پرش به محتوای صفحه

تابلو ناتمام و چند داستان دیگر

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۱۵۲

صفحه

۱۳۹۵

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

گزیده ای از کتاب تابلو ناتمام فقط می‌ماند چند حلقه‌ی گم‌‌شده که این دوبیتی را در دهان خواننده‌ی گمنامی به نام نیّر می‌گذارد. بیایید فرض کنیم هر حلقه‌ی گم‌شده یک شتر است که با افساری به شتر بعدی متصل است و زنگوله‌ای به گردن دارد. در آغاز تابلو ناتمام می خوانیم آوازه‌خوان، پشت پنجره. 7 تابلو ناتمام. 31 شاعر. 51 آرایشگاه پرنیان.. 55 شکار. 67 آخر نیاصرم. 87 روزی

این کتاب فعلا ناموجود است

شماره‌ات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت می‌فرستیم تا حسابت ساخته شود و به‌محضِ موجود شدن خبرت کنیم.

با ادامه، حساب کاربری‌ات (در صورت نبود) ساخته می‌شود.

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-206168
تعداد صفحه
۱۵۲
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۳۹۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از محمدرضا عبداللهی

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب عشق و فراموشی

شمس لنگرودی

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی ریچارد سوم

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی رضا براهنی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اگزیستانسیالیسم چیست؟ (و چند جستار فلسفی دیگر)

سیمون دو بووار

ترجمه‌ی فرهاد کربلایی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب سام (سفر پیدایش پیش از ابراهیم)

دیوید کیشیک

ترجمه‌ی امیرحسین طاهری، ابراهیم رنجبر

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جامعه تسکینی (درد در عصر حاضر)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اینفوکراسی (دیجیتالی شدن و بحران دموکراسی)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نااشیا (شورش زیست جهان)

بیونگ چول هان

ترجمه‌ی مسیح بهار

نگاه

۴۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب اتاق شماره 6 و چند داستان دیگر

آنتون چخوف

ترجمه‌ی کاظم انصاری

نگاه

۷۲۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گوزن در بوران شدید

آرش شفاعی

نگاه

۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ایدا در اینه

احمد شاملو

نگاه

۲۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کتاب اسمبلی
۷۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بابک خرمدین

جلال برگشاد، رحیم رئیس نیا، رضا انزابى نژاد

نگاه

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سیندخت

علی محمد افغانی

نگاه

۴۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فوائد گیاهخواری

صادق هدایت

نگاه

۱۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب هملت

نگاه

۶۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شازده کوچولو
۲۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پری دریایی
۳۴۹٬۰۰۰تومان
جلد کتاب خیمه شب بازی
۱۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

