کتاب شاید فردا
آلبا با کمک نوریس میآموزد بار سنگین گذشته را رها کند و زندگی را از نو آغاز کند. شاید فردا خلاصه داستان آلبا تختهسنگ بزرگی داشت. زمان زیادی بود که آن را با خودش اینطرف و آنطرف میبرد. چون خیلی سنگین بود، راه رفتن را برایش مشکل کرده بود. علاوه بر این، مانع از درست فکر کردنش میشد. در مقابلش، نوریس خیلی سبکبال بود؛ بهگونهای که بیشتر وقتها حالتی چون کسان
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- کودک و نوجوان
- شناسه کالا
- kj-829082
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از میچکا
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی نسرین وکیلی
مشاهدهی همهتوضیحات
آلبا با کمک نوریس میآموزد بار سنگین گذشته را رها کند و زندگی را از نو آغاز کند. شاید فردا خلاصه داستان آلبا تختهسنگ بزرگی داشت. زمان زیادی بود که آن را با خودش اینطرف و آنطرف میبرد. چون خیلی سنگین بود، راه رفتن را برایش مشکل کرده بود. علاوه بر این، مانع از درست فکر کردنش میشد. در مقابلش، نوریس خیلی سبکبال بود؛ بهگونهای که بیشتر وقتها حالتی چون کسانی داشت که دائم میرقصیدند، حتی وقتی که داشت در سربالایی راه میرفت. روزی مثل همیشه، آلبا در پارک روی تختهسنگش نشسته بود. نوریس، پوشیده در ابری از پروانهها، از راه رسید؛ بهگونهای که در آن همدرخشش رنگارنگ پروانهها، آلبا بهسختی میتوانست او را ببیند. نوریس با دیدن او سوال کرد که آیا میخواهد به پیکنیک برود. آلبا هم گفت که او هیچوقت پیکنیک نمیرود. وقتی نوریس سوال کرد پس میخواهد چه بکند، آلبا جواب داد که میخواهد با تختهسنگش آنجا بنشیند، اما بعد هم این را گفت که اصلاً خوش نمیگذرد. در حین گفتگو، به نظر نوریس اینطوری رسید که قرار است از داخل آن (تختهسنگ) چیزی بیرون بیاید. اما چه و چه وقت؟ نوریس فقط گفت: «شاید فردا.» فردا یک روز بارانی بود. آنها زیر باران چایی نوشیدند و بعد از گفتگو، صحبت از این شد که کی چیزی که قرار بود از جعبه بیرون بیاید، ظهور پیدا میکند. اینجا بود که نوریس گفت شاید فردایی در کار نباشد و بهتر است با او به کنار دریا برود. آلبا، هر چند سختش بود، قبول کرد و با کمک نوریس توانست به سفر برود و بعد، در پایان، اتفاق مهمی رقم بخورد. شاید فردا تحلیل داستان با خواندن این داستان، یقیناً اولین سوالی که پیش میآید این است که این کتاب قرار است چه چیزی بگوید و آیا کودکان متوجه آن میشوند؟ این سوالی است که همیشه بزرگترها هنگام دیدن اثری که برای کودکان نوشته شده باشد، میپرسند. سوالی که اگر درست توجه کنیم، سوال درستی نیست؛ چرا که این سوالی بزرگسالانه است و در واقع از ذهن منفعتطلب و سودجوی بزرگسال بیرون آمده است. چون آنها یک عمر فقط به این دلیل کار کرده و زحمت کشیدهاند که چیزی به دست بیاورند؛ کاری انجام دادهاند که در آن نفعی داشته باشد. اما خیلی وقتها کودکان این نوع از سوال را نمیپرسند. ممکن است بگویند که «خب چی؟» اما نمیگویند «قرار است چه چیز مهمی به ما بدهد؟». شاید فردا جهان کودکان کاملاً متفاوت است با جهان بزرگسالان و متأسفانه امروزه، خیلی از بزرگسالان به دنبال این هستند که کودکان را مثل خودشان بزرگ کنند و آنها یک جوری ادامهدهنده راهشان باشند. و اگر در مورد این ادامه دادن راه بیشتر تفکر کنیم، متوجه میشویم آنها میخواهند کودکان رویای ناتمام آنها را تمام کنند، اما نمیدانند با این کار چگونه کودکان را در محدودهای قرار میدهند که هر گونه خلاقیت از آنها گرفته میشود. اگر قرار باشد هر کودکی مثل بزرگسالان شود، دیگر برای او چیزی نمیماند که متفاوت و تازه باشد؛ درست مثل این است که یک جاده مشخص و معین باشد و بگوییم همه از همان راه بروند؛ حالا هر چند ممکن است این راه طولانی یا سخت باشد. اگر کمی به ساختار و مسیر قصه این کتاب توجه کنیم، میفهمیم که اتفاقاً خیلی هم برای کودکان جذاب است. دیدن شخصیتی که با خودش تختهسنگی را حمل میکند و همیشه روی آن مینشیند، خیلی متفاوت و حتی کنجکاویبرانگیز است. کودک هنگام خواندن این داستان، اولین سوالی که به ذهنش میرسد این است که آلبا چرا با خودش یک تختهسنگ میبرد؟ همین فکر کردن در مورد چرایی کار آلبا باعث میشود که کودک بخواهد داستان را ادامه بدهد و راز کار آلبا را درک کند. شکی هم در این نیست که کودک متوجه قضیه میشود. میفهمد که آلبا کسی است که همه چیز را برای خودش سخت گرفته است. او چیزی را از دست داده و تصور می کند با از دست آن دنیا هم به آخر رسیده است. به خاطر غمش مدتهاست که جایی نرفته است، چون همیشه یک جا نشسته است و حتی پیکنیک نرفته است، چون عادت دارد روی تختهسنگ (که حتی میتواند نیمکت یا حتی یک صندلی مخصوص باشد) بنشیند و غم و غصه هایش فکر کرده. کتاب «شاید فردا» داستانی عمیق است در مورد غم و همراهی و امید. داستان روند پذیرش و رهایی از غم و فقدان را نشان میدهد و اشاره به این دارد که با گذر زمان، همانطور که زخمهای جسم با مراقبت و همراهی التیام پیدا میکند، در مورد زخمهای روح و روان هم اینگونه است. اگر کسی عزیزی را از دست داده باشد و چنانچه یک همراه خوب داشته باشد، میتواند این فقدان و غم را برطرف کند. این داستان با عنوان «شاید فردا، اثری است نمادین و احساسی که با زبانی ساده و تصویری، مفاهیم عمیقی مانند سوگواری، دوستی، گذر زمان و رهایی را بیان میکند. تحلیل عمیق آن نشاندهنده ویژگیهای قابلتوجه زیر است: شاید فردا ۱.















































