ساندویچ ژامبون – چشم و چراغ ۴۰
۴۰۰
صفحه
۱۴۰۴
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب ساندویچ ژامبون کتاب ساندویچ ژامبون نوشتۀ چارلز بوکوفسکی اولين چيزي که از حرفهاي مادربزگ يادم ميآيد اين بود: «همتونو تو گور ميکنم»! اين را اولين بار وقتي گفت که ما ميخواستيم شروع کنيم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همين را تکرار کرد. خوردن به نظر خيلي مهم بود. ما پوره سيبزميني و آب گوشت ميخورديم، مخصوصا روزهاي يکشنبه. ما
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-676483
- تعداد صفحه
- ۴۰۰
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب ساندویچ ژامبون کتاب ساندویچ ژامبون نوشتۀ چارلز بوکوفسکی اولين چيزي که از حرفهاي مادربزگ يادم ميآيد اين بود: «همتونو تو گور ميکنم»! اين را اولين بار وقتي گفت که ما ميخواستيم شروع کنيم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همين را تکرار کرد. خوردن به نظر خيلي مهم بود. ما پوره سيبزميني و آب گوشت ميخورديم، مخصوصا روزهاي يکشنبه. ما همچنين گوشت کباب شده، سوسيس آلماني،کلم آبپز، نخودفرنگي، ريواس، هويج، اسفناج، لوبيا سبز، مرغ، کوفته، اسپاگتي با مخلوط نشاسته و گوشت، و همچنين پياز آبپز، مارچوبه، و هر يکشنبه کلوچه توتفرنگي و بستني وانيلي ميخورديم. براي صبحانه ما نان تست و سوسيس، کيک تازه يا وافل با بيکن و نيمرو داشتيم. !» در آغاز کتاب ساندویچ ژامبون می خوانیم اولين چيزي که يادم مي آيد، مخفي بودن زير چيزيست. زير يک ميز. من پايهي ميز را ميديدم، پاي آدمها را، و بخشي از روميزي را که آويزان بود. آن زير تاريک بود و من آن زير بودن را دوست داشتم. به گمانم در آلمان بوديم، و من يک يا دو سال بيشتر نداشتم. سال 1922. من زير ميز حس خوبي داشتم و ظاهراً هيچکس از بودن من در آنجا خبر نداشت. نور روز تابيده بود بر روي فرش و پاي آدمها. من نور روز را دوست داشتم. پاي آدمها چندان جالب نبود، نه چنانکه روميزلي آويزان، نه چنانکه پايه ميز، نه چنانکه نور روز. بعد، ديگر هيچ چيز نبود… و بعد يک درخت کريسمس. شمعها. پرندگان تزئيني: پرندههايي با شاخههاي کوچک توت بر منقارشان. يک ستاره. دو نفر آدم درشت که دعوا ميکنند و فرياد ميکشند. آدمهايي که ميخورند. آدمهايي که هميشه در حال خوردناند. من هم. قاشق من خراب بود و من براي غذا خوردن مجبور بودم قاشق را با دست راست بردارم. اگر با دست چپ برميداشتم قاشق از راه دهانم منحرف ميشد. من دوست داشتم قاشق را با دست چپم بردارم. دو نفر بودند: يکي درشتتر با موهايي فر، دماغي بزرگ، دهاني بزرگ و يک عالمه ابرو. آنکه درشتترر بود هميشه به نظر عصباني ميآمد، اغلب هم داد ميزد. آن يکي ريزهتر بود، ساکت، با صورتي گرد، رنگ پريده، و چشماني درشت. من از هردوشان ميترسيدم. گاهي شخص سومي هم آنجا بود، زني چاق که لباسي ميپوشيد با بندهايي در گلوگاه. او سنجاق سينهي بزرگي ميزد، و روي صورتش خالهاي گوشتياي داشت که ازشان موهاي کوچکي بيرون زده بود. همه او را «اميلي» صدا ميزدند. آنها آدمهاي خوشبختي به نظر نميرسيدند. اميلي مادربزرگ بود، مادر پدرم. اسم پدرم «هنري» بود، اسم مادرم «کاترين». من هيچوقت به اسم صدايشان نکردم. من «هنري جونيور» بودم. اين آدمها اغلب آلماني صحبت ميکردند، و اوايل من هم. اولين چيزي که از حرفهاي مادربزگ يادم ميآيد اين بود: «همتونو تو گور ميکنم»! اين را اولين بار وقتي گفت که ما ميخواستيم شروع کنيم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همين را تکرار کرد. خوردن بهنظر خيلي مهم بود. ما پوره سيبزميني و آب گوشت ميخورديم، مخصوصاً روزهاي يکشنبه. ما همچنين گوشت کباب شده، سوسيس آلماني، کلم آبپز، نخودفرنگي، ريواس، هويج، اسفناج، لوبيا سبز، مرغ، کوفته، اسپاگتي با مخلوط نشاسته و گوشت، و همچنين پياز آبپز، مارچوبه، و هر يکشنبه کلوچه توتفرنگي و بستني وانيلي ميخورديم. براي صبحانه ما نان تست و سوسيس، کيک تازه يا وافل با بيکن و نيمرو داشتيم. و هميشه آن ميان قهوه بود. اما بهترين چيزي که من يادم ميآيد پورهي سيبزمينيست و آب گوشت و مادربزرگ که ميگفت «هموتونو تو گور ميکنم!» بعد از آنکه ما به آمريکا رفتيم، مادربزرگ اغلب به ديدنمان ميآمد، از پاسادنا [1] تا لسانجلس با چرخ دستي قرمزش. ما اما به ندرت با فورد مدل تی [2] مان به دیدنش میرفتیم. من خانه مادربزرگ را دوست داشتم. خانهي کوچکي زير انبوه شاخههاي آويزان درختان فلفل. اميلي همه قناريهايش را در قفسهاي جداگانهاي نگه ميداشت. يکبارش را به خوبي يادم است. حوالي عصر ميخواست روسري سفيدي را روي قفسها بيندازد تا پرندهها بتوانند بخوابند. بقيه هم نشستند روي صندلي و شروع کردند به صحبت. آنجا يک پيانو بود. من نشستم پشتاش و کليدها را فشار دادم و به صداهاشان گوش کردم. آن کليدهاي انتهايي پيانو را بيشتر دوست داشتم، جايي که انگار ديگر به سختي صدايشان درميآيد ـ صدايي مانند افتادن تکههاي يخ روي يکديگر. پدر با صداي بلند گفت: «بس کن ديگه!» مادربزرگ گفت: «ولش کن بچه رو! بذار بازيش رو بکنه.» مادرم لبخند زد. مادربزرگ ادامه داد:« اين پسره، وقتي خواستم از گهواره بلندش کنم ببوسمش خودش رو کشيد بالا و يه مشت خوابوند تو دماغم.» آنها شروع کردند به صحبت کردن و من رفتم سراغ پيانو. پدر پرسيد: «چرا نميدي اونو کوکش کنن؟» بعد به من گفتند که ميرويم به ديدن پدربزرگ. پدربزرگ و مادربزرگ با هم زندگي نميکردند. به من













































