سوپ ماهی قرمز (خانواده باحال ۳)
۱۵۲
صفحه
۱۳۹۸
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
سوپ ماهی قرمز عنوان سومین جلد از مجموعهی پرطرفدار خانوادهی باحال است. این مجموعه نوشتهی ژانفیلیپ ارو وینییو، نویسندهی فرانسوی است. نشر پیدایش ۷ جلد از خانوادهی باحال را برای گروه سنی کودک منتشر کرده است. این مجموعه داستان پدری است که شش فرزند دارد و برای اینکه حفظ کردن شش تا اسم برایش سخت است، همه آنها را ژان صدا میزند، البته با یک پسوند مثل: آ، ب، ا
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-491857
- تعداد صفحه
- ۱۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۸
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از پیدایش
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی پرستو شجری
مشاهدهی همهتوضیحات
سوپ ماهی قرمز عنوان سومین جلد از مجموعهی پرطرفدار خانوادهی باحال است. این مجموعه نوشتهی ژانفیلیپ ارو وینییو، نویسندهی فرانسوی است. نشر پیدایش ۷ جلد از خانوادهی باحال را برای گروه سنی کودک منتشر کرده است. این مجموعه داستان پدری است که شش فرزند دارد و برای اینکه حفظ کردن شش تا اسم برایش سخت است، همه آنها را ژان صدا میزند، البته با یک پسوند مثل: آ، ب، اُ… اما این تنها اتفاق بامزه خانواده باحال نیست. شش پسر شیطان و دردسرساز، یک مادر فوقالعاده منظم و جدی و یک پدر ماهر فراموشکار چه قصههای خندهداری را که نمیسازند. ژان – آ، ژان – ب، ژان – س، ژان – د، ژان اُو، ژان – ف به همراه پدر و مادرشان به شهر تولون اسبابکشی میکنند. زندگی در شهر جدید آن هم با یک خروس جنگی، یک همسایهی کاملا کر، یک تفنگ لولهبلند سیب زمینی، به راه انداختن اولین مهمانی و دعوا و بزن بزن با دار و دستهی کاستورها، پر از ماجرا و دردسرهای جورواجور است. خوشبختانه پدر همهفن حریف است و مادر هم یک زن فوقالعاده منظم و مرتب. بعد از خاگینهی شیرین و پنیر پرنده باز هم با داستانهای خندهدار و جذاب این قبیلهی شاد و سرخوش، شش ژان – یکچیزی، همراه باشید. گزیدهای از کتاب خانوادهی باحال ۳: سوپ ماهی قرمز یکی از شبهای آخر ماه ژوئن، پدر زودتر به خانه برگشت. پاپیون دور گردنش باز شده بود و همان طور که سوت میزد پلهها را دو تا یکی بالا میآمد. فهمیدیم خبرهایی در راه است و پدر چیزی را مخفی میکند. بلند گفت: «ژانهای من همه توی باغ برای پیش غذای سورپرایز، بادوم زمینی خوشمزه و نوشابهی گازدار دلخواه!» ژان – اُو نوکزبانی گفت: «آخ زون، من هرچی دلم بخواد میتونم بخورم؟» مادر که از سورپرایز متنفر بود گفت: «ام … به شرطی که دلتون درد نگیره و نفخ نکنید.» پدر جواب داد: «عزیزم، امشب یه شب استثنائيه!»















































