قهر دریا
۵۰۴
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “قهر دریا” نوشتۀ یاشار کمال ترجمۀ رحیم رییس نیا گزیده ای از متن کتاب: 1 لنگۀ درِ کجوکولۀ قهوهخانه با لگد سختی روی پاشنهاش چرخید و دهان گشود و پیش از زینل که ششلولی به دست داشت، لودوس [1] که دریا را در بیرون برآشفته بود، با گردوخاک به درون یورش آورد. زینل ابتدا لحظهای دمِ در دودل ماند و سپس به سنگینی پا پیش گذاشت و با صلابت میان چهارچوب در ایستاد و ر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-569244
- شابک
- ۱۴۰۱۰۸۱۶۰۱
- تعداد صفحه
- ۵۰۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “قهر دریا” نوشتۀ یاشار کمال ترجمۀ رحیم رییس نیا گزیده ای از متن کتاب: 1 لنگۀ درِ کجوکولۀ قهوهخانه با لگد سختی روی پاشنهاش چرخید و دهان گشود و پیش از زینل که ششلولی به دست داشت، لودوس [1] که دریا را در بیرون برآشفته بود، با گردوخاک به درون یورش آورد. زینل ابتدا لحظهای دمِ در دودل ماند و سپس به سنگینی پا پیش گذاشت و با صلابت میان چهارچوب در ایستاد و راه آمدوشد را بست و ششلول را بهطرف احسان گرفته، چند بار پیاپی آتش کرد. حاضران در قهوهخانه همه بر جا خشکشان زد و نعرۀ دلخراش احسان بلند شد: «آ…خ سوختـ…ـم مادر!» و صدای دومین «سوختم» انگار که از تَهِ چاهی باشد، یواش درآمد. از صندلی پایین لغزید و نقش بر زمین شد و خون از گردنش شُره زد و کمی بعد بند آمد. خیز برداشتن سلیم ماهیگیر از میان حاضران بُهتزده با «سوختم مادر» گفتن احسان و پریدنش به روی زینل و گرفتن مچ دست او همه همزمان شد. سلیم ششلول را گرفته بود و حیرتزده گاه به تپانچه که از دهانهاش دود بیرون میزد نگاه میکرد و گاه به زینل که بر جا میخ شده بود. همۀ کسانی که توی قهوهخانه بودند از صدای شَرق یک سیلی دفعتاً یکه خوردند، اما بازهم کسی از جایش تکان نخورد. سلیم با دست چپ گردن زینل را گرفته بود و با دست راستش تا او میخورد، به خوردش میداد. زینل هم سرش را میان دستهایش گرفته و دوتا شده بود و با هر مشت و سیلی او بیشتر مچاله میشد. ششلول هم که دیگر از لولهاش دود بیرون نمیامد، زیر اجاق قهوهخانه افتاده بود. سلیم ماهیگیر با دستهایی که مثل پُتک سنگین بود، زد و زد تا آخرسَر خودش به نفسنفس افتاد و زینل را ول کرد. زینل هم سر جای خود، بالای سر مُرده منگ و وارفته درماند. احسان روی پهلوی چپش افتاده بود، دستهایش گره خورده و زانوهایش به شکمش کشیده شده بود. پهلوی چپش آغشته به خونی بود که روی زمین تا نزدیک در راه افتاده، چالهچولههای سر راه را پر کرده بود. نوک چپ سبیل بورش به خون آغشته بود. چشمهایش مثل آنکه به راه وحشت، مرگ و حیرتی بیپایان خیره مانده باشند، به فراخی گشوده شده بودند. سلیم آمد، بالای سر احسان ایستاد و به چهرهاش زُل زد و صورتش بهتدریج رنگ گرفت. اما ناگاه یکه خورده، با تشویشی آشکار به عقب برگشت. زینل همچنان سر جایش بود. سلیم سینهبهسینهاش ایستاد و سراپا وراندازش کرد. انگار نخستین بار بود که او را میدید. نگاه و حالت قیافهاش داد میزد که: «این پسرک دیگر از کجا پیدایش شد؟» شاید هم بهدرستی نمیدانست که چه اتفاقی روی داده است. به عقب برگشت و چنانکه گویی دوباره چیزهایی را میجوید، بالای سر مُرده خم شد و توی چشمهای رُکزدهاش نگاه کرد و با نوک انگشت سبابۀ دست راستش پیشانی احسان را لمس کرد، اما دستش را انگار که به آتش خورده باشد، بهسرعت پس کشید. وقتی هم که قد راست کرد، با زینل دماغبهدماغ درآمد. سلیم آب دهانش را جمع کرد و با صدا توی صورت زینل تُف انداخت. باز و بازهم تُف کرد. تُفش چون شلاق به روی زینل کوبیده میشد و صدا میداد. سلیم با دستهای فروآویخته و پاهایی که به هم میپیچید، تلوتلوخوران از قهوهخانه درآمد و به سر پل پلاژ رفت و از آنجا راه رفته را برگشت و جلو قهوهخانه پالنگ کرد، انگار به فکر رفت و کوشید تا چیزهایی را به یاد آورد. بعد هم سرش را از لای در تو برد و مثل آنکه در جستجوی کسی باشد، چشمی گرداند و سرش را بیدرنگ عقب کشید. از جلو کازینوی مارتی [2] گذشت و بهطرف پلاژهای فلوریا راه سپرد. امواج دریای توفانی به بلندی درخت برمیامد و روی آسفالت فرود میامد و پهن و پخش میشد. کمی بعد از رفتن او زینل کز کرد، انگار که از خوابی بیدار شده باشد، سر برداشت و چپ و راستش را پایید و بیانکه به نعش احسان نگاهی بکند، با برداشتن گامی بلند از رویش گذشت و به ششلولش در پای اجاق قهوهخانه رسید و خم شد و برش داشت. آنگاه باز از روی احسان پریده، تا دم در پیش رفت و همان جا پشت به روشنایی ایستاد و نگاهش روی یکایکمان چرخید و آخرش روی نعش احسان لنگر انداخت. حیرت و تردید لحظهای در چهرهاش رنگ انداخت و سپس لبخندی گریزان لبانش را کِش آورد و بالاخره سری تکان داد، دندانهایش را بر هم فشرد و با صدایی سوتمانند گفت: «خانهخرابم کردی احسان مادربهخطا. اجاقم را خاموش کردی تخمسگ. من چه هیزم تری بهت فروخته بودم؟» برگشت و بعد از آنکه پا از در بیرون گذاشت و نگاهی به دریا انداخت، سر گرداند و نگاه رمیدهاش را در ما آویخت و دادخواهانه پرسید: «شما بگویید، همهتان اینجا شاهد بودید، من به آن سلیمِ زنبهمُزد چه کردم که با من چنین معاملهای کرد؟» از کسی صدایی درنیامد. «بگویید دیگر، پس چرا خفهخون گرفتید؟ من به آن دیوث چه کردم که اینجا پیش چشم همهتان اینجوری خوارم کرد؟ باشد؛ چیزی که عوض دارد گله













































