کتاب از پنجره های باز برایم بخوان
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
دلقک: وقت بلندشدن است، جناب عثمان. دلقک لبه ی ملحفه را رها می کند، شمع را فوت می کند، ردای طلایی ئی را از کف اتاق بر می دارد و آن را به دقت کنار آیینه می آویزد. مرد که عثمان خوانده شده از لب ملحفه به بیرون نگاه می کند. عثمان: گفتم پنجره ها رو ببند. دارم از سرما می میرم. دلقک یک جفت دم پایی طلایی کنار تخت می گذارد. دلقک: امروز روز اول بهار ئه. عثمان: یاوه می گی. بگو چلّه ی زمستان ئه. حالا پنجره ها رو ببند. مطمئن ام الآن ئه که برف بباره.

















