
همزاد
نوشتهی فئودور داستایوسکی
هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باشقیمت از
۴۵۰٬۰۰۰تومان
گزیده ای از کتاب “همزاد” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” هنگامی که «یاکف پتروویچ گولیاد کین»، کارمند دونپایۀ دولت، به هوش آمد کمی به ساعت هشت مانده بود. خمیازه کشید، کشاله رفت و بالاخره پس از یک شب تمام استراحت چشمهایش را فراخ باز کرد. دو سه دقیقهای بیحرکت در بستر دراز کشید، مثل آدمی که مطمئن نیست بیدار شده یا هنوز خواب است، آیا همۀ آنچه در اطرافش میگذرد واقع
نسخههای موجود
۴۵۰٬۰۰۰تومان
ناشر:ماهیهمزاد
فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی
ترجمهی سروش حبیبی
۲۱۶ صفحهرقعیشمیزچاپ ۱۴۰۵شابک ۹۷۸۹۶۴۲۰۹۱۴۴۷۵۵۰٬۰۰۰تومان
دیدگاههای کاربران
هنوز نظری ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر از ماهی
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی ناصر موذن
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی سروش حبیبی
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب “همزاد” نوشتۀ “فیودور داستایوسکی” هنگامی که «یاکف پتروویچ گولیاد کین»، کارمند دونپایۀ دولت، به هوش آمد کمی به ساعت هشت مانده بود. خمیازه کشید، کشاله رفت و بالاخره پس از یک شب تمام استراحت چشمهایش را فراخ باز کرد. دو سه دقیقهای بیحرکت در بستر دراز کشید، مثل آدمی که مطمئن نیست بیدار شده یا هنوز خواب است، آیا همۀ آنچه در اطرافش میگذرد واقعیت است یا ادامۀ رویاهای آشفته. اما در یک لمحه حواس گولیاد کین با وضوح بیشتری به ثبت تأثرات معمول روزمره پرداخت. همه چیز به نظرش مأنوس آمد: دیوارهای سبزرنگ و کثیف اتاق کوچکش که پوشیده از دوده و غبار شده بود، گنجۀ کشوداری که از چوب ماهون بود، صندلیهایی از چوب ماهون بدلی، میزی به رنگ قرمز، نیمکتی که رویهاش از مشمع قرمز بود با نقش ناخوش گلهای سبز، و بالاخره لباسهایی که شب پیش با عجله از تن درآورده و روی نیمکت پرتاب کرده و روی هم کوت شده بودند. و بعد روز پاییزی خاکستری، عبوس و افسرده که با چنان رفتار ترشرویانه و بدخوی از میان جامههای چرک شیشه تو آمده و به او زل میزد، که آقای گولیاد کین هیچ موجبی نیافت تا شک کند که نه در قلمرو دوردست فریبنده بلکه در خانۀ خودش، در طبقه پنجم یک عمارت استیجاری بزرگ در خیابان شستیلاوو چنایا واقع در پایتخت سنپترزبورگ دراز کشیده است. آقای گولیاد کین در حالیکه چنین مهمی را کشف میکرد بار دیگر چشمهایش را به هم کشید، گفتی بر خوابهایش که الساعه تمام شده بود تأسف میخورد و آرزوی یادآوری آنها را داشت، حتی برای یک لحظه. اما لحظهای بعد، در حالیکه احتمال میداد بالاخره درگیر پنداری شود که فکرهای پریشان و بیسروتهاش دور آن چرخیده بودند، از رختخواب بیرون جست و به طرف آینۀ مدور کوچکی که روی گنجۀ کشودار قرار داشت، دوید. گرچه تصویر خوابآلود، مبهم و نسبتاً بیمویی که منعکس گردید، نشاندهندۀ شخصیت بسیار بیاهمیتی بود که میتوانست مطمئن باشد در اولین نگاه توجه چندانی را جلب نخواهد کرد، اما صاحب تصویر، رضامندانه، با وجود همۀ آنچه مشاهده میکرد، برابر آینه برجا ماند. آقای گولیاد کین زیر لبی گفت: «جالب بود اگر امروز عیبی در من میبود. جالب بود اگر حادثۀ ناگواری اتفاق میافتاد، کورکی عجیب بیرون میزد، یا چیزی همین قدر ناخوشایند. هنوز خیلی بد به نظر نمیآیم. همه چیز خیلی خوب است.» در حالیکه مسرت عظیمی از این واقعیت که همه چیز خوب است به وی دست داده بود، آینه را در جای خود گذاشت، و گرچه پابرهنه بود و هنوز همان لباسی را که معمولاً در موقع استراحت در رختخواب میپوشید به تن داشت به سوی پنجره دوید و با اشتیاق چیزی را در پایین، توی حیاط، به نظاره گرفت. آنچه دید نیز ظاهراً برایش رضایتبخش بود، زیرا چهرهاش با تبسمی رضامندانه درخشید. بعد، پس از اینکه اول از پشت پاراوان دزدانه به صندوقخانه که محل سکونت نوکرش «پتروشکا» بود نگاه انداخت و از غیبت نوکر مطمئن شد، نوک پا نوک پا به طرف میز رفت، قفل یکی از کشوها را گشود، و در حالیکه گوشه و کنار کشو را کندوکاو میکرد بالاخره از زیر مقداری کاغذ کهنه که پر از لکههای زرد بود و آت و آشغالهای دیگر، یک کیف پول کهنه و سبزرنگ بیرون کشید، با دقت آن را گشود و با شادی آشکار و با احتیاط به جیبهای مخفی گوشه و کنار آن نگریست و شاید بستۀ اسکناسهای زیبای سبز، خاکستری، آبی، قرمز و رنگرنگی که در کیف بود با همان تأیید و مهربانی به آقای گولیاد کین نگریستند، زیرا او با چهرۀ پرتوافشان کیف گشوده را جلو خود روی میز قرار داد و دستهایش را با حرارتی که حاکی از نهایت مسرت بود بر آنها کشید. بالاخره بستۀ آرامبخش اسکناسها را بیرون آورد، و برای صدمینبار از دیروز تا حال، شروع کرد به شمردنشان و هر کدام را با دقت میان انگشتها مالید. با حالتی زمزمهوار گفت: «هفتصدو پنجاه روبل اسکناس! هفتصدو پنجاه روبل. مبلغ قابل توجه! مبلغ دلپسند!» در حالیکه صدایش میلرزید و یک جوری از هیجان و شادی درونیاش ضعیف شده بود، دستۀ اسکناسها در دستهایش فشرده شد و چهرهاش خندان گردید. ادامه داد؛ «واقعاً مبلغی بسیار دلپسند! یک مبلغ کاملاً دلپسند برای هر آدمی! حالا دلم میخواهد آن آدمی را ببینم که فکر میکند این مبلغ دلپسند نیست. با یک چنین مبلغی انسان میتواند به مقامات عالی برسد!». آقای گولیاد کین اندیشید: «اما این چه وضعیست؟ پتروشکا کجاست؟»، و با همان سرووضع نگاه دیگری به پشت پاراوان انداخت. پتروشکا هنوز در هیچ کجا دیده نمیشد، اما روی کف اتاق، کاملاً چسبیده به پاراوان، سماور دیده میشد که بخار میکرد، خود را به جوش و خروش میآورد و نزدیک بود در یک لحظه سرریز کند؛ و آنچه محتملاً با زبان غلاظ و شداد و الکن، خشمگنانه به آقای گولیاد کین میگفت، این بود: «یااللّـه، بیا مرا












































































