بازگشت پنهانی به شیلی- چشم و چراغ ۱۰۲
۲۰۰
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب “بازگشت پنهانی به شیلی” نوشتۀ “گابریل گارسیا مارکز ” ترجمۀ “محمد حفاظی” پیشگفتار ِنویسنده _ گابریل گارسیا مارکز _ اوایل سال 1985 میگل لیتین [1] ، فیلمساز شیلیایی – که نامش در فهرست 5000 تبعیدی مطلقاً ممنوع الورود به کشور ثبت بود – با تردستی و هیأت مبدل، شش هفته را در شیلی بهسر برد. او یکصد هزار پا فیلم درباره اوضاع کشورش، پس از گذشت دوازده
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-314098
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۴۲۴۸
- تعداد صفحه
- ۲۰۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی محمد حفاظی
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب “بازگشت پنهانی به شیلی” نوشتۀ “گابریل گارسیا مارکز ” ترجمۀ “محمد حفاظی” پیشگفتار ِنویسنده _ گابریل گارسیا مارکز _ اوایل سال 1985 میگل لیتین [1] ، فیلمساز شیلیایی – که نامش در فهرست 5000 تبعیدی مطلقاً ممنوع الورود به کشور ثبت بود – با تردستی و هیأت مبدل، شش هفته را در شیلی بهسر برد. او یکصد هزار پا فیلم درباره اوضاع کشورش، پس از گذشت دوازده سال از استقرار دیکتاتوری نظامی، تهیه کرد. وی با یک گذرنامه جعلی وارد شیلی شد. گریمورهای هنرمند چهرهاش را بهکلی تغییر داده بودند و او به سبک و سلوک یک «تبلیغاتچی»ی اروگوئهای موفق لباس میپوشید و تکلم میکرد. لیتین با حمایت «گروههای مقاومت زیرزمینی» طول و عرض کشورش را درنوردید و سه گروه فیلمساز اروپایی (که [ظاهراً] به منظور تهیهی چند فیلم، بهطور قانونی وارد شیلی شده بودند،) و همچنین شش گروه فیلمساز جوان وابسته به گروههای مقاومت در شیلی را سرپرستی و کارگردانی کرد. این گروههای فیلمساز حتی از داخل دفتر خصوصی پرزیدنت پینوشه فیلمبرداری کردند. آنچه به دست آمد فیلمی چهار ساعته برای پخش از تلویزیون و یک فیلم سینمایی دوساعته بود که اکنون نمایش آن در سراسر جهان آغاز شده است. اوایل سال 1986، هنگامیکه در مادرید میگل لیتین به من گفت کاری کرده کارستان و اینکه چگونه آن را به انجام رسانده است، دریافتم که در پس فیلم او فیلم دیگری وجود دارد که شاید هرگز ساخته نشود. بنابراین او به یک بازجویی طاقتفرسا، که از آن حدود هجده ساعت نوار تهیه شد، تن در داد. این گفتوگو حاوی یک ماجرای انسانی کامل، با همهی مضامین حرفهای و سیاسیاش بود که من آن را در ده فصل خلاصه کردهام. برخی از نامها عوضشده است و بسیاری از مکانها و شرایطی که در آن حوادث رویداده است تغییر یافتهاند تا کسانی که به نوعی درگیر ماجرا بودهاند و هنوز در شیلی بهسر میبرند در امان باشند. ترجیح دادم سرگذشت میگل لیتین را به زبان «اول شخص» نقل کنم تا لحن شخصی – و پارهای از اوقات محرمانه – او را، بدون افزودههای نمایشی و یا خودنمایی تاریخی از جانب خودم، محفوظ بدارم. بدیهی است که شیوه تدوین متن نهایی از آن من است، زیرا صدای یک نویسنده تبادلپذیر نیست، بهویژه هنگامی که ناگزیر است تقریباً 600 صفحه را در کمتر از 200 صفحه بگنجاند. با وجود این، کوشیدهام اصطلاحات شیلیایی را به همان صورت اصلی قید کنم و در همهی موارد، شیوهی تفکر راوی را، که همیشه هم با نحوهی اندیشیدن من سازگار نیست، مطمحنظر قرار بدهم. این کتاب از نظر ماهیت و روش آشکارسازیاش ظاهراً، شمهای است از یک گزارش، اما در واقع چیزی است برتر از آن: بازسازی عاطفی یک ماجرا که تأثیر نهایی آن بدون چونوچرا بسی درونیتر و تکاندهندهتر از قصد اصلی – و کاملا آگاهانهی – [فیلمساز] در ساختن فیلمی بود که خطرهای ناشی از قدرت نظامی را به سخره گرفت. لیتین خود چنین گفت: «این اقدام شاید قهرمانانهترین کار در زندگیام نبوده است، اما با ارزشترین است.» بله هست؛ و به اعتقاد من عظمتش نیز در همین نهفته است. گابریل گارسیا مارکز در آغاز این کتاب می خوانیم: 1 میگل لیتین بازگشت پنهانی به شیلی هواپیمای لادکو [2] که با شماره پرواز 115 از آسانسیون [3] ، پایتخت پاراگوئه، برخاسته بود داشت با یک ساعت تأخیر در فرودگاه پوداهوئل [4] سانتیاگو بر زمین مینشست. در سمت چپ، قلّهی آکونکاگوا [5] – از ارتفاع 23000 پایی و در نور مهتاب – چون دماغهای پولادین به نظر میرسید. هواپیما بال چپش را با متانت هراسانگیزی پایین برد، همراه با جیرجیر خشک و خفهای که گویی از سایش قطعهای فلز برمیخیزد در وضع تراز قرار گرفت، پس از سهبار نشستن و جستن کانگورو وار، به سرعت متوقف شد. من میگل لیتین، پسر هرنان و کریستینا، و یک کارگردان فیلم، پس از دوازده سال بهسر بردن در تبعید به وطن بازگشتم. هرچند که هنوز هم تبعیدی درون خویش بودم؛ زیرا با هویتی دروغین، با گذرنامهای جعلی و حتی با همسری عاریتی بازگشته بودم. چهره و ظاهر من بهوسیلهی گریم و با پوشیدن لباسی کاملاً متفاوت و غیرمعمول چنان عوض شده بود که چند روز بعد حتی نزدیکترین دوستانم نمیتوانستند در روشنایی روز مرا بشناسند. اشخاص انگشتشماری در دنیا از راز من آگاه بودند و یکی از آنان در هواپیما همراهم بود. نامش النا [6] بود؛ یک هوادار فعال، جوان و جذاب که از جانب سازمانش – سازمان مقاومت شیلی – برگزیده شده بود تا به عنوان رابط من با شبکه زیرزمینی عمل کند، تماسهای پنهانی را برقرار سازد، جای صحیح و دقیق نشستها را مشخص کند، شرایط کاری را ارزیابی کند، ترتیب دیدارها را بدهد و مراقب امنیت ما باشد. گرچه او در اروپا میزیست، اما بارها به منظور انجام مأموریتهای سیاسی، از ایندست، به شیلی م























































