کتاب کاش کفش های تو پشت در باشد
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
من دیوانه باز هم میخواستمش. توجه اش، عشقش و تمام وجودش را. آری، انحصارطلب بودم. فقط و فقط میخواستم خودم در قلبش فرمانروایی کنم. خدایش بشوم، هست و نیستش، دار و ندارش! به آرزوی محال خودم پوزخند زدم. این همه بیمهری را نمیدیدم و باز هم خیال میبافتم؟ کاش میشد از قلبم بیرونش کنم. اما نمیشد، توی قلبم پا گرفته بود و نمی خواست بار و بندیلش را جمع کند و برود. عیبی ندارد، بماند… تا آخر دنیا هم بماند. اما کمی مهربانتر! به خدا که اگر بدانم کوچکترین حسی به من دارد، میگذارم تا ابد در قلب و روح و جانم اقامت بگیرد. اما باز هم کاش بود و کاش بود و کاش…








