کافکا در ساحل -چشم و چراغ ۵۴
۶۸۰
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از رمان كافكا در ساحل کتاب کافکا در ساحل نوشتۀ هاروکی موراکامی خود سنگ فاقد معنی است . موقعیت چیزی را ایجاب میکند، و در این موقعیت و این بار اتفاقاً آن چیز یک سنگ است. آنتوان چخوف به بهترین صورت این وضع را بیان کرده، اگر هفتتیری در یک داستان باشد، عاقبت باید شلیک بشود. میدانی منظورش چیست؟ در آغاز رمان كافكا در ساحلمی خوانیم پسرى به نام كلاغ «پس و
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-164912
- تعداد صفحه
- ۶۸۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از رمان كافكا در ساحل کتاب کافکا در ساحل نوشتۀ هاروکی موراکامی خود سنگ فاقد معنی است . موقعیت چیزی را ایجاب میکند، و در این موقعیت و این بار اتفاقاً آن چیز یک سنگ است. آنتوان چخوف به بهترین صورت این وضع را بیان کرده، اگر هفتتیری در یک داستان باشد، عاقبت باید شلیک بشود. میدانی منظورش چیست؟ در آغاز رمان كافكا در ساحلمی خوانیم پسرى به نام كلاغ «پس وضع مالىات روبهراه است، هان؟» پسرى به نام كلاغ اين را با لحن بىحال خاص خودش مىپرسد. لحن آدم وقتى كه تازه بيدار شده و هنوز دهانش سنگين و كسل است. اما فقط تظاهر مىكند. كاملا بيدار است. مثل هميشه. سر تكان مىدهم. «چقدر؟» ارقام را در ذهنم مرور مىكنم. «نزديك 000/400 ين نقد، بهعلاوهى مقدارى پول كه مىتوانم از خودپرداز بگيرم. مىدانم زياد نيست، اما بايد كافى باشد. فعلا.» پسرى به نام كلاغ مىگويد: «بد نيست. فعلا.» كلاغ لبخند رضايتآميزى مىزند و به اطراف نگاه مىكند. «خيال مىكنم با دستبرد به كشوها شروع كردهاى، نه؟» چيزى نمىگويم. او مىداند منظورمان پولِ كى است، پس يك بازجويى خستهكننده لازم نيست. فقط دارد سربهسرم مىگذارد. كلاغ مىگويد: «مهم نيست. تو واقعآ اين پول را لازم دارى و بايد آن را به دست بياورى ـ با التماس، قرض يا دزدى. پول پدرت است، پس به كسى چه مربوط است، ها؟ بايد هرقدر دستت مىرسد بردارى. فعلا. اما بعد از تمام شدن همهى اين پولها چه نقشهاى دارى؟ مىدانى، پول كه علف هرز نيست ـ خودبهخود درنمىآيد. تو غذا لازم دارى و جايى براى خواب. يك روز به حال خودت مىمانى.» مىگويم: «وقتش كه رسيد بهش فكر مىكنم.» «وقتش كه رسيد.» كلاغ تكرار مىكند، انگار اين كلمات را در ذهنش سبك و سنگين مىكند. سر تكان مىدهم. «مثلا كار پيدا كنى يا از اين چيزها؟» مىگويم: «شايد.» كلاغ سرش را تكان مىدهد. «مىدانى، بايد خيلى چيزها دربارهى دنيا ياد بگيرى. گوش كن ـ يك بچهى پانزدهساله در محل دورافتادهاى كه قبلا هرگز نديده، چهجور كارى مىتواند گير بياورد؟ تو حتى دورهى راهنمايى را تمام نكردهاى. فكر مىكنى كى استخدامت مىكند؟» كمى سرخ مىشوم. صورتم راحت سرخ مىشود. مىگويد: «فكرش را نكن. تازه دارى شروع مىكنى و نبايد چيزهاى غمانگيز به تو بگويم. از حالا تصميم گرفتهاى مىخواهى چه بكنى، و تنها كارى كه مانده راه انداختن چرخهاست. مىخواهم بگويم، اين زندگى خودت است. در اصل، بايد كارى را بكنى كه فكر مىكنى درست است.» درست است. هرچه باشد، اين زندگى من است. «اگرچه يك چيز را بايد به تو بگويم. اگر مىخواهى موفق باشى بايد خيلى جانسختتر شوى.» مىگويم: «دارم همهى تلاشم را مىكنم.» كلاغ مىگويد: «مطمئنم. اين چند سال آخر خيلى قوىتر شدهاى. بايد به تو تبريك بگويم.» دوباره سر تكان مىدهم. كلاغ ادامه مىدهد: «اما بايد قبول كنيم ـ تو فقط پانزده سالت است. زندگيت تازه شروع شده و آن بيرون در دنيا چيزهاى زيادى است كه هرگز چشم تو به آنها نيفتاده. چيزهايى كه هرگز نمىتوانى تصور كنى.» مثل هميشه، كنار هم روى كاناپهى قديمى اتاق كار پدرم نشستهايم. كلاغ عاشق اتاق كار و همهى اشياى كوچك پراكنده در آن است. حالا دارد با يك كاغذنگهدار شيشهاى به شكل زنبور بازى مىكند. اگر پدرم منزل بود، مطمئن باشيد كلاغ هرگز به آن نزديك نمىشد. مىگويم: «اما بايد از اينجا بروم. راهى نيست.» «آهان، گمانم حق با توست.» كاغذنگهدار را دوباره روى ميز مىگذارد و دستهايش را پشت سرش در هم گره مىكند. «اين فرار هميشه همهچيز را حل نمىكند. نمىخواهم ترا از اينكه دست به كارى بزنى بترسانم. اما اگر جاى تو بودم روى فرار از اينجا حساب نمىكردم. مهم نيست تا كجا فرار كنى. فاصله هيچچيز را حل نمىكند.» پسرى به نام كلاغ آهى مىكشد، بعد روى هركدام از پلكهاى بستهاش نوك انگشتى را مىگذارد و از ميان تاريكى درونش با من حرف مىزند. مىگويد: «چطور است بازىمان را بكنيم؟» مىگويم: «بسيار خوب.» چشمهايم را مىبندم و آرام نفس عميقى مىكشم. مىگويد: «خوب، يك توفان شن وحشتناك را مجسم كن. همهى چيزهاى ديگر را از سرت بيرون بريز.» كارى را مىكنم كه او مىگويد، همهى چيزهاى ديگر را از سرم بيرون مىريزم. حتى فراموش مىكنم كىام. كاملا تهىام. بعد چيزها پديدار مىشوند. چيزهايى كه ــ همانطور كه ما اينجا روى كاناپهى چرمى قديمى اتاق كار پدرم هستيم ــ هردو مىتوانيم ببينيم. كلاغ مىگويد: «گاهى سرنوشت مثل توفان شن كوچكى است كه مدام تغيير جهت مىدهد.» گاهى سرنوشت مثل توفان شنى است كه مدام تغيير جهت مىدهد. تو تغيير جهت مىدهى، اما توفان شن تعقيبت مىكند. دوباره برمىگردى، اما توفان خودش را با تو مطابقت مىدهد. بارها و بارها اين حركت را تكرار مىكنى، مثل رقصى شوم با مر





















































