هزار پیشه – چشم و چراغ ۷۴

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۹۹

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

در آغاز کتاب هزار پیشه می خوانیم : کتاب ” هزار پیشه ” نوشتۀ ” چارلز بوکوفسکی “ به جای مقدمه دو سه نکته به‌طور کلی درباره‌ی این کتاب و چیزهای دیگر وجود دارد که گفتنشان خیلی هم ضروری نیست. نخستین نکته‌ی غیرضروری اینکه در این مقدمه خوشبختانه به‌سنت معمول نیازی به معرفی نویسنده‌ی کتاب احساس نمی‌شود زیرا پیش‌تر توسط مترجمان زبردستی چون بهمن کیارستمی، پیمان خاکسار

۳۷۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-107245
تعداد صفحه
۱۹۹
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از چارلز بوکوفسکی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب هزار پیشه

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیر ریاحی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عشق سگی است دربان جهنم (عاشقانه های چارلز بوکوفسکی)،(شعر جهان36)

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علیرضا بهنام

سرزمین اهورایی

۳۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ناخدا برای ناهار رفته و ملوانان کشتی را تسخیر کرده اند

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی همتیان

شمشاد

۲۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ساندویچ ژامبون – چشم و چراغ 40

چارلز بوکوفسکی، علی امیر ریاحی

نگاه

۷۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ساندویچ ژامبون

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیر ریاحی

نگاه

۷۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اداره پست

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیرریحانی

نگاه

۲۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عامه پسند

چارلز بوکوفسکی

چلچله

۲۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درباره ی گربه ها

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی محمدگودرزوند

افراز

۴۸۰٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از علی امیر ریاحی

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب ساندویچ ژامبون – چشم و چراغ 40

چارلز بوکوفسکی، علی امیر ریاحی

نگاه

۷۸۵٬۰۰۰تومان

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب و تن فروشی نیست

فریاد شیری

نگاه

۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خانه خراب ها (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ145)

ویلیام ترور

ترجمه‌ی آرتوش بوداقیان

نگاه

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب احمد شاملو (شعر زمان ما 1)
۵۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه آثار صادق هدایت (11جلدی،باقاب)
۴٬۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خداوند الموت (حسن صباح)

پل آمیر

ترجمه‌ی ذبیح الله منصوری

نگاه

۱٬۴۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خواجه تاجدار

ژان گور

ترجمه‌ی ذبیح الله منصوری

نگاه

۲٬۸۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برادران کارامازف (2جلدی)

فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی

ترجمه‌ی اصغر رستگار

نگاه

۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد...

اوریانا فالاچی

ترجمه‌ی زویا گوهرین

نگاه

۱۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب هزار پیشه

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیر ریاحی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پینوکیو

کارلو کولودی

ترجمه‌ی علی امیرریاحی

نگاه

۲۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مسخ

فرانتس کافکا

ترجمه‌ی صادق هدایت

نگاه

۱۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خروش تنگستان

ویلم فلور

ترجمه‌ی الناز بلوری فرد

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جانشین

غلامحسین ساعدی

نگاه

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه آثار افشین یداللهی (6جلدی،باقاب)
۲٬۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فوائد گیاهخواری

صادق هدایت

نگاه

۱۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گیله مرد

بزرگ علوی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر باد رفته (2جلدی)

