. روبه‌رویش مبل بزرگ دیگری درست شبیه خودش بود. از روبه‌رو به هم چسبانده شده بودند. در آن لحظه گویی آذرخشی بر سر پادشاه فرود آمد. سرتاپای بدن فرتوتش لرزید. همه‌چیز را به خاطر آورد. در شهرش استانبول و کاخی که 33 سال هر روز صبح در آن بیدار می‌شد نبود؛ در جای بسیار دوری بود. در یکی از اتاق‌های کوشکی در سلانیک زندانی بود. فندک را بالا برد و به اطرافش نگاه کرد. با حرکت دستش شعلۀ کم‌جان تزئینات روی سقف بلند، پنجره‌های پوشانده‌شده با پرده، پارکت قهوه‌ای و دو مبل را روشن می‌کرد. حسی غریب و ناشناخته بر سلطان چیره شد. در این اتاق بیگانه، گرسنه و بیچاره و بی‌کَس مانده بود. حتماً دختران و پسران و همسران و نوکرانش در اتاق‌های خالی کوشک روی پارکت چوبی دراز کشیده بودند. سربازان پس از اینکه آنها را به کوشک آوردند، درِ دولنگۀ بزرگش را به رویشان قفل کردند. در سالن بزرگ فقط یک میز غذاخوری بود. مات و مبهوت ماندند. روی زمین نشستند. حتی از اینکه به هم نگاه کنند خجالت می‌کشیدند و سردرگریبان شده بودند. بعد دختر بزرگش دو مبل را دید که در گوشه‌ای فراموش شده بودند: مبل‌های مخملی لندهوری به رنگ سبز تیره. نوکران با کمک دخترانش آنها را به اتاق سمت چپ بردند و به هم چسباندند و گفتند: «سلطانم، امشب اینجا استراحت کنید، تا صبح خدا بزرگ است. ارتش خودتان راضی نمی‌شود شما در این شرایط باشید. حتماً فرصت نداشتند تدارک ببینند.» درست در همان هنگام درِ کوشک سه‌طبقۀ غول‌پیکر باز شد. فرمانده‌ای زیر نور چراغ گردسوزی که سربازی آن را گرفته بود وارد کوشک شد. اعصاب ضعیف پادشاه که کل عمرش در ترس از به قتل رسیدن سپری شده بود، با ورود نظامی خشن به هم ریخت. پژواک صدای پوتین‌هایشان در فضای خالی کوشک می‌پیچید. سایه‌های دراز زیر نور چراغ‌ها بر دیوارها می‌افتاد. فرمانده چهره‌ای به‌نسبت امروزی داشت، اما رتبه‌های پایین‌تر از او با نگاهی خشن به سلطان و خانواده‌اش نگاه می‌کردند که روی زمین نشسته بودند. انگار عمرش به سر رسیده بود. شاید همه‌شان را همانجا به رگبار می‌بستند. شاید ممنوعیت ریختن خون خاندان سلطنتی نیز مانند همۀ چیزهای دیگر قدیمی شده بود. متوجه شد فرزندانش برای محافظت از او جلوتر ایستاده‌اند. همسرها، سه دختر و پسر بزرگش سپر پدرشان شدند. فرمانده متوجه وضعیت شد و گفت: «قربان، برایتان آب و غذا آورده‌ایم.» سربازان سینی بزرگی را روی میز وسط سالن گذاشتند که همانند تندیسی از تنهایی آنجا بود. فرمانده گفت: «قصورمان را ببخشید، چون پیشامدی ناگهانی بود، کوشک برای اسکانتان آماده نشد. روبیلون پاشا اینجا زندگی می‌کرد. دستور دادند تخلیه شود. اثاثش را جمع کرد و برد. ان‌شاءالله فردا از هتل‌ها رختخواب و… را تدارک می‌بینیم.» گویی فرمانده از وضعیتی که خانوادۀ پادشاه دچارش شده بودند ناراحت بود، اما دیگران همچنان خصمانه نگاهشان می‌کردند. پادشاه گفت: «سایه‌تان کم نشود ضابط [1] افندی! خدا از شما راضی باشد. اسمتان چه بود؟» فرمانده گفت: «علی فتحی، قربان. از استانبول آمده‌ام. مسئولیت شما با من است. این خوراکی‌ها در بهترین رستوران سلانیک، پاستاچیان، فراهم شده است.» ای کاش نمی‌گفت، زیرا «وهم همایونی» مشهور سلطان به محض شنیدن غذا و حرف‌هایی دربارۀ آماده‌سازی آن، ترس‌هایش را تشدید کرد. با خودش اندیشید پس می ‌ خواهند ما را مسموم کنند و بکشند. نمی‌توانست این خوراکی‌ها را بخورد، اما نمی‌شد که پس بزندشان. باید فوراً چاره‌ای می‌اندیشید، گفت: «جناب فرمانده نوش جان شما. معدۀ من بیمار است. نمی‌توانم اینها را بخورم. اگر ممکن است کمی ماست و آب معدنی می‌خواهم.» چهرۀ سبزۀ فرمانده متعجب شد، بااین‌حال گفت: «قبول.» به سربازانش دستور داد ماست و آب معدنی بیاورند. سربازان به همان سرعتی که از در اصلی بیرون دویدند بازگشتند. پادشاه به ماست داخل کاسه‌ و بطری آب معدنی که درش باز نشده بود با تردید نگاه کرد، اما قطعاً در این زمان کوتاه امکان زهرآلود کردنشان نبود. وانگهی جناب فرماند

۳۵۰٬۰۰۰تومان