خیمه شب بازی
۱۲۸
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب مجموعه داستان کوتاه «خیمهشببازی» نوشتۀ صادق چوبک گزیده ای از متن کتاب گلهاى گوشتى مراد وسط خیابان پر جمعیت ایستاد؛ کت خود را کند و به دست زرى یراقى داد و با فروش آن سنگینى، یک مشت پشم و پنبه و قیود دروغى اجتماعى را از دوش خود برداشت. آزادى هرگز ندیدهاى در خودش حس کرد. قدرى دستهایش را حرکت داد؛ دید مثل اینکه راحتتر و آزادتر شد و بىکت هم میتواند ز
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-706479
- شابک
- ۱۴۰۴۰۸۲۴۰۱
- تعداد صفحه
- ۱۲۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب مجموعه داستان کوتاه «خیمهشببازی» نوشتۀ صادق چوبک گزیده ای از متن کتاب گلهاى گوشتى مراد وسط خیابان پر جمعیت ایستاد؛ کت خود را کند و به دست زرى یراقى داد و با فروش آن سنگینى، یک مشت پشم و پنبه و قیود دروغى اجتماعى را از دوش خود برداشت. آزادى هرگز ندیدهاى در خودش حس کرد. قدرى دستهایش را حرکت داد؛ دید مثل اینکه راحتتر و آزادتر شد و بىکت هم میتواند زندگى کند. اما فکر داشتن ده تومان پول نقد در جیب ساعتى شلوارش که از فروش آن گیرش آمده بود، شور و میل شدیدى درش بیدار کرده بود. شور و میل عرق خوردن سیر و تریاک کشیدن سیر، که از دیروز تا حالا هیچکدام را لب نزده بود. از زور بىکیفى اعصابش مثل چوب خشک شده بود. این کیف از تمام احتیاجات و خوشیهاى او سر بود. پیش خودش مجسم کرد که چطور بست اول را دوبستى به حقه بچسباند و آن را یکنفس تا آخر بکشد. از این خیال لذتى در خودش حس کرد که اندکى اعصابش تسکین یافت و دنبالۀ آن دهندرۀ پرصدایى کرد و چشمانش از اشک تر شد _ که البته صداى آن در شلوغى خیابان، قاتى صداهاى دیگر شد و از بین رفت. اما نرمى و لذت امیدبخشى در اعصابش باقى گذارد. مراد در زندگى هیچ چیز نداشت. یک مشت استخوان متحرک و یک فهم تند آمیخته با بدبینى شدید و یک رشته معلومات زنگزده که حتى به درد خودش هم نمیخورد، وجود او را تشکیل داده بود. در یک ثانیه هزار جور فکر میکرد و بىآنکه به نتیجۀ آنها اهمیت بدهد آنها را عوض میکرد و به یکى دیگر میچسبید. این آدم وصلۀ ناجورى بود که به خشتک گندیدۀ اجتماع خورده بود و زیر آن درز مرزها براى خودش وجود داشت؛ مثل شپش، ولى ابداً زندگى نمیکرد. براى همین بود که به هیچوجه همرنگ و همآهنگ مردم نمیتوانست باشد. خوشیهایش، زجرهایش و فکرهایش با دیگران از زمین تا آسمان فرق داشت. از زجر کشیدن خودش مانند خوشیهایش خوشش میآمد و آن را جزء جدا نشدنى زندگیش میدانست. از مردم، حتى از بچۀ شیرخوره بیزار بود. خودش را بهتنهایى عادت داده بود. در شلوغترین جاها خود را تنها میدانست و ابداً به اطرافیانش محل نمیگذاشت _ هرکس میخواست باشد، مراد نمیدید و نمیخواست ببیند. او دور خودش قشرى مثل پوست تخممرغ درست کرده بود و براى خودش آن تو وول میزد. گاه مىشد که تشنجات شدید عصبى به او دست میداد. میدانید، وقتى که احتیاج در خودش حس میکرد خواه ناخواه متوجه اطرافیانش مىشد. میدید که همهکس همه چیز دارد، حتى چیزهاى زیادى. اما به زودى از فکر خودش مسخرهاش میگرفت و مثل مارى که از خواب بیدار شده باشد سرش را با خونسردى و بیحالى به این طرف و آنطرف حرکت میداد و همهچیز را فراموش میکرد. ننگ و عار و شرف و اخلاق و مذهب و راست و دروغ گفتن و مرتب بودن و بهقول خود و مردم اهمیت دادن برایش معنى نداشت. او بههیچ چیز، جز به احتیاجات خودش پابند نبود. حتى آنها هم موقتى بود؛ و چون هریک از آنها رفع میشد بهنظرش لوس و احمقانه میآمد. اما باز در موقع خود بندۀ آنها بود. آنها را با حرص و بینایى جستجو میکرد و میل خود را که تسکین میداد به رنج و پشیمانى قبلى و بعدى خودش اهمیت نمیداد. اما حالا او چه کند که از چنگ این یهودى طلبکار که مغازهاش آنطرف خیابان است فرار کند. از دور نگاهى به مغازۀ یهودى کرد، دید مانند عقابى روى چهارپایۀ جلو دکان خود نشسته. مراد آناً تکانى خورد و پیش خودش فکر کرد. «من برام چه فرق میکنه که این جهود پدرسگ جلو چشم مردم یقۀ منو بچسبه و دو تومنشو بخواد؟ مگه تا حالا صد دفعه بیشتر همین المشنگه رو راه ننداخته؟ اگه بنا بشه من به یه مشت الاغ اهمیت بدم پس فرق من با اونا چیه؟ اونایى که نمیدونن یه آدمیم مثه خوداشون توشون زندگى میکنه و مثه خوداشون شکم داره، شهوت داره، و هزار جور احتیاج دیگه داره و به رو خودشون نمیارن، و هر کدومشون یه حرم صیغه و عقدى براى خودشون و رفیقاشون ذخیره کردن، سگ کیین که من ازشون واهمه داشته باشم. چه میشه؟ دعوا که شد مردم دورمون جمع میشن. زنا پیش خودشون میگن جوون خوشگلیه، براى بغلخوابى بد نیست. اما یکیشون میاد بگه بریم خونۀ ما؟ نمیگه دیگه، من که کت تنم نیست و چن ماهه حموم نرفتم و شخصیت اجتماعى ندارم و پول ندارم و کسى بابا ننمو نمیشناسه، کى بهم محل میذاره؟ مردا هم لابد میگن آدم لات آسمونجلیه؛ یه خرده فحش و فحشکارى میشه اونا میرن یهطرف، منم میرم یهطرف. اما چیزى که هس، من پولمو لازمش دارم. میخوام باش زندگى کنم. حالا که بود و نبود من بسّه به این یه تیکه کاغذه چرا از دسّش بدم؟ برم تریاک سیرى بکشم و عرق سیرى بخورم و برم خونۀ مهین بخوابم… گور پدرش، خودمو قاتى مردم میکنم و میزنم به چاک. این تنگ غروبى کجا اون چشماى کلمکوریش منو میبینه.» یک زن جوان و زیبا، خوشهیکل و شهوتانگیز و اشراف





































