وقتی نیچه گریست
۴۵۶
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب «وقتی نیچه گریست» نوشتۀ اروین یالوم ترجمۀ سید اسماعیل اریب گزیده ای از متن کتاب قسمت یکم صدای ناگهانی چکاچک ناقوسهای روستای سنسالواتوره [1] رشتۀ افکار بروئر [2] را برید. زنجیر ساعت طلای سنگینش را از جیب جلیقهاش بیرون کشید. ساعت نُه را نشان میداد. بار دیگر کارت کوچکی را که حاشیۀ نقرهای داشت و دیروز به دستش رسیده بود، خواند. بیستویکم اکتبر 1882 دکتر
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- روانشناسی و موفقیت
- شناسه کالا
- kj-155641
- شابک
- ۱۴۰۱۱۱۰۵۰۱
- تعداد صفحه
- ۴۵۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «وقتی نیچه گریست» نوشتۀ اروین یالوم ترجمۀ سید اسماعیل اریب گزیده ای از متن کتاب قسمت یکم صدای ناگهانی چکاچک ناقوسهای روستای سنسالواتوره [1] رشتۀ افکار بروئر [2] را برید. زنجیر ساعت طلای سنگینش را از جیب جلیقهاش بیرون کشید. ساعت نُه را نشان میداد. بار دیگر کارت کوچکی را که حاشیۀ نقرهای داشت و دیروز به دستش رسیده بود، خواند. بیستویکم اکتبر 1882 دکتر بروئر باید شما را بهخاطر مسئلهای بسیار ضروری ببینم. آیندۀ فلسفۀ آلمان در وضعیت بلاتکلیفی است. ساعت نُه فردا صبح بیایید به کافة سورنتو [3] . لو سالومه [4] چه یادداشت بیادبانهای! در تمامی این سالیان، کسی چنین گستاخانه، برایش ننوشته بود. او اصلاً کسی را به نام لو سالومه نمیشناخت. هیچ نشانیای هم بر پاکت نامه قید نشده بود. هیچ راهی نبود تا به این شخص پیغام دهد و بگوید ساعت نُه زمان مناسبی نیست، و اینکه خانم بروئر اصلاً دوست ندارد صبحانهاش را تنها میل کند، و اینکه جناب دکتر بروئر در تعطیلات به سر میبرد، و مهمتر آن اینکه، این چنین «مسائل ضروری» دیگر هیچ برایش اهمیتی ندارد، و دست آخر آنکه دکتر بروئر به ونیز آمده تا دقیقاً از همین مسائل ضروری دوری کند. باوجوداین، رأس ساعت نهُ، وی در کافه سورنتو نشسته بود و با دقت به آدمهای دوروبر خود نگاه میکرد تا شاید این خانم جسور، لو سالومه را در آن میان بیابد. «باز قهوه میل دارید، آقا؟» بروئر سرش را برای پیشخدمت تکانی داد و درخواست قهوه کرد. پیشخدمت پسرکی بود دوازده تا چهاردهساله که موهای سیاه، خیس و براقش را با ظرافت به عقب شانه کرده بود. چه مدت مشغول رؤیاپروری بود؟ دوباره به ساعتش نگاهی کرد. ده دقیقه دیگر از عمرش را به باد داده بود. آخر برای چه؟ مثل همیشه، خیالپردازی دربارۀ برتا که در دو سال گذشته بیمارش بود. پژواک صدای شوخطبعش را در گوشش میشنید که میگفت: «دکتر بروئر، چرا اینقدر از من واهمه داری؟» پس از آنکه گفته بود من دیگر دکتر تو نیستم، حالا، حرفش را به یاد میآورد که در پاسخ گفته بود: «من منتظرت میمانم، تو تا ابد تنها مرد زندگی من خواهی ماند.» با خشم به خود گفت: «بهخاطر خدا بس کن، اینهمه در افکارت غرق نشو! چشمانت را باز کن! بنگر! بگذار دنیا آغوشش را به رویت بگشاید!» فنجانش را در دست گرفت و بوی تند قهوه را همراه با نسیم سرد ماه اکتبر ونیز تا اعماق وجودش فرو داد. سرش را چرخاند و به اطراف نگاهی کرد. میزهای کافه سورنتو دیگر پر شده بود از مردان و زنانی که برای صرف صبحانه آمده بودند که بیشترشان جهانگرد و آدمهای پابهسنگذاشته بودند. بعضی از مشتریان در یک دست روزنامهای داشتند و در دستی دیگر فنجانی قهوه. آنسوی میزهای کافه دستههایی شلوغ از کبوتران که بهرنگ آبی تیره دیده میشدند، گاه با هم در آسمان به پرواز درمیآمدند، معلق میماندند و گاهی به سویی شیرجه میرفتند. آبهای آرام گراند کانال [5] ونیز که با انعکاس کاخهای باشکوهی که در دو طرف ساحل آن قد علم کرده بود، میدرخشید و تنها زمانی به وجد میآمد و موج برمیداشت که گندولایی [6] آرام از آن میان عبور میکرد. دیگر گندولاها، بیصدا و بیحرکت، با طناب به تیرکهایی درهم پیچیده و کجومعوج بسته شده بود که چون نیزههایی به نظر میآمدند که دستان غولآسایی بیهدف رهایشان کرده و بر این ساحل فرو نشستهاند. بروئر با خود گفت: «آری، همین است. نگاهی به خود بینداز، ای بیچاره! مردم از همهجای دنیا به اینجا میآیند تا ونیز را ببینند. اینان آدمهاییاند که نمیخواهند پیش از آنکه مشعوف به دیدن ونیز شوند، دست از سر این جهان بردارند.» با غصه میاندیشید که چقدر از زندگیاش را بیهوده از دست داده؟ آیا تنها به این علت نبود که هرگز نتوانسته چشمانش را باز کند. یا که چشمانش باز بوده، ولی چیزی ندیده است؟ دیروز بهتنهایی در اطراف جزیرۀ مورانو [7] قدم زده بود، پس از یک ساعت تمام هیچ ندیده بود، هیچچیز در چشمانش ثبت نشده بود. هیچ تصویری از شبکیۀ چشمانش به سلولهای عصبی مغزش انتقال نیافته بود. همۀ هوش و حواسش در تمام مدت فقط به برتا معطوف شده بود: لبخند فریبندهاش، چشمان پرستیدنیاش و حس بدن گرم و قابلاعتمادش و آن لحظاتی که معاینهاش میکرد یا بدنش را ماساژ میداد و او به نفسنفس میافتاد. این صحنهها پر از قدرت بودند و جاودانگی خاص خود را داشتند؛ هر بار که حواسش نبود، این لحظهها به ذهنش هجوم میآوردند و قوۀ تخلیش را غصب میکردند. با خود میاندیشید، آیا سهم من از زندگی تا ابد همین است؟ آیا تقدیر زندگی من آن است که همچون صحنۀ نمایشی، خاطرات برتا را تا ابد به نمایش درآورد؟ یک نفر از میز مجاور برخاست. صدای جیغ کشیده شدن پایههای صندلی فلزی روی سنگ کف زمین افکارش را گسست و بار دیگر به اطراف نگریست تا شای






































