هزار پیشه – چشم و چراغ ۷۴
۱۹۹
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
در آغاز کتاب هزار پیشه می خوانیم : کتاب ” هزار پیشه ” نوشتۀ ” چارلز بوکوفسکی “ به جای مقدمه دو سه نکته بهطور کلی دربارهی این کتاب و چیزهای دیگر وجود دارد که گفتنشان خیلی هم ضروری نیست. نخستین نکتهی غیرضروری اینکه در این مقدمه خوشبختانه بهسنت معمول نیازی به معرفی نویسندهی کتاب احساس نمیشود زیرا پیشتر توسط مترجمان زبردستی چون بهمن کیارستمی، پیمان خاکسار
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-107245
- تعداد صفحه
- ۱۹۹
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
در آغاز کتاب هزار پیشه می خوانیم : کتاب ” هزار پیشه ” نوشتۀ ” چارلز بوکوفسکی “ به جای مقدمه دو سه نکته بهطور کلی دربارهی این کتاب و چیزهای دیگر وجود دارد که گفتنشان خیلی هم ضروری نیست. نخستین نکتهی غیرضروری اینکه در این مقدمه خوشبختانه بهسنت معمول نیازی به معرفی نویسندهی کتاب احساس نمیشود زیرا پیشتر توسط مترجمان زبردستی چون بهمن کیارستمی، پیمان خاکسار، احمد پوری و سید مصطفی رضیئی معرفی شده و در اینترنت هم مبسوط از زندگینامه و اینکه چطور آدمی بوده و چطور باید بشناسیمش سخنها رفته است. دومین نکتهی غیرضروری اینکه، بله، تلفظ درست Bukowski در زبان انگلیسی چیزی شبیه بوکاوسکی است، اما همانطور که میدانیم تمام اسمها در زبانهای دیگر عینا مانند زبان اصلی تلفظ نمیشوند و همیشه بحثهای زبانشناسی و اقتصاد زبانی، و همینطور سلیقه و تشخیص اولین کسی که اسم مورد بحث را بهکار برده تاثیر بسیاری دارد. از آنجایی که وحی نشده بوکاوسکی بنویسیم یا بوکوفسکی یا بُکوفسکی، پس بهگمانم همگی میتواند درست باشد. اما نکتهی سوم، که اتفاقاً از دو نکتهی قبل کمتر غیرضروریست، اینکه تقلیل دادن نویسندهای فقط به یک ویژگیْ کار چندان هوشمندانهای نیست. قطعاً یکی از ویژگیهای بوکوفسکیْ وحشی و عریان نوشتن و توصیف لحظههای گاه حساسیت برانگیز است (دستکم چیزی که در ایران به آن شهره شده)، اما اینکه او را تنها به همین ویژگی بشناسیم و از امکاناتی که میخواهد با نگاه متفاوت و شیوهی مواجههاش به مسائل ارائه کند چشم بپوشیم، ما را به خوانندگان تک بُعدی بدل میکند که دانشی کنکوری داریم. دانشی که برای هر سؤال تنها یک گزینهی حاضر و آماده سراغ دارد. در هرحال، هرکداممان گزینهها و انتخابهایی داریم که شاید یکیشان این باشد که بهجای صفر و صدی برخورد کردن با پدیدهها، مخصوصاً پدیدهای چون کتاب و ادبیات و بوکوفسکی، از همه امکاناتی که نقداً و فعلاً داریم و هست استفاده کنیم، و با همین اندک زور بزنیم بلکه کرانههای موجود را گسترش دهیم. مخصوصا کرانههای بودنمان را. علی امیرریاحی 1 پنج صبح، وسط باران، رسیدم نیو اورلیِنز [1] . کمی همانجا تو ایستگاه اتوبوس نشستم اما قیافهی ملت آنقدر حالم را بد کرد که چمدانم را برداشتم زدم بیرون و تو ای باران پیاده راه افتادم. نمیدانستم مسافرخانهها کجا هستن، آنجایی که آدمهای فقیر میروند. چمدان مقوایی زوار دررفتهای داشتم که زمانی رنگش سیاه بود، اما بعدترها رنگ روکشش رفته بود و مقوای زردش زده بود بیرون. من هم سعی کرده بودم این مشکل را با مالیدن واکس سیاه به آن قسمتهای رنگورو رفته حل کنم. همانطور که در باران راه میرفتم واکس چمدان حسابی مالید به شلوارم و چون حواسم نبود و چمدان را دستبهدست میکردم، هر دو پاچهی شلوارم سیاه شد. خب، این شهری جدید بود. شاید اینجا شانس میآوردم. باران بند آمد و آفتاب زد. تو محلهی سیاهها بودم. آهسته راهم را میرفتم. «هی، سفید گداگشنه!» چمدانم را گذاشتم زمین. زنی سیاه با صورتی بشاش نشسته بود رو پلهی ایوان و پاهاش را تاب میداد. قیافهی خوبی داشت. «سلام، سفیدِ گداگشنه!» چیزی نگفتم. فقط ایستادم و نگاهش کردم. «نمیخوای یه کم حال کنی، سفید گدا گشنه؟» بهِم خندید. پاهاش را انداخته بود رو هم و هی تکان میداد. پاهای خوبی داشت؛ با کفشهای پاشنه بلند، مدام تکانش میداد و میخندید. چمدانم را برداشتم و رفتم سمتش. همینطور که نزدیکش میشدم، دیدم پردهی پنجرهای که سمت چپم بود کمی تکان خورد. صورت مرد سیاهی را دیدم. شبیه جِرسی جو والکات [2] بود. برگشتم و راهم را از پیادهرو ادامه دادم. صدای خندهاش را تا پایین خیابان میشنیدم. 2 اتاقی تو طبقهی دوم روبهروی بار گرفتم. اسمش کافهی گنگپلنک [3] بود. از تو اتاقم میتوانستم داخل بار را ببینم. چندتایی چهرهی خشن و چندتا هم صورت جذاب آنجا بود. شب توی اتاقم ماندم و شراب نوشیدم و به صورتهای توی بار خیره شدم؛ ضمن اینکه پولم داشت ته میکشید. تو طولِ روز پیادهروی طولانیای کردم. ساعتها نشستم و زل زدم به کبوترها. روزی فقط یک وعده غذا میخوردم تا پولهام دیرتر تمام بشود. کافهی کثیفی پیدا کردم با صاحبی مزخرف، اما عوضش میشد با پول کمی صبحانهی مفصلی خورد _ کیک داغ، فرنی و سوسیس. 3 یک روز، مثل همیشه، رفتم تو خیابان و تنهایی ولگشتم. حسی از خوشی و آرامش داشتم. آفتاب درست به اندازه بود. کاملاً دلپذیر. صلح و آرامشی تو هوا بود. گوشهی خیابان که رسیدم، دیدم مردی جلوی درگاه مغازهای ایستاده. از کنارش رد شدم. «هی، رفیق!» ایستادم و چرخیدم سمتش. «کار نمیخوای؟» برگشتم و رفتم کنارش. از بالای شانهاش میتوانستم اتاق تاریک بزرگی را ببینم. میز درازی آنجا بود که مردها و زنهایی دو طرفش










