ترجمه‌ی حسن شهباز

نگاه

۱٬۹۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

در آغاز کتاب هزار پیشه می خوانیم : کتاب ” هزار پیشه ” نوشتۀ ” چارلز بوکوفسکی “ به جای مقدمه دو سه نکته به‌طور کلی درباره‌ی این کتاب و چیزهای دیگر وجود دارد که گفتنشان خیلی هم ضروری نیست. نخستین نکته‌ی غیرضروری اینکه در این مقدمه خوشبختانه به‌سنت معمول نیازی به معرفی نویسنده‌ی کتاب احساس نمی‌شود زیرا پیش‌تر توسط مترجمان زبردستی چون بهمن کیارستمی، پیمان خاکسار، احمد پوری و سید مصطفی رضیئی معرفی شده و در اینترنت هم مبسوط از زندگی‌نامه‌ و اینکه چطور آدمی بوده و چطور باید بشناسیمش سخن‌ها رفته است. دومین نکته‌ی غیر‌ضروری اینکه، بله، تلفظ درست Bukowski در زبان انگلیسی چیزی شبیه بوکاوسکی است، اما همان‌طور که می‌دانیم تمام اسم‌ها در زبان‌های دیگر عینا مانند زبان اصلی تلفظ نمی‌شوند و همیشه بحث‌های زبان‌شناسی و اقتصاد زبانی، و همین‌طور سلیقه و تشخیص اولین کسی که اسم مورد بحث را به‌کار برده تاثیر بسیاری دارد. از آنجایی که وحی نشده بوکاوسکی بنویسیم یا بوکوفسکی یا بُکوفسکی، پس به‌گمانم همگی می‌تواند درست باشد. اما نکته‌ی سوم، که اتفاقاً از دو نکته‌ی قبل کمتر غیرضروری‌ست، اینکه تقلیل دادن نویسنده‌ای فقط به یک ویژگیْ کار چندان هوشمندانه‌ای نیست. قطعاً یکی از ویژگی‌های بوکوفسکیْ وحشی و عریان نوشتن و توصیف لحظه‌های گاه حساسیت برانگیز است (دست‌کم چیزی که در ایران به آن شهره شده)، اما اینکه او را تنها به همین ویژگی بشناسیم و از امکاناتی که می‌خواهد با نگاه متفاوت و شیوه‌ی مواجهه‌اش به مسائل ارائه کند چشم بپوشیم، ما را به خوانندگان تک بُعدی بدل می‌کند که دانشی کنکوری داریم. دانشی که برای هر سؤال تنها یک گزینه‌ی حاضر و آماده سراغ دارد. در هرحال، هرکدام‌مان گزینه‌ها و انتخاب‌هایی داریم که شاید یکیشان این باشد که به‌جای صفر و صدی برخورد کردن با پدیده‌ها، مخصوصاً پدیده‌ای چون کتاب و ادبیات و بوکوفسکی، از همه امکاناتی که نقداً و فعلاً داریم و هست استفاده کنیم، و با همین اندک زور بزنیم بلکه کرانه‌های موجود را گسترش دهیم. مخصوصا کرانه‌های بودنمان را. علی امیرریاحی 1 پنج صبح، وسط باران، رسیدم نیو اورلیِنز [1] . کمی همان‌جا تو ایستگاه اتوبوس نشستم اما قیافه‌ی ملت آن‌قدر حالم را بد کرد که چمدانم را برداشتم زدم بیرون و تو ای باران پیاده راه افتادم. نمی‌دانستم مسافرخانه‌ها کجا هستن، آنجایی که آدم‌های فقیر می‌روند. چمدان مقوایی زوار دررفته‌ای داشتم که زمانی رنگش سیاه بود، اما بعدترها رنگ روکشش رفته بود و مقوای زردش زده بود بیرون. من هم سعی کرده بودم این مشکل را با مالیدن واکس سیاه به آن قسمت‌های رنگ‌و‌رو رفته حل کنم. همان‌طور که در باران راه می‌رفتم واکس چمدان حسابی مالید به شلوارم و چون حواسم نبود و چمدان را دست‌به‌دست می‌کردم، هر دو پاچه‌ی شلوارم سیاه شد. خب، این شهری جدید بود. شاید اینجا شانس می‌آوردم. باران بند آمد و آفتاب زد. تو محله‌ی سیاه‌ها بودم. آهسته راهم را می‌رفتم. «هی، سفید گداگشنه!» چمدانم را گذاشتم زمین. زنی سیاه با صورتی بشاش نشسته بود رو پله‌ی ایوان و پاهاش را تاب می‌داد. قیافه‌ی خوبی داشت. «سلام، سفیدِ گداگشنه!» چیزی نگفتم. فقط ایستادم و نگاهش کردم. «نمی‌خوای یه کم حال کنی، سفید گدا گشنه؟» بهِم خندید. پاهاش را انداخته بود رو هم و هی تکان می‌داد. پاهای خوبی داشت؛ با کفش‌های پاشنه بلند، مدام تکانش می‌داد و می‌خندید. چمدانم را برداشتم و رفتم سمتش. همین‌طور که نزدیکش می‌شدم، دیدم پرده‌ی پنجره‌ای که سمت چپم بود کمی تکان خورد. صورت مرد سیاهی را دیدم. شبیه جِرسی جو  والکات [2] بود. برگشتم و راهم را از پیاده‌رو ادامه دادم. صدای خنده‌اش را تا پایین خیابان می‌شنیدم. 2 اتاقی تو طبقه‌ی دوم روبه‌روی بار گرفتم. اسمش کافه‌ی گنگ‌پلنک [3] بود. از تو اتاقم می‌توانستم داخل بار  را ببینم. چندتایی چهره‌ی خشن و چندتا هم صورت جذاب آنجا بود. شب توی اتاقم ماندم و شراب نوشیدم و به صورت‌های توی بار خیره شدم؛ ضمن اینکه پولم داشت ته می‌کشید. تو طولِ روز پیاده‌روی طولانی‌ای کردم. ساعت‌ها نشستم و زل زدم به کبوترها. روزی فقط یک وعده غذا می‌خوردم تا پول‌هام دیرتر تمام بشود. کافه‌ی کثیفی پیدا کردم با صاحبی مزخرف، اما عوضش می‌شد با پول کمی صبحانه‌ی مفصلی خورد _ کیک داغ، فرنی و سوسیس. 3 یک روز، مثل همیشه، رفتم تو خیابان و تنهایی ول‌گشتم. حسی از خوشی و آرامش داشتم. آفتاب درست به اندازه بود. کاملاً دلپذیر. صلح و آرامشی تو هوا بود. گوشه‌ی خیابان که رسیدم، دیدم مردی جلوی درگاه مغازه‌ای ایستاده. از کنارش رد شدم. «هی، رفیق!» ایستادم و چرخیدم سمتش. «کار نمی‌خوای؟» برگشتم و رفتم کنارش. از بالای شانه‌اش می‌توانستم اتاق تاریک بزرگی را ببینم. میز درازی آنجا بود که مردها و زن‌هایی دو طرفش

۳۷۵٬۰۰۰تومان