وقتی نیچه گریست

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۴۵۶

صفحه

۱۴۰۴

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب «وقتی نیچه گریست» نوشتۀ اروین یالوم ترجمۀ سید اسماعیل اریب گزیده ای از متن کتاب قسمت یکم صدای ناگهانی چکاچک ناقوس‌های روستای سن‌سالواتوره [1] رشتۀ افکار بروئر [2] را برید. زنجیر ساعت طلای سنگینش را از جیب جلیقه‌اش بیرون کشید. ساعت نُه را نشان می‌داد. بار دیگر کارت کوچکی را که حاشیۀ نقره‌ای داشت و دیروز به دستش رسیده بود، خواند. بیست‌ویکم اکتبر 1882 دکتر

۷۷۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
روانشناسی و موفقیت
شناسه کالا
kj-155641
شابک
۱۴۰۱۱۱۰۵۰۱
تعداد صفحه
۴۵۶
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۴

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از اروین یالوم

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب مسئله مرگ و زندگی عشق، فقدان و دلواپسیهای غائی

مریلین یالوم، اروین یالوم

ترجمه‌ی سروه ویسی، دکتر محسن گل‌محمدیان

ارجمند

۳۰۷٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ساعت دل

اروین یالوم

ترجمه‌ی فرزانه مهران

روزآمد

۳۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ساعت دل

اروین یالوم

ترجمه‌ی رضا احمدی

میلکان

۳۸۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب مجموعه آثار صادق هدایت (11جلدی،باقاب)
۴٬۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نبرد من

آدولف هیتلر

ترجمه‌ی فرشته اکبرپور

نگاه

۱٬۲۸۷٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برادران کارامازف (2جلدی)

فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی

ترجمه‌ی اصغر رستگار

نگاه

۱٬۸۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جولیوس قیصر

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۳۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سکه سازان

اندره ژید

ترجمه‌ی حسن هنرمندی

نگاه

۹۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب وقتی صدا را مرتکب شدم

میثم ریاحی

نگاه

۱۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سی وسه پل، چهارونیم اکتاو
۲۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب از شعر گفتن

اسماعیل خوئی

نگاه

۲۴۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرگ یک دست سفیدمی پوشد

ابراهیم عادل

نگاه

۱۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب امپرسیون بیرون غار

ارا (شهین خسروی نژاد)

نگاه

۲۶۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مرواریدهای پشیمانی

فیلیپ کلودل، نجمه موسوی

نگاه

۲۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نفرین شدگان نمیر میران (جلد دوم)
۵۰۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کیمیای سعادت

