دلتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم
۲۳۲
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
کتاب دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم نوشتۀ جی.دی. سلینجر ترجمۀ احمد گلشیری گزیدهای از متن کتاب یک روز خوش برای موزماهی نود و هفت تبلیغاتچی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن جوان اتاق شمارۀ ۵۰۷ مجبور شد از ظهر تا نزدیکیهای ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند، اما بیکار ننشست. مقالهای را با عنوان «جنس یا سرگرمی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-966488
- شابک
- ۱۴۰۲۱۰۲۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۲۳۲
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم نوشتۀ جی.دی. سلینجر ترجمۀ احمد گلشیری گزیدهای از متن کتاب یک روز خوش برای موزماهی نود و هفت تبلیغاتچی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن جوان اتاق شمارۀ ۵۰۷ مجبور شد از ظهر تا نزدیکیهای ساعت دو و نیم به انتظار نوبت بماند، اما بیکار ننشست. مقالهای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است… یا جهنم» از یک مجلۀ جیبی بانوان خواند. شانه و بُرس سرش را شست. لکۀ دامن شکلاتیرنگش را پاک کرد. جادکمۀ بلوز ساکسَش [1] را جابهجا کرد. دو تار موی کوتاهِ خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفنچی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار لاک زدن ناخنهای دست چپش را تمام میکرد. از آن زنهایی بود که به زنگ تلفن اعتنا نمیکنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ میزده است. همان طور که تلفن زنگ میزد، قلمموی کوچک لاکش را پیش برد و هلال ناخن انگشت کوچکش را پررنگتر کرد. سپس درِ شیشۀ لاک را گذاشت، ایستاد و دست چپش را که لاکهایش خشک نشده بود، در هوا تکان داد. زیر سیگاری انباشته از تهسیگار را با دستی که لاکهایش خشک شده بود برداشت و به طرف میز عسلی که تلفن رویش بود برد. روی یکی از دو تختخواب یکشکل و مرتب نشست _ حالا زنگ پنجم یا ششم بود _ و گوشی را برداشت. گفت: «الو.» انگشتهای دست چپش را جدا از هم و دور از پیراهن ابریشمی سفیدش نگه داشته بود. این پیراهن، جز سرپاییها، تنها چیزی بود که به تن داشت، انگشترهایش توی حمام بود. تلفنچی گفت: «با نیویورک صحبت کنین، خانم گلاس.» زن جوان گفت: «متشکرم.» و روی میز عسلی برای زیرسیگاری جا باز کرد. صدای زنی شنیده شد: «میوریل [2] ، تویی؟» زن جوان گوشی را اندکی از گوشش دور کرد و گفت: «بله، مامان. حالتون چطوره؟» _ یه دنیا نگرانت بودم، چرا تلفن نکردی؟ حالت خوبه؟ _ دیشب و پریشب سعی کردم باهاتون تماس بگیرم. آخه تلفن اینجا… _ حالت خوبه، میوریل؟ دختر زاویۀ میان گوشی تلفن و گوشش را بیشتر کرد. _ خوبم. فقط هوا گرمه. امروز گرمترین روزییه که فلوریدا… _ چرا تلفن نکردی؟ یه دنیا نگرانت… زن جوان گفت: «مامان، عزیز من، سرم داد نکشین. صداتون خوب میآد. دیشب دو بار بهتون تلفن کردم. یه بار بعد از…» _ به پدرت گفتم احتمالاً شب تلفن میکنی. اما، نه، مجبور بود… حالت خوبه، میوریل؟ راستش رو به من بگو. _ حالم خوبه. خواهش میکنم این حرف رو تکرار نکنین. _ کی رسیدین؟ _ نمیدونم. چهارشنبه، صبح زود. _ کی پشت فرمون بود؟ زن جوان گفت: «خودش. اما عصبانی نشین. خیلی خوب رانندگی کرد. تعجب کردم.» _ اون پشت فرمون بود؟ میوریل، به من قول دادی که…. زن جوان میان حرفش دوید: «مامان، بهتون که گفتم خیلی خوب رانندگی کرد. راستش رو بخواین، سراسر راه سرعتش کمتر از هشتاد بود.» _ آن اداهایی رو که با درختها در میآره تکرار کرد؟ _ گفتم که، خیلی خوب رانندگی کرد مامان. گوش کنین. خواهش کردم درست از کنار خط سفید حرکت کنه، بله دیگه، حرفم رو زمین نذاشت. کاری رو که گفتم کرد. حتی سعی کرد به درختها نگاه نکنه… باور کنین. راستی بابا ماشین رو داد تعمیر کنن؟ _ نه، هنوز. چهارصد دلار خرج داره تا فقط… _ مامان، سیمور [3] به بابا گفت خـرجش رو میپردازه، جای نگرانی… _ خُب، تا ببینیم. رفتارش چطور بود… توی ماشین و جاهای دیگه؟ زن جوان گفت: «خوب بود.» _ باز هم تو رو به همون اسم وحشتناک… _ نه. حالا چیز تازهای از خودش درآورده. _ چی؟ _ چه فرقی می کنه مامان؟ _ میوریل، من دلم میخواد بدونم. پدرت… زن جوان گفت: «خیلی خُب، خیلی خُب، اسم من رو گذاشته بدکارۀ مقدس سال ۱۹۴۸.» و غشغش خندید. _ خندهدار نیست میوریل، اصلاً خندهدار نیست. وحشتناکه. راستش، گریه آوره. وقتی فکرش رو میکنم که چطور… زن جوان میان حرفش دوید: «مامان به حرفم گوش کنین. یادتون میآد کتابی رو که از آلمان برام فرستاد؟ میدونین… اون مجموعه شعر آلمانی رو میگم. چهکارش کردم؟ همه چیزهام رو زیر و رو…» _ گم نشده. _ زن جوان گفت: «مطمئنین؟» _ البته، یعنی پیش منه. توی اتاق فِردیه [4] خونۀ ما جا گذاشتی. من هم جایی پیدا نکردم که… چطور مگه؟ میخواد پس بگیره؟ _ نه. فقط توی ماشین که میاومــدیـم ســراغش رو از من گرفت، میخواست بدونه خوندم یا نه. _ مگه به زبون آلمانی نیست؟ زن جوان پایش را روی پا انداخت و گفت: «چرا، عزیزم، فرقی که نمیکنه. حرفش این بود که شعرهاش رو تنها شاعر بزرگ قرن گفته. میگفت باید ترجمۀ اون رو میخریدم و از این حرفها. یا میرفتم اون زبون رو یاد می گرفتم.» _ خدا به دور، خدا به دور! راستی که گریهآوره، همینه که میگم. پدرت دیشب میگفت… زن جوان گفت: «یه دقیقه صبر کنین مامان.» سراغ پاکت سیگارش که روی رف پنجره بود رفت. سیگاری روشن کرد و ب

















































