پرش به محتوای صفحه

وقتی از دویدن صحبت می کنم، در چه موردی صحبت می کنم؟

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۱۶۰

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می کنم؟ اغلب مردم می‌خواهند عقایدم را در مورد دویدن بدانند. معمولاً آن‌هایی که این سؤال را می‌کنند هرگز خودشان در دو استقامت شرکت نکرده‌اند. من همیشه به این سؤال عمیقاً فکر یمی‌کنم که وقتی می‌دوم دقیقاً چکار می‌کنم؟ اما تا به حال به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. در آغاز کتاب وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه

۱۵۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
زندگی‌نامه و خاطرات
شناسه کالا
kj-966566
تعداد صفحه
۱۶۰
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از هاروکی موراکامی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی علی حاجی قاسم

مشاهده‌ی همه

توضیحات

گزیده ای از کتاب وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می کنم؟ اغلب مردم می‌خواهند عقایدم را در مورد دویدن بدانند. معمولاً آن‌هایی که این سؤال را می‌کنند هرگز خودشان در دو استقامت شرکت نکرده‌اند. من همیشه به این سؤال عمیقاً فکر یمی‌کنم که وقتی می‌دوم دقیقاً چکار می‌کنم؟ اما تا به حال به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. در آغاز کتاب وقتی از دویدن صحبت می‌کنم، در چه موردی صحبت می کنم؟، می خوانیم چه کسی می‌خواهد به میک جاگر بخندد؟ امروز جمعه 5 اوت 2005 است و من در کوای هاوایی هستم. هوا عجیب صاف و آفتابی است، و یک لکه ابر هم در آسمان دیده نمی‌شود. انگار کلمه‌ی ابر مفهومی ندارد. ما در اواخر ماه ژوییه به اینجا آمدیم، و طبق معمول یک مجتمع ساختمانی اجاره کردیم. وقتی هوا خنک است صبح‌ها پشت میزم می‌نشینم و مقالات گوناگون می‌نویسم. مثل حالا که مشغول نوشتن این کتاب هستم و موضوع آن در مورد دویدن است و به‌خوبی می‌توانم همان‌طور که می‌خواهم افکارم را برآن متمرکز کنم. تابستان است و طبیعتاً گرم. هاوایی جزیره‌ی همیشه تابستان نامیده شده است، اما چون در نیمکره‌ی شمالی قرار دارد تقریباً چهار فصل در آن دیده می‌شود. تابستان تا حدی گرم‌تر از زمستان است. من مدت زیادی را در کمبریج ماساچوست زندگی کرده‌ام، و تابستان هاوایی در مقایسه با هوای کشنده، داغ و مرطوب کمبریج و آجرها و آسفالتش، واقعاً بهشت است. در اینجا احتیاجی به کولر نیست، فقط پنجره را باز کنید تا نسیم تازه در اتاق به شما بخورد. مردم کمبریج وقتی می‌شنوند که در ماه اوت در هاوایی مانده‌ام تعجب می‌کنند. آن‌ها همیشه می‌پرسند «چرا دوست داری تابستان را در چنین هوای گرمی سپری کنی؟» اما نمی‌دانند اینجا چه خبر است، و چگونه بادهای موسمی که از شمال شرقی می‌وزد تابستان‌ها را خنک می‌کند. اینجا زندگی چنان عالی است که می‌توانیم استراحت کنیم، در سایه‌ی درختان کتاب بخوانیم یا اگر به فکرمان رسید برای شنا به آب بزنیم، مثل حالا. از وقتی که به هاوایی آمده‌ام شش روز در هفته و هر روز یک ساعت می‌دوم. دو ماه و نیم است که سبک زندگی گذشته را از سر گرفته‌ام و هر روز می‌دوم، مگر آنکه کلاً غیرقابل اجتناب باشد. امروز یک ساعت و ده دقیقه دویدم و به دو آلبوم موسیقی لاوین اسپونفول [1] ـ رؤیای روز و زمزمه‌های لاوین اسپونفول که بر روی دیسک MD ضبط کرده بودم گوش دادم. اکنون قصد دارم مسافتی را که می‌دوم زیاد کنم، بنابراین سرعت اهمیتی ندارد. تنها چیزی که برایم مهم است این است که بتوانم مسافت معینی را بدوم. گاهی اوقات وقتی دوست دارم سریع‌تر می‌دوم، اما اگر سرعت را زیاد کنم مدت زمانی را که می‌دوم کوتاه می‌کنم، مهم این است که در پایان هر دویدن چنان احساس شادی و هیجان به من دست می‌دهد که این احساس روز بعد هم با من خواهد بود. این همان خط‌مشی است که لازمه‌ی نوشتن یک رمان است. هر روز وقتی احساس کنم بیشتر می‌توانم بنویسم درست در لحظه‌ی بخصوصی از نوشتن دست می‌کشم. به این ترتیب، کار روز بعد عجیب راحت پیش می‌رود. فکر می‌کنم ارنست همینگوی هم همین کار را می‌کرد. برای ادامه‌ی کار باید ریتم را حفظ کرد. این مورد برای پروژه‌های سنگین‌تر حایز اهمیت است. زمانی که سرعت را تعیین می‌کنید، بقیه‌ی کارها خودبه‌خود جور می‌شود. چرخش روزگار با سرعت تنظیم شده است، و برای رسیدن به آن نقطه نیاز زیاد به تمرکز حواس و کوشش شما دارد. وقتی می‌دویدم برای مدت کوتاهی باران بارید، اما این باران خنک بود که احساس خوبی به انسان می‌داد. ابر ضخیمی از اقیانوس درست بالای سر من آمد و برای مدت کوتاهی باران ملایمی بارید، اما انگار ناگهان یادش آمد که «اوه، باید کاری انجام دهم» و بدون آنکه نگاهی به عقب بیاندازد دور شد. سپس خورشید بی رحم بازگشت و زمین را داغ کرد. درک الگوی هوا خیلی ساده است. هیچگونه تضاد و مشکلی، چه یک ذره استعاری یا سمبولیک، در این مورد وجود ندارد. در بازگشت از چند دونده زن و مرد سبقت گرفتم. آن‌هایی که پر انرژی بودند هوا را می‌شکافتند و در جاده سریع می‌دویدند انگار دزدها در تعقیبشان بودند. تعدادی که چاق بودند هن‌هن می‌کردند و چشم‌هایشان نیمه‌بسته بود، شانه‌هایشان افتاده بود، انگار این آخرین چیزی در دنیا بود که می‌خواستند انجام دهند. شاید هفته پیش دکترشان به آن‌ها گفته بود بیماری قند دارند و اخطار داده بود که باید ورزش کنند. شرایط من چیزی متوسط است. من دوست دارم به موسیقی گروه لاوین اسپونفول گوش کنم، چون آرام و پر زرق و برق است. گوش دادن به این موسیقی آرام خاطرات سال‌های دهه‌ی 1960 را زنده می‌کند. واقعاً چیز بخصوصی نبود. اگر قرار بود از زندگی من فیلمی بسازند (حتی تصور آن مرا می‌ترساند)، این‌ها صحنه‌هایی خواهند بود که کف اتاق مونتاژ ریخته می‌شد. مونتور می‌گفت، «ما می‌توانیم

۱۵۵٬۰۰۰تومان