بهاالدین خرمشاهی، ابوحامد امام محمد غزالی طوسی

نگاه

۱٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فیه ما فیه

بدیع الزمان فروزانفر، مولانا

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گربه های اشراقی

بیتا شباهنگ

نگاه

۲۷۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پنجاه و سه نفر

بزرگ علوی

نگاه

۵۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر ریل های برزخ

هادی خورشاهیان

نگاه

۲۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب حماسه ملی ایران

بزرگ علوی، تئودور نولدکه

نگاه

۴۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب «وقتی نیچه گریست» نوشتۀ اروین یالوم  ترجمۀ سید اسماعیل اریب گزیده ای از متن کتاب قسمت یکم صدای ناگهانی چکاچک ناقوس‌های روستای سن‌سالواتوره [1] رشتۀ افکار بروئر [2] را برید. زنجیر ساعت طلای سنگینش را از جیب جلیقه‌اش بیرون کشید. ساعت نُه را نشان می‌داد. بار دیگر کارت کوچکی را که حاشیۀ نقره‌ای داشت و دیروز به دستش رسیده بود، خواند. بیست‌ویکم اکتبر 1882 دکتر بروئر باید شما را به‌خاطر مسئله‌ای بسیار ضروری ببینم. آیندۀ فلسفۀ آلمان در وضعیت بلاتکلیفی است. ساعت نُه فردا صبح بیایید به کافة سورنتو [3] . لو سالومه [4] چه یادداشت بی‌ادبانه‌ای! در تمامی این سالیان، کسی چنین گستاخانه، برایش ننوشته بود. او اصلاً کسی را به نام لو سالومه نمی‌شناخت. هیچ نشانی‌ای هم بر پاکت نامه قید نشده بود. هیچ راهی نبود تا به این شخص پیغام دهد و بگوید ساعت نُه زمان مناسبی نیست، و اینکه خانم بروئر اصلاً دوست ندارد صبحانه‌اش را تنها میل کند، و اینکه جناب دکتر بروئر در تعطیلات به سر می‌برد، و مهم‌تر آن اینکه، این چنین «مسائل ضروری» دیگر هیچ برایش اهمیتی ندارد، و دست آخر آنکه دکتر بروئر به ونیز آمده تا دقیقاً از همین مسائل ضروری دوری کند. باوجوداین، رأس ساعت نهُ، وی در کافه سورنتو نشسته بود و با دقت به آدم‌های دوروبر خود نگاه می‌کرد تا شاید این خانم جسور، لو سالومه را در آن میان بیابد. «باز قهوه میل دارید، آقا؟» بروئر سرش را برای پیشخدمت تکانی داد و درخواست قهوه کرد. پیشخدمت پسرکی بود دوازده تا چهارده‌ساله که موهای سیاه، خیس و براقش را با ظرافت به عقب شانه کرده بود. چه مدت مشغول رؤیاپروری بود؟ دوباره به ساعتش نگاهی کرد. ده دقیقه دیگر از عمرش را به باد داده بود. آخر برای چه؟ مثل همیشه، خیال‌پردازی دربارۀ برتا که در دو سال گذشته بیمارش بود. پژواک صدای شوخ‌طبعش را در گوشش می‌شنید که می‌گفت: «دکتر بروئر، چرا این‌قدر از من واهمه داری؟» پس از آنکه گفته بود من دیگر دکتر تو نیستم، حالا، حرفش را به یاد می‌آورد که در پاسخ گفته بود: «من منتظرت می‌مانم، تو تا ابد تنها مرد زندگی من خواهی ماند.» با خشم به خود گفت: «به‌خاطر خدا بس کن، این‌همه در افکارت غرق نشو! چشمانت را باز کن! بنگر! بگذار دنیا آغوشش را به رویت بگشاید!» فنجانش را در دست گرفت و بوی تند قهوه را همراه با نسیم سرد ماه اکتبر ونیز تا اعماق وجودش فرو داد. سرش را چرخاند و به اطراف نگاهی کرد. میزهای کافه سورنتو دیگر پر شده بود از مردان و زنانی که برای صرف صبحانه آمده بودند که بیشترشان جهانگرد و آدم‌های پابه‌سن‌گذاشته بودند. بعضی از مشتریان در یک دست روزنامه‌ای داشتند و در دستی دیگر فنجانی قهوه. آن‌سوی میزهای کافه دسته‌هایی شلوغ از کبوتران که به‌رنگ آبی تیره دیده می‌شدند، گاه با هم در آسمان به پرواز درمی‌آمدند، معلق می‌ماندند و گاهی به سویی شیرجه می‌رفتند. آب‌های آرام گراند کانال [5] ونیز که با انعکاس کاخ‌های باشکوهی که در دو طرف ساحل آن قد علم کرده بود، می‌درخشید و تنها زمانی به وجد می‌آمد و موج بر‌‌می‌داشت که گندولایی [6] آرام از آن میان عبور می‌کرد. دیگر گندولاها، بی‌صدا و بی‌حرکت، با طناب به تیرک‌هایی درهم ‌ پیچیده و کج‌ومعوج بسته شده بود که چون نیزه‌هایی به نظر می‌آمدند که دستان غول‌آسایی بی‌هدف رهایشان کرده و بر این ساحل فرو نشسته‌اند. بروئر با خود گفت: «آری، همین است. نگاهی به خود بینداز، ای بیچاره! مردم از همه‌جای دنیا به اینجا می‌آیند تا ونیز را ببینند. اینان آدم‌هایی‌اند که نمی‌خواهند پیش از آنکه مشعوف به دیدن ونیز شوند، دست از سر این جهان بردارند.» با غصه می‌اندیشید که چقدر از زندگی‌اش را بیهوده از دست داده؟ آیا تنها به این علت نبود که هرگز نتوانسته چشمانش را باز کند. یا که چشمانش باز بوده، ولی چیزی ندیده است؟ دیروز به‌تنهایی در اطراف جزیرۀ مورانو [7] قدم زده بود، پس از یک ساعت تمام هیچ ندیده بود، هیچ‌چیز در چشمانش ثبت نشده بود. هیچ تصویری از شبکیۀ چشمانش به سلول‌های عصبی مغزش انتقال نیافته بود. همۀ هوش و حواسش در تمام مدت فقط به برتا معطوف شده بود: لبخند فریبنده‌اش، چشمان پرستیدنی‌اش و حس بدن گرم و قابل‌اعتمادش و آن لحظاتی که معاینه‌اش می‌کرد یا بدنش را ماساژ می‌داد و او به نفس‌نفس می‌افتاد. این صحنه‌ها پر از قدرت بودند و جاودانگی خاص خود را داشتند؛ هر بار که حواسش نبود، این لحظه‌ها به ذهنش هجوم می‌آوردند و قوۀ تخلیش را غصب می‌کردند. با خود می‌اندیشید، آیا سهم من از زندگی تا ابد همین است؟ آیا تقدیر زندگی من آن است که همچون صحنۀ نمایشی، خاطرات برتا را تا ابد به نمایش درآورد؟ یک نفر از میز مجاور برخاست. صدای جیغ کشیده شدن پایه‌های صندلی فلزی روی سنگ کف زمین افکارش را گسست و بار دیگر به اطراف نگریست تا شای

۷۷۵٬۰۰۰تومان