زندگی من

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۶۸

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

کتاب زندگی من نوشتۀ آنتون چخوف ترجمۀ احمد گلشیری گزیده‌ای از متن کتاب 1 رئیس اداره رک‌وراست بِهِم گفت: «تنها به احترام پدر سرشناسته که نگه‌ت داشتم، وگرنه مدت‏ها پیش با یه لگد پروازت داده بودم.» جواب دادم: «قربان، بی‏جهت من رو به عرش نرسونین. من کی‏ام که بتونم از قانون جاذبه تمرّد کنم؟» سپس شنیدم که گفت: «این بابا رو از اینجا ببرین بیرون ، اعصاب برام نذاشته.»

۲۸۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-106818
شابک
۱۴۰۲۱۲۰۷۰۲
تعداد صفحه
۱۶۸
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از احمد گلشیری

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم

جی.دی.سلینجر، احمد گلشیری

نگاه

۱۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین ابدی بر خوانندۀ این برگ ها

احمد گلشیری، مانوئل پوییگ

نگاه

۲۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب داستان و نقد داستان (دوره سه جلدی)
۱٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بهترین داستان های کوتاه | ارنست میلر همینگوی

ارنست همینگوی، احمد گلشیری

ترجمه‌ی ی احمد گلشیری

نگاه

۵۷۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب جغرافیای خانگی

ستاره پارسا

نگاه

۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حالات ازاد عشق

گونول و امراه شاهان

ترجمه‌ی علیرضا سیف الدینی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب رهگذر کوچۀ تنهایی

یدالله عباسی

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه اشعار نسرین جافری

فریدون شهبازیان، نسرین جافری

نگاه

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نوشتن از من خواندن از شما

کوردولا اشتراتمان

نگاه

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عبدالرزاق اصفهانی

وحید دستگردی، عبدالرزاق جمال الدین اصفهانی

نگاه

۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان عطار

بدیع الزمان فروزانفر، عطار نیشابوری

نگاه

۸۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیوان محتشم کاشانی

اکبر بهداروند، محتشم کاشانی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سردخانه

علی کاکاوند

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تصویر دوریان گری – چشم و چراغ 86

