پرنسیپ- چشم و چراغ ۹۸
۱۵۲
صفحه
۱۳۹۷
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب “پرنسیب” نوشتۀ “ژروم فراری” ترجمۀ “بهمن یغمایی و ستاره یغمایی” پرنسیب پیشگفتار مترجم 7 موقعیتها 17 موقعیت 1: هلیگولند 19 موقعیت 2: دور از خانه، در دشتی از ویرانهها 27 موقعیت 3:در اتاق ابر 37 موقعیت 4: بین ممکن بودن و واقعیت 45 سرعت 57 انرژی 99 زمان 135 موقعیتها موقعیت 1: هلیگولند تو بیست و سه ساله بودی، و آنجا، در آن جزیرهی متروک، جایی ک
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-955289
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۹۷۵
- تعداد صفحه
- ۱۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۷
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب “پرنسیب” نوشتۀ “ژروم فراری” ترجمۀ “بهمن یغمایی و ستاره یغمایی” پرنسیب پیشگفتار مترجم 7 موقعیتها 17 موقعیت 1: هلیگولند 19 موقعیت 2: دور از خانه، در دشتی از ویرانهها 27 موقعیت 3:در اتاق ابر 37 موقعیت 4: بین ممکن بودن و واقعیت 45 سرعت 57 انرژی 99 زمان 135 موقعیتها موقعیت 1: هلیگولند تو بیست و سه ساله بودی، و آنجا، در آن جزیرهی متروک، جایی که هیچ گلی در آن نمیروید، برای اولین بار به تو این فرصت داده شد که از شانهی خدا بنگری. البته که هیچ معجزهای در کار نبود یا حتی در واقع چیزی نبود که شباهت اندکی به شانهی خدا داشته باشد، اما همانطور که بهتر از هرکس میدانی، برای توجیه رخدادهای آن شب، تنها گزینهی ما چیزی بود میان استعاره و سکوت. در مورد تو، اوّل سکوت بود، بعد نور خیرهکننده و گیجکنندهای که از شادی و شعف گرانبهاتر بود. تو نتوانستی بخوابی در انتظار ماندی، آنجا، بر بلندای یک صخره، تا آفتاب از فراز دریای شمال طلوع کند. و من امروز اینگونه تو را تصور میکنم؛ قلبت در این شب در جزیرهی «هلیگولند» چنان زنده میتپد که من تقریباً میتوانم آنجا به تو ملحق شوم، تویی که نامت در فهرست خاکستری کتابهای بیپایان مرجع و در میان نامهای بیشمار آلمانی ناپدید شده است، و همراه با آن نام یک «اصل» غریب و غیرقابل درک. به مدت سه سال در مونیخ، کپنهاگ و گوتینگن، با مسائلی کلنجار رفتی که به طور وحشتناکی پیچیده بودند آنقدر که حتی تو، که مرد جوانِ خوشبین و معصومی بودی، در آن زمان همانند رفقایی که بدشانسی آورده بودند، روزهایی را لعن و نفرین کنی، روزهایی که ایدهی مضحک مداخله در فیزیک اتمی به سرت میزد. تجربیات و آزمایشات همچنان نتیجهبخش بود و به بار مینشست. نتایجی که اکثراً نه تنها با پایهی تفکر فیزیک کلاسیک مغایر بود، بلکه شدیداً با آن در تناقض هم قرار میگرفت، نتایجی که بیمعنا بود اما با وجود این امکان بطلان و انکار آن وجود نداشت، که تصویری بود با مفهومی اندک از آنچه در درون یک اتم میگذرد، یا ابداً هیچ تصویری وجود نداشت. اما در جزیرهی «هلیگولند»، جایی که آمده بودی، صورتت در اثر حساسیت تغییر شکل داده بود، سعی میکردی تا خودت را در برابر گَردهها حفظ کنی، و شاید هم در مقابل نومیدی. تو دریافتی که دوران مقدس شمایلها برای همیشه به پایان رسیده است، درست مانند زمانی که طفولیت به پایان میرسد. تو از شانهی خدا مینگریستی و از میان سطح مادی اشیا، جایی را دیدی که مادیت آن در حال فروپاشی است. در آن محلِ مرموز، که حتی به آن محل هم نمیتوان گفت، تناقضات همراه پندارها و جسمانیت از میان میرود؛ در آنجا هیچ اثری به جای نمیمانَد که زبان انسان قادر به توصیف آن باشد، هیچ بازتابی از دوردستها نیست، و فقط شکلی ضعیف از ریاضیات، که گنگ و هراسانگیز است به جای میماند. خلوص قرینهها، شکوهِ انتزاعیِ مبدأ ازلی، همهی زیباییهای غیرقابل تصوری که همیشه آنجا بوده است، در انتظار آن است که اسرار خود را به روی تو بگشاید. تو، بدون ایمان به زیبایی، شاید هرگز توان هدایت ذهنت را نداشتی، چرا که گذاشتی ذهنت به مدت سه سال بدون وقفه آنقدر پیش رود که به کارگیری اندیشهها و تفکرات، از لحاظ جسمانی برایت جانکاه شود. ایمان تو چنان قوی بود که نه جنگ و نه احساسِ حقارت از شکست، نه آشوبهای غوطهور در خونِ انقلابهای نافرجام، هیچکدام قادر به سست کردن آن نبودند. تو، اولین باری که پدرت را در اونیفورم دیدی، تنها دوازده سال داشتی، گُل میخ فلزی روی کلاهخُود پدر باید تو را به یاد شهپرهای وحشتآور قهرمانان «آکایایی» انداخته باشد. و زمانی که درست قبل از رفتن، پدرت _ پروفسور «آگوست هایزنبرگ» _ برای بوسیدن دو پسرش، یعنی برادرت «اروین» و تو _ «ورنر» _ خم شد، آیا از نیروی حماسهآفرین تاریخ که او را به یک جنگجو تبدیل کرده بود، نلرزیدی؟ در ایستگاه قطار، بدرودها، سرودها، اشکها و گلها، گویای چیزی بیشتر از شادی معصومانه یا آشفتگی بود، تحققِ سهیم بودن در یک فرجامِ مشترک بود، فرجامی که خواستهی کسانی بود که خطر از جان گذشتن را در راه آن میپذیرفتند، چرا که از آن فرجام بود که تک تک زندگیها ارزش و معنا میگرفتند، حس شورانگیزِ ناچیز بودن در زمان حال، اما بخشی واقعی از شکوه و جلالی بزرگ و روحانی. تو همچنان نظارهگر عزیمت پدر و دو پسر عمویت بودی، احتمالاً در حسرت این حقیقت بودی که برای رفتن با آنها خیلی جوان هستی. اما اولین پسر عمویت کشته شد، و وقتی که دوّمی بازگشت، تو او را نشناختی. آیا در آن هنگام حدس میزدی که نگریستن از شانهی خدا به چه قیمتی تمام میشود؟ در مورد خدا، هر آنچه به صورت استعاره است، خداوندگار وحشت نیز هست. و در وحشت، نشاطی است، شاید بسیار نیرومندتر از نشاطی که در زیبایی است





































