البوم خاطرات
۳۳۳
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب آلبوم خاطرات نوشتۀ هانس هرلین ترجمۀ عباس پژمان گزیده ای از متن کتاب مادريد، ۷ اکتبر 1969 افتاد جلو و از پلههایی با شيب تند که به صندوق امانات بانک منتهی میشد پايين رفتیم. موهايش مجعد و پوست پشت گردنش، حتى براى يک اسپانيايى، خيلى تيره بود. از تنها چیزی که خبر داشتم یک گردن با گردنبند نازک طلايی بود با دو تا لنگ باريکی که زیر دامن تنگ آبیرنگ و توى جو
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-978810
- شابک
- ۱۴۰۴۰۷۱۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۳۳۳
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب آلبوم خاطرات نوشتۀ هانس هرلین ترجمۀ عباس پژمان گزیده ای از متن کتاب مادريد، ۷ اکتبر 1969 افتاد جلو و از پلههایی با شيب تند که به صندوق امانات بانک منتهی میشد پايين رفتیم. موهايش مجعد و پوست پشت گردنش، حتى براى يک اسپانيايى، خيلى تيره بود. از تنها چیزی که خبر داشتم یک گردن با گردنبند نازک طلايی بود با دو تا لنگ باريکی که زیر دامن تنگ آبیرنگ و توى جورابهاى نازک بودند و پوست آنها هم همانقدر تيره بود. نگاه کردم به لنگها و پشت گردنش و سعى کردم به پول فکر نکنم تا مبادا مضطرب به نظر برسم. رفت بهسمت ميزى که مردی با یونیفرم خاکسترىِ مایلبهآبی پشتش نشسته بود و اسم من را به او گفت. مرد دفتری را بهطرف من هُل داد و به جايى ميان دو خط اشاره کرد تا امضا کنم. اسمم را هانس پيکولا [1] امضا کردم و دوباره چند پلۀ دیگر هم بهدنبال آن دو تا لنگ پايين رفتم. بانک اعتبارات اسپانيا [2] ، با آنکه در خیابانی مثل پاسئو دِ کاستيانا [3] ست که يکى از معروفترين خیابانهای تجارى مادريد است، از آن کاخهاى مرمرين و مدرن نيست، اما مؤسسۀ قدیمی و معتبری است و کار هرکس نيست آنجا گاوصندوق اجاره کند. گاوصندوقهاى آنجا هم، مثل بهترین جایگاههای ميدانهاى گاوبازى، نسلبهنسل به ارث میرسند. اما براى فريتس لهر [4] هيچچيزی غيرممکن نبود. آنجا به اسم خودش و من يک گاوصندوق مشترک اجاره کرده بود. اما این مانع از آن نشد که ناگهان احساس کنم مطلقاً نمیتوانم باور کنم پولى در گاوصندوق است. «کليدتان، سنيور [5] .» متوجه نشده بودم به محفظۀ فولادى رسيدهايم. اتاق باريکی با سقف بلند بود، و ما روبهروى ديوارى از یکعالمه اتاقکهاى قفلشده ایستاده بودیم. لعاب اطراف سوراخهای قفلها خراش برداشته بود. زن کليد خودش را در قفل يکى از اتاقکها فرو کرده بود و منتظر بود من هم کليدم را دربياورم. دکمۀ بالای بلوزش باز بود و من صليب طلايى گردنبندش را که ديدم يادم آمد جوليا [6] هيچگاه خود را به طلا و جواهر نمیآراست. با لبخندى تکرار کرد: «کليدتان، سنيور.» کليد در تمام اين مدت در دستم بود، گرم و مرطوب، و از اینکه به قفل خورد و آن را باز کرد تعجب کردم. زن زبانۀ کوچکی را کنار زد و جعبهای فلزى را که درخشش ماتى داشت تا نيمه بيرون کشيد، و دوباره به من لبخند زد. به طرف چند تا ميز اشاره کرد و رفت. با رفتنش بوى عطرى که برایم ناآشنا بود ناپديد شد. در محفظۀ زيرزمينیاى تنها بودم که ناگهان شروع کرده بود بوى مقبره میداد. کيف و جعبۀ فلزى را بهطرف ميزها بردم، که مثل باجههای رأیگیری با تيغههايى به بلندى شانه از هم جدا میشدند. تنها شخص دیگری که آنجا حضور داشت، يک خانم پير بود، که با مقدار زیادی کاغذ در برابرش پشت يکى از ميزها نشسته بود، و فرمهايى را میبريد و مرتب روى هم میچيد. دیدم از قيچى خودش استفاده میکند نه از قيچیاى که با يک نخ از کنار ميز آويزان است. قيچى اين هم مثل گردنبند آن زن اسپانیایی نازک و طلايیرنگ بود. کلى انگشتر و النگو به دستهايش بود و هر بار که قيچى میکرد النگوهایش جلنگجلنگ صدا میکردند. رفتم داخل باجهام، و کيف خالى را که با خود آورده بودم کنار پایم و جعبه را جلوی خودم روی ميز گذاشتم. تعجب کردم جعبه چقدر کوچک بود، و باز احساس میکردم همهچيز يک بازى احمقانه است، از آن بازیهاى کودکانهای که چشمهایت را میبندند و در يک جهت غلط میچرخانندت. خودم را آماده کردهبودم وقتى جعبه را باز میکنم هیچچیزی داخلش نباشد. قفل آن را باز کردم، درش را بلند کردم و به ديوارۀ چوبى در ته باجه تکیهاش دادم. شيئى در وسطش بود که در يک پارچۀ زرد و نرم پيچيده شده بود، و پول در اطراف آن بود. لازم نبود آن را لمس کنم تا بفهمم چيست. هنگامى که با فريتس لهر دربارۀ اين کار حرف میزديم، با تعجب از خودم پرسيده بودم اسلحه از کجا خواهد آمد. حمل آن در هواپيما برايم مشکل بود، و کسى را در مادريد نمیشناختم که همچون چيزى داشته باشد تا به من بدهد. خيلى راحت زحمت فکر کردن دربارۀ آن را به خودم نداده بودم، انگار در تمام آن مدت میدانستم آن را اینجا خواهم يافت. به دستههاى اسکناس چشم دوختم. چيز عجيب اين بود که هرچند ترديدم برطرف شد، چون پول آنجا بود، آنچنان که انتظارش را داشتم احساس خوشحالى نداشتم. این هم تقریباً مثل زمانی بود که فهمیدم دویستوپنجاههزار دلار چند مارک آلمان میشود. آن زمان که لهر این مبلغ را بر زبان آورد، فکر کردم سرراست باید يکميليون مارک بشود. يکميليون، یک مبلغ جادوییای بود. درهرحال، خيلى بیشتر از دویستوپنجاههزار این حالت را داشت. اما بعد که نرخ برابرى ارزها را نگاه کردم، و دیدم دلار باز هم سقوط کرده، حالم گرفته شد، چون فقط میتوانستم 8/3 برابر آن مبلغ، يعنى نهصدوپنجا














































