بر ریل های برزخ
۲۹۴
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب بر ریل های برزخ می خوانیم : فهرست کتاب اوّل : اشتباه خوب فصل اوّل.. 11 فصل دوّم. 16 فصل سوّم. 21 فصل چهارم. 23 فصل پنجم.. 28 فصل ششم.. 32 فصل هفتم.. 35 فصل هشتم.. 43 فصل نهم.. 50 فصل دهم.. 55 فصل یازدهم.. 63 فصل دوازدهم.. 68 فصل سیزدهم.. 72 فصل چهاردهم.. 77 فصل پانزدهم.. 80 فصل شانزدهم.. 84 فصل هفدهم.. 91 فصل هجدهم.. 97 فصل نوزدهم.. 100 فصل بیست
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-387171
- تعداد صفحه
- ۲۹۴
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب بر ریل های برزخ می خوانیم : فهرست کتاب اوّل : اشتباه خوب فصل اوّل.. 11 فصل دوّم. 16 فصل سوّم. 21 فصل چهارم. 23 فصل پنجم.. 28 فصل ششم.. 32 فصل هفتم.. 35 فصل هشتم.. 43 فصل نهم.. 50 فصل دهم.. 55 فصل یازدهم.. 63 فصل دوازدهم.. 68 فصل سیزدهم.. 72 فصل چهاردهم.. 77 فصل پانزدهم.. 80 فصل شانزدهم.. 84 فصل هفدهم.. 91 فصل هجدهم.. 97 فصل نوزدهم.. 100 فصل بیستم.. 104 فصل بیست و یکم.. 107 فصل بیست و دوّم. 111 فصل بیست و سوّم. 117 فصل بیست و چهارم. 143 فصل بیست و پنجم.. 147 فصل بیست و ششم.. 153 کتاب دوّم : مرز دوزخ مرز اوّل.. 159 مرز دوّم. 163 مرز سوّم. 168 مرز چهارم. 172 مرز پنجم.. 178 مرز ششم.. 186 مرز هفتم.. 191 مرز هشتم.. 195 مرز نهم.. 197 مرز دهم.. 199 مرز یازدهم.. 204 کتاب سوّم : سرهنگْ باختین تبعید اوّل.. 211 تبعید دوّم. 215 تبعید سوّم. 218 تبعید چهارم. 223 تبعید پنجم.. 227 تبعید ششم.. 234 تبعید هفتم.. 238 تبعید هشتم.. 242 تبعید نهم.. 245 تبعید دهم.. 251 تبعید یازدهم.. 255 تبعید دوازدهم.. 258 کتاب چهارم: برزخ کوپۀ طوبی.. 265 کوپۀ سمیرا 270 کوپۀ باختین.. 275 کوپۀ کشور 278 کوپۀ عارف.. 282 کوپۀ کامران.. 285 کوپۀ کتایون.. 288 کتاب اوّل اشتباه خوب فصل اوّل ما دقیقاً با یک اشتباه خوشبخت شدیم. بسیاری از آدمها برای هرکاری دقیقاً برنامهریزی میکنند و برطبق برنامه، دقیق و مو به مو پیش میروند، ولی باز هم ناگهان میبینند خوشبخت نشدهاند. ما دقیقاً از همان لحظهای که اشتباه کردیم، میدانستیم درست ترین اشتباه همۀ عمرمان را مرتکب شدهایم و اگر بقیۀ اشتباهاتمان هم به همین خوبی اتّفاق بیفتند، حتماً تا آخر عمرمان، نه تنها احساس خوشبختی میکنیم که حتّی واقعاً خوشبخت هم میشویم. ماجرا از این قرار بود که من بیاجازه فیات سفید پدرم را برداشته بودم و با خودم فکر کرده بودم اگر پدر به اندازۀ هرروز عمیق بخوابد، تا دو ساعت دیگر که بیدار میشود، من هم رفتهام سر قرار و برگشتهام. اشتباه اوّلم این بود که فیات سفید پدر را بدون اجازه برداشتم. اشتباه دوّمم این بود که فکر میکردم پدر به اندازۀ هرروز، دو ساعت عمیق میخوابد. اشتباه سوّمم این بود که یک خیابان یکطرفه را رفتم تا زودتر سر قرار حاضر شوم. دقیقاً همین اشتباهات باعث شد خوشبخت شوم. البته این سه اشتباه من به تنهایی باعث این خوشبختی نشد، دقیقاً همزمان با من در طرف مقابل هم سمیرا که من تا آن لحظه از وجودش در زیر آسمان آبی خداوند بیخبر بودم، همزمان همین اشتباهات مرا تکرار کرد. نه دقیقاً عین اشتباهات مرا، ولی او هم مرتکب چند اشتباه شد؛ اشتباه اوّلش این بود که بی. ام. دبلیوی سبز پدرش را بیاجازه برداشت، ولی نگران بیدار شدن بیموقع پدرش از خواب نبود، چون پدرش رفته بود ترکیه و دو هفتۀ بعد برمیگشت. خیابان را هم درست از سمت درستش وارد شده بود و نباید از این لحاظ هم نگران میبود، ولی بود، چون اگرچه ظاهراً من مقصّر بودم که “ورود ممنوع” را نادیده گرفته بودم، ولی سمیرا هم چون اصلاً گواهینامه نداشت، نمیتوانست تا آمدن افسر صبر کند. هر دو به جای این که عصبانی و احیاناً پرخاشگر شویم، با نگرانی از ماشینهایمان که در واقع ماشینهای ما نبود، پیاده شدیم و با نگرانی به هم سلام کردیم و تقریباً هر دو همزمان با لحنی التماسآمیز از هم خواستیم موضوع را دوستانه در کافیشاپ سر خیابان یکطرفه با هم حل کنیم. ما به کافیشاپ رفتیم و موقعیتمان را برای هم توضیح دادیم و بعد از یک ربع حرف زدن از نگرانی درآمدیم و به دلیل این که خسارت قابل توجّهی به ماشینهای پدرانمان وارد نشده بود، دلیلی ندیدیم موضوع را کش بدهیم و قرار شد هر کدام دنبال سرنوشت خودمان برویم. این ظاهر ماجرا بود. یعنی این ظاهر ماجرا بود تا لحظهای که از پشت میز بلند شدیم و به رسم ادب من رفتم و پول میز را حساب کردم. دم در که میخواستیم از هم خداحافظی کنیم هردو برای لحظاتی به چشمهای هم زل زدیم و انگار فکر هم را خوانده باشیم دوباره به کافیشاپ برگشتیم. به همان سرعت میز قبلی ما پر شده بود و به دلیل خالی نبودن هیچ میز دیگری، آن کافی شاپ را ترک کردیم و قدم زنان به کافیشاپ دیگری رفتیم که با کافیشاپ قبلی فقط هشتاد و سه متر و هفتاد و چهار سانتیمتر فاصله داشت. بعد از سفارش دادن و منتظر سفارش نشستن و هورتهورت سرکشیدن لیوانهایمان، دوباره زل زدیم به هم و اوّلین جمله را بر زبان آوردیم. اوّلین جمله را من به زبان آوردم و طبق معمول آمدم اظهار فضل کنم و گفتم: «عَدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.» سمیرا همان طور که زل زده بود به چشمهایم گفت: «پیر ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت.» من دقیقاً چند لحظه بعد فهمیدم سمیرا از من خیلی فاضلتر است و خیلی به موقع تر اظهار فضل میکند و البته بجاتر هم








































