پرش به محتوای صفحه

صلیب بدون عشق

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۳۶۰

صفحه

۱۴۰۲

سال چاپ

پالتویی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” در آغاز این کتاب می خوانیم : بخش اول فصل اول صلیب همچون پیکری روی عرشه‌ی کشتی، بر فراز محراب کلیسای سنت مارین در مه شناور بود: چنین به نظر می‌رسید که صلیب در همان حالی‌که توده‌ی ابرهای مه‌آلود مثل بخاری از کنارش می‌گذشتند و در بلندی‌ها گم می‌شدند، در دل موج‌ها غوطه‌ور می‌شد و بالا می‌آمد و برای بقایش مبارزه

۷۲۰٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
رمان خارجی
شناسه کالا
kj-351802
شابک
۱۳۹۸۰۲۲۱۰۲
تعداد صفحه
۳۶۰
قطع
پالتویی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۲

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از هاینریش بل

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از سارنگ ملکوتی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

توضیحات

گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” در آغاز این کتاب می خوانیم : بخش اول فصل اول صلیب همچون پیکری روی عرشه‌ی کشتی، بر فراز محراب کلیسای سنت مارین در مه شناور بود: چنین به نظر می‌رسید که صلیب در همان حالی‌که توده‌ی ابرهای مه‌آلود مثل بخاری از کنارش می‌گذشتند و در بلندی‌ها گم می‌شدند، در دل  موج‌ها غوطه‌ور می‌شد و بالا می‌آمد و برای بقایش مبارزه می‌کرد. دو پسر جوان کنار یک فرغان پر از کتاب پای محراب بلند و کشیده ایستاده بودند. یکی از آن دو، مثل افسون شده‌ها با حالتی نیمه‌منگ و گیج تماشاگر بازی مه شده و سرش را روی گردن عقب کشیده بود اما مدهوش این نمایش شگفت‌انگیز به بالا می‌نگریست، پسر بزرگ‌تر بی‌وقفه در میان کوهی از کتاب می‌لولید و… پسر کوچک‌تر به یکباره فریادزنان تنه‌ای به دیگری زد: «یک لحظه نگاه کن کریستف!» و توجه‌اش را به بالای سرشان جلب کرد. گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” حالا هر دو به این حرکت موج‌گونه‌ی عجیب می‌نگریستند، زمانی زیاد… تا هنگامی که خورشید در سمت شرق رفته رفته قوی‌تر شد و مه را از جلوی خویش می‌راند… و محراب کلیسا با صلیب‌اش بدون حرکت و نوسان ایستاد… کریستف گفت: _ عجیب است یوزف ، آدم دل‌اش می‌خواست یک به هزار شرط ببنده که کلیسا و صلیب می‌لرزند با اینکه مسلم است که تمام مدت مثل حالا محکم و بی‌حرکت همان‌جا ایستاده‌اند. یوزف خیلی کوتاه گفت: _ حتماً گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” بعد دوباره سرشان را پایین آوردند و به جست‌و‌جو در پشته‌ی کتاب‌ها ادامه دادند. آنها تقریباً با میل و رغبتی عمیق و کاملاً با دقت و پشت سر هم کتاب‌های توی بسته‌ها را زیر و رو می‌کردند و بعد از بازکردن هر کتابی نگاهی دقیق به آن می‌انداختند، گاهی هم بی‌آنکه نگاهی به یکدیگر بیندازند زیر لبی اظهار نظری درباره‌ی کتاب می‌کردند. مالک فرغان‌های کتاب که پیپی به دهان داشت بی‌تفاوت کنار آنها ایستاده بود و به آسمان می‌نگریست و آنجا تغییر و تحول عجیبی صورت می‌گرفت، در ابتدا خورشید مه را پس زد و برای دقایقی نور درخشانی از خویش بیرون فرستاد و حال چنین به نظر می‌رسید که موجی از توده‌ی خاکستری ابرها از سمت غرب سر برگردانده است، این ابرها بیشتر و بیشتر پخش شدند تا اینکه آسمان همچون کیسه‌ای خاکستری مات و تیره روی شهر آویزان شد، در شرق و متمایل به سمت جنوب، خورشید چون لکه‌ی بزرگ گرد زردی دیده می‌شد. هوا هم متغیر بود، گاهی به نظر می‌رسید که سرد است ولی اغلب به‌ ظاهر تقریباً گرم می‌نمود، ماه نوامبر بود… گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” بین دو پسرک چند کتابی روی هم پشته شده بود و در ظاهر آن دو خیال داشتند آن کتاب‌ها را بخرند، هر دو نوجوان کتاب‌ها را به هم نشان می‌دادند و با نشاط می‌خندیدند و نگاهی به قیمت کتاب‌ها می‌انداختند که با مداد ارقام بسیار بزرگ در صفحه‌ی آخر هر کتابی نوشته شده بود و سپس آنها را بین خودشان روی پشته‌ی کتاب‌ها می‌گذاشتند. کریستف قامتی لاغر و بلند و موهای قهوه‌ای داشت. آنطور که کیف کهنه‌ی مدرسه‌اش را به زیر بغل چسبانده بود نوعی بی‌تفاوتی تحریک‌کننده را به نمایش می‌گذاشت. یوزف پسرک کوچک‌تر با موهای بلوند رنگ پریده‌اش تقریباً در کنار او رنگ‌مرده به‌ نظر می‌رسید، عینکی روی دماغ منقاری‌اش داشت و کیف‌اش را هم روی زمین گذاشته بود. گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” هر دو پول کتاب‌هاشان را پرداختند و سیل عابران آنها را از سمت چپ کنار میدان کوچک به یک خیابان بزرگ کشاند. جوان کم‌سن‌تر دسته‌ی کیف‌اش را گرفته و آن را با خود می‌برد در حالی‌که پسر بزرگ‌تر همچنان کیف مدرسه‌اش را زیر بغل چسبانده بود، جیب کت‌اش از فشار دست‌ها وارفته بود، همان دستی که می‌بایستی بازو را کشیده نگه دارد… در حالی‌که هر دو آهسته همراه سیل عابران راه می‌رفتند، پسر کوچک‌تر با لبخندی گفت: _ تو یک آدم وسوسه‌کننده و باج‌گیر واقعی هستی، من غیر از آره گفتن نمی‌تونستم کاری بکنم؛ وقتی تو وسط زنگ تفریح رفتی پیش وردینگ و گفتی که پدر و مادرت بیست‌وپنجین سالگرد ازدواج‌شان را جشن می‌گیرند و من هم دعوت شده‌ام و آیا می‌توانیم اون زنگ سر کلاس نریم، جا خوردم، در صورتی‌که تو خوب می‌دانی که من اصلاً تمایلی به در رفتن از مدرسه ندارم، این کار اصلاً در شأن من نیست. گزیده ای از کتاب “صلیب بدون عشق” نوشتۀ “هاینریش بل” _ می‌دانم، ولی امروز اصلاً نمی‌توانستم به حرف‌های مام وطن گرونر گوش بدم و آن هم درست به دلیل احترامی که برایش قایل هستم و برای اینکه می‌دانم او آدمی نیک‌سیرت و سخاوتمند و معلم است، درست به همین دلیل وقتی مزخرف میگه برایم قابل تحمل نیست چون این حرف‌ها مزخرفات است. بعد نظری پرسشگرانه به یوزف انداخت و ا

۷۲۰٬۰۰۰تومان