اسکار وایلد

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تعادل روز بر انگشتم

شمس لنگرودی

نگاه

۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سال هاى سگى

ماریو بارگاس یوسا، احمد گلشیری

ترجمه‌ی احمد گلشیرى

نگاه

۹۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب زندگی من نوشتۀ آنتون چخوف ترجمۀ احمد گلشیری گزیده‌ای از متن کتاب 1 رئیس اداره رک‌وراست بِهِم گفت: «تنها به احترام پدر سرشناسته که نگه‌ت داشتم، وگرنه مدت‏ها پیش با یه لگد پروازت داده بودم.» جواب دادم: «قربان، بی‏جهت من رو به عرش نرسونین. من کی‏ام که بتونم از قانون جاذبه تمرّد کنم؟» سپس شنیدم که گفت: «این بابا رو از اینجا ببرین بیرون ، اعصاب برام نذاشته.» دو روز بعد اخراج شدم. از وقتی عقلم رسیده بود این نهمین باری بود که کار پیدا می‏کردم و عذرم رو می‏خواستن و پدرم، یعنی معمار شهر، وقتی به گوشش رسید انگار غم‏های عالم رو به دلش نشوندن. من تو اداره‏های جورواجور کار کرده بودم و نُه شغلی که حرفشون رو پیش کشیدم از هم مو نمی‏زدن و باید می‏گرفتم می‏نشستم رونوشت برمی‏داشتم و به حرف‏های ابلهانه و صد تا ‌یه ‏غاز گوش می‏دادم و منتظر می‏موندم بیان عذرم رو بخوان. به دیدن پدرم که رفتم پشت داده بود به مبل و چشم‏هاش رو بسته بود. صورت تکیده و نحیفش، با اون ته‏رنگ آبی و خاكستری، ریش تراشیده‏ش، مجسمۀ فروتنی و تسلیم و رضا بود و حالت ارگ‏نوازهای مسن کاتولیک رو داشت. نه جواب سلام من رو داد و نه چشم‏هاش رو باز کرد. گفت: «اگه زن عزیز من، مادرت، هنوز زنده بود و راه‌ورسم زندگی تو رو می‏دید روزی هزار بار طلب مرگ می‏کرد. الآن معلوم می‏شه که مرگ زودرَسِش چه معنی می‏ده.» اون وقت چشم‏هاش رو باز کرد و ادامه داد: «بگو ببینم جَوون بینوا، من از دست تو چه‌کار می‏تونم بکنم؟» جوون‏تر که بودم دوست‏ها و آشناهام می‏دونستن باهام چطور تا کنن، بعضی‏ها نصیحتم می‏کردن که برم گماشتۀ داوطلب بشم. دیگرون می‏خواستن که تو داروخونه یا تلگراف‏خونه مشغول کار بشم. اما حالا بیست‌وپنج سالم شده بود و حتی پازلفی‏هام بفهمی‏نفهمی جوگندمی شده بود و سربازی رو پشت‌سر گذاشته بودم و تو داروخانه و تلگراف‏خونه هم کار کرده بودم. ظاهراً فرصت‏های زندگی رو از دست داده بودم و بنابراین دیگه نصیحتم نمی‏کردن و حتی بِهِم که می‏رسیدن فقط آه می‏کشیدن و سر تکون می‏دادن. پدر دنبالۀ حرفشو گرفت: «خیال می‏کنی کی هستی؟ جوون‏های هم‌سن‌وسال تو هرکدوم سری تو سرها درآورد‏ن، اما تو یه نگاهی به خودت بنداز. لات مفلسی هستی که خرجت رو پدرت باید بده.» سخنرانی همیشگی خودش رو دربارۀ جوون‏های امروز از سرگرفت و گفت که جوون‏ها رو کفر ماتریالیسم و خودخواهی افراطی نیست‌ونابود می‏کنه و از نمایش‏های آماتور گفت که باید دَرِشون رو بست، چون جوون‏ها رو از دین و وظیفه بیزار می‏کنه و دست‌آخر گفت: «فردا همراه من بیا، می‏ریم پیش رئیس اداره، ازش عذرخواهی کن و بگو قول می‏دم درست کار کنم. باید جایگاه خودت رو تو جامعه مشخص کنی و حتی یه روز از وقتت رو هدر ندی.» من که انتظار نداشتم از این گفت‏وگو به جایی برسم با قیافۀ توهم‏رفته گفتم: «جایگاهی که آدم باید تو جامعه داشته باشه چیه؟ منظورتون امتیازاتی‌یه که با پول و تحصیل می‏شه به دست آورد دیگه. درحالی‌که آدم‏های دست‌به‌دهن و بی‏سواد زندگیشون رو از راه کار یدی تأمین می‏کنن. می‏خوام ببینم من چرا باید فرق داشته باشم؟ این چیزیه که سر درنمی‏آرم.» بابام با عصبانیت گفت: «وقتی از کار یدی صحبت می‏کنی حالت آدم‏های احمق و اُمُل رو پیدا می‏کنی. نگاه کن چی می‏گم آدم خنگ، این رو تو کلۀ پوکت فروکن که غیر از نیروی بدنی چیز دیگه‏ای هم درکاره. آدم تو وجودش روح هم داره، یعنی شعلۀ مقدسی که آدم رو از الاغ یا خزنده متمایز می‏کنه و با چیزهای متعالی پیوند می‏ده. اصلاً می‏دونی این شعله رو چه‌چیزی به وجود آورده؟ هزارها سال تلاش انسان‏ها. پدرجد تو، ژنرال پولوزنف [1] ، تو جنگ برندینو [2] شرکت داشته. جدت شاعر، سخنران و رئیس تشریفات دربار بوده و عموی خودت معلم بوده و دست‏آخر هم من، پدر تو، معمارم. خیال نکن که ما ، خونوادۀ پولوزنف، همگی این شعلۀ مقدس رو دست‌به‌دست رد کردیم تا یکی بیاد خاموشش کنه!» گفتم: «انصاف داشته باشین. میلیون‏ها آدم با دست‏هاشون کار می‏کنن.» «برن بکنن! اصلاً برا همین کار ساخته شدن! همه __ حتى کندذهن‏ها و جنایت‌کارها __ می‏تونن با دست‏هاشون کار کنن. چنین کاری مشخصۀ برده‏ها و وحشی‏هاس، درحالی‏که شعلۀ مقدس فقط به خواص اهدا می‏شه.» ادامۀ این بحث بی‏حاصل بود. پدر شیفتۀ خودش بود و تحت‏تأثیر هیچ حرفی قرار نمی‏گرفت، مگه اینکه از دهن خودش بیرون می‏اومد. ازاین‏گذشته کاملاً یقین داشتم که اشاره‏های تحکم‏آمیزش به کار یدی ناشی از عقیده به شعله‏های مقدس و این حرف‏ها نبود، بلکه از این می‏ترسید که نکنه من عمله بشم و حرف و نقلش همه‏جا بپیچه. اما موضوع اصلی این بود که جوون‏های هم‌سن‌وسال من همه، مدت‏ها پیش، درسشون تموم شده بود و سروسامون پیدا کرده بودن __ مثلاً پسر رئیس بانک دولتی حالا کارمند عالی‏رتبه بود __ اون‌وقت من، پ

۲۸۵٬۰۰۰تومان