حیات خانوم
۲۲۸
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “حیات خانوم” نوشتۀ احمد آلتان ترجمۀ ایلناز حقوقی گزیده ای از متن کتاب: مقدمۀ مترجم کتاب پیش رو آخرین رمان احمد خسرو آلتان است که در سال 2021 به چاپ رسیده. احمد آلتان نویسنده، روزنامهنگار و شاعر مشهور ترکیه است که به سبب فعالیتهای سیاسی و به اتهام دست داشتن در کودتای 2016 ترکیه دستگیر و زندانی شده بود. سپس دادگاه به جرم تلاش برای سرنگونی دولت او را به
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-080022
- شابک
- ۱۴۰۱۰۶۱۰۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۲۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی ایلناز حقوقی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “حیات خانوم” نوشتۀ احمد آلتان ترجمۀ ایلناز حقوقی گزیده ای از متن کتاب: مقدمۀ مترجم کتاب پیش رو آخرین رمان احمد خسرو آلتان است که در سال 2021 به چاپ رسیده. احمد آلتان نویسنده، روزنامهنگار و شاعر مشهور ترکیه است که به سبب فعالیتهای سیاسی و به اتهام دست داشتن در کودتای 2016 ترکیه دستگیر و زندانی شده بود. سپس دادگاه به جرم تلاش برای سرنگونی دولت او را به حبس ابد محکوم کرد. پس از تشکیل دادگاه عالی حکم قبلی لغو، و به جرم «انتشار پیامهای مخفیانه به مردم» و «حمایت آگاهانه از یک سازمان تروریستی» به ده سال و شش ماه حبس محکوم شد. اما پس از چهار سال و شش ماه حبس با پیگیری وکلای دادگاه حقوق بشر اروپا از زندان آزاد شد. حیاتخانم که احمد آلتان آن را «زن محبوبم» مینامد، در زندان نوشته شد. حیات نام یکی از کاراکترهای زن این رمان است؛ کاراکتر بینظیری که در میان کاراکترهای جذاب و تاثیرگذار رمانهای بزرگ جایش را پیدا کرده است. این رمان توانسته جایزۀ بهترین رمان سال اروپا در سال 2021 را ازآن خود کند. در هنگام ترجمۀ این رمان از هنر نویسنده در ایجاز و غنای جملات متحیر شدم. درهمتنیدگی عشق، سیاست، منطق، اندوه، شادی و احساسات انسانی که در زندگی روزمرۀ ما جاری هستند و بیان استادانۀ آنها از حیاتخانم شاهکاری بینظیر ساخته است. همچنین زبان بیپروا و عزم راسخ احمد آلتان در بیان حقیقت و آگاهسازی مردم بر عظمت این رمان افزوده است. خواندن چندینبارۀ این رمان غنی و سرخ در سراسر ایران بزرگ آرزوی من است. ایلناز حقوقی 1 زندگی مردم در یک شب دگرگون میشد. همهچیز آنقدر دستخوش فرسودگی شده بود که هیچکس نمیتوانست زندگیاش را بر ریشههای گذشتهاش استوار نگه دارد. همه مانند عروسکهای خیمهشببازیِ شهربازیها بودند و با این احتمال که شاید با ضربهای ناگهانی ناپدید و از میدان به در شوند زندگی میکردند. زندگی من هم در یک شب دگرگون شد. راستش زندگی پدرم دگرگون شد. در پی برخی پیشامدها در کشوری بزرگ که از آنها سر در نیاوردم، و با گفتن جملۀ «واردات گوجهفرنگی را متوقف کردیم»، دهها هزار هکتار زمین زراعی به زبالهدانی سرخ تبدیل شد. انسانهایی که شغلشان را دوست ندارند بهندرت بیپروا رفتار میکنند. پدرم که با همان بیپروایی تمام ثروتش را تنها در یک فرآورده سرمایهگذاری کرده بود، تنها با شنیدن آن چند کلمه خانهخراب و ورشکسته شد. همهچیزمان از دست رفت. صبح روزِ بعد از شبی پرآشوب، پدرم خونریزی مغزی کرد. با چنان ضربۀ غیرمنتظرهای سقوط کرده بودیم که حتی فرصت نکردیم برای مرگ پدرم سوگواری کنیم. گویی سرگیجهای بزرگ گریبانمان را گرفته بود. همهچیز را میدیدیم، اما هیچچیز، حتی مرگ پدرم را نمیتوانستیم درک کنیم. زندگیای که گمان میکردیم هرگز دگرگون نخواهد شد، با آسانی وحشتزایی از هم گسیخته بود. در خلئی ناشناخته سقوط میکردیم، اما نمیدانستیم رو به کجا در حال فرو افتادنیم. قرار بود بعداً به آن پی ببرم. چهار هکتار گلخانه برایمان باقی ماند که پدرم برای «دلخوشی» مادرم برایش خریده بود و نیز مقداری پول که مادرم در بانک پسانداز کرده بود. مادرم گفت «هر طور شده شرایط تحصیل تو را فراهم میکنم، اما تجملات گذشته را فراموش کن.» راستش ادبیات خواندن در آن دانشگاه درخشان میان باغچههای وسیع، خودش تجملاتی بود، اما مادرم حتی بحث دربارۀ ترکتحصیل را رد کرد. پدر بختبرگشتهام دلش میخواست مهندس کشاورزی شوم، اما من مُصر بودم ادبیات بخوانم. به گمانم در این تصمیم، وابستگیام به تنهایی پرهیاهویی که در قلعۀ ساخته شده از رمانها داشتم همانقدر تأثیرگذار بود که ایمانم به آیندۀ تضمین شدهام؛ معتقد بودم هیچ ترجیحی بر آن تأثیری نخواهد داشت. یک هفته پس از تشییع جنازۀ پدرم با اتوبوس شب به شهر دانشگاهیام بازگشتم. صبح روز بعد برای دریافت بورسیه به دانشگاه رفتم. دانشجوی خوبی بودم. درخواست بورسیهام پذیرفته شد. دیگر نمیتوانستم کرایۀ خانهای را بپردازم که سه اتاق و یک سالن بزرگ داشت و با یکی از دوستانم در آن همخانه بودم. در کوچۀ میخانههایی که گاهی با همکلاسیهایم به آنجا میرفتیم، در یکی از ساختمانهای قدیمی اتاقی اجارهای پیدا کردم؛ ساختمانی ششطبقه و بهجامانده از قرن نوزدهم که پیچکهای بنفش بر نمای اصلیاش تنیده بود و بالکنهای کوچکش با فرفورژههای سیاه آراسته شده بود. داخل یک قفس توری فلزی آسانسوری چوبی بود، اما کار نمیکرد. ساختمان به احتمال زیاد با کاربری خان [1] ساخته شده بود و حالا اتاقبهاتاق اجاره داده میشد. پس از سوا کردن چند تکه لباس، همۀ لباسهایم، کتابهایم، موبایلم و کامپیوترم را با حرصی بیمعنا، گویی بخواهم از آنچه به سرم آمده انتقام بگیرم، با قیمتی بسیار ناچیز به سمساریها فروختم












