گزیده ای از کتاب تابلو ناتمام فقط می‌ماند چند حلقه‌ی گم‌‌شده که این دوبیتی را در دهان خواننده‌ی گمنامی به نام نیّر می‌گذارد. بیایید فرض کنیم هر حلقه‌ی گم‌شده یک شتر است که با افساری به شتر بعدی متصل است و زنگوله‌ای به گردن دارد. در آغاز تابلو ناتمام می خوانیم آوازه‌خوان، پشت پنجره. 7 تابلو ناتمام. 31 شاعر. 51 آرایشگاه پرنیان.. 55 شکار. 67 آخر نیاصرم. 87 روزی که مارنان ریخت… 105 آدم‌هایی که در تخیل یک ماهی سرگردان زندانی‌اند.. 127 آوازه‌خوان، پشت پنجره نیّر پیرزنی دوست‌داشتنی و تنهاست که فکر می‌کنم بعد از مرگ پسرش، بهادر، من نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش باشم. یکی دو سالی بیشتر نیست که نیّر را می‌شناسم. آشنایی‌ام با او از طریق بهادر بود. بهادر پارسال فوت کرد. هیچ‌وقت سنش را نپرسیدم ولی گمان می‌کنم هم‌سن‌وسال بودیم. بهادر سرطان کبد داشت. نیّر خواننده‌ی کاباره بوده و همسر یک ویولن‌زن لهستانی به نام «یوستین.» سال‌های سی و چهل، اگر کسی اهل کافه و شب‌زنده‌داری بود، احتمالاً نوای ساز یوستین را ‌شنیده بود. بهادر تنها فرزند نیّر و یوستین بود. حدوداً پانزده سال پیش با هم آشنا شدیم. راننده‌ی تاکسی بود و در خط ميدان ملت‌ـ ‌‌مصلي كار مي‌كرد و هميشه پاپ دهه‌ي چهل‌ـ ‌پنجاه گوش مي‌داد. اوايل كه آمده بودم تهران، در دفتری حوالي خيابان تخت طاووس كار مي‌كردم. هر روز صبح يا بعدازظهر، توي خط مي‌ديدم‌اش. عصرها اغلب از بوی دهانش می‌شد فهمید که دمی هم به خمره زده. همیشه ادکلن می‌زد. نه زیاد چاق بود، نه زیاد لاغر. صورت گرد و سرخی داشت و موهایش همیشه کوتاه و مرتب بود. چشم‌های روشنی داشت که او را شبیه ارامنه می‌کرد. بهادر تاکسی ون داشت، تاکسی‌ای تمیز با صندلی‌های راحت و روکش‌های سفید که همیشه‌ی خدا بهش می‌رسید. راه‌های میان‌بر را خوب می‌شناخت و دست‌فرمانش حرف نداشت. می‌انداخت توی پس‌کوچه‌ها و چراغ‌ قرمزها را رد می‌کرد. اول تا آخر خط را که راننده‌های دیگر نیم‌ساعته می‌پیمودند، ده دقیقه‌ای می‌رفت. سیستم پخش‌ ماشینش هم عالی بود و عصرها، هنگام برگشت، به‌جای گوش دادن به آهنگ‌های خزعبل روز، چشم‌هایم را می‌بستم و «بیا بنویسیم» یا «خرابات» گوش می‌دادم. اگر نوبتش نبود، پا به پا می‌کردم تاکسی‌های جلویی پر شوند و با او بروم. یک‌ بار دستم را گرفت، از آخر صف كشيد بيرون و برد توي ماشينش روی صندلی جلو نشاند. من هم چند روز بعد يك دي‌وي‌دي از خواننده‌هاي دهه‌ي چهل و پنجاه بهش دادم. گفت دنبال خيلي از تك‌آهنگ‌ها بوده و توي آن دی‌وی‌دی پيدایشان كرده. این شد كه ميانه‌مان جور شد، آن‌قدر که حتي چند بار بهم تعارف زد بروم خانه‌اش. خانه‌اش نزدیک خانه‌ام بود. پانزده سال است، یعنی از وقتی به تهران آمدم، که در شمس‌آباد در یکی از فرعی‌های خیابان ریحانی زندگی می‌کنم. خیابان ریحانی و خیابان مجیدیه دو خیابان اصلی شمس‌آباد هستند که حالا هر دو، اسم‌شان تغییر کرده. این دو خیابان، شمالی‌ـ ‌جنوبی‌اند که از شمال به بزرگ‌راه همت عمود می‌شوند و از جنوب به محله‌ی مجیدیه می‌رسند. خیابان مجیدیه تا سه‌راه پیاله، کمی پایین‌تر از میدان ملت، جزو محله‌ی شمس‌آباد است و پایین‌تر از آن می‌شود مجیدیه. کمر خیابان ریحانی، چهارراهی‌ست که از تقاطع آن با خیابان نعیم شکل گرفته و به آن چهارراه نعیم می‌گویند. خانه‌ی من نزدیک چهارراه نعیم است و خانه‌ی بهادر و مادرش، نیّر، در بلوار بیژن قرار دارد. امتداد خیابان ریحانی، بعد از میدان بهشتی، به بلوار بیژن می‌رسد. پیاده از خانه‌ی من تا خانه‌ی آن‌ها ربع ساعت راه است و گه‌گاه در پیاده‌روی‌های شبانه‌ام از کوچه‌ی آن‌ها هم می‌گذرم. یوستین از زمان جنگ جهانی دوم و مهاجرتش به ایران، از خانواده‌اش خبری نداشت. نیّر یک برادر و یک خواهر داشت که بعد از انقلاب هر دو به اسپانیا رفته و آن‌جا رستوران زده بودند. بعد از مرگ بهادر، نیّر حسابی تنها شده بود، برای همین با این‌که خواهرزاده‌اش اصرار داشت که او را با خود به اسپانیا ببرد، قبول نکرد و به خواست خودش به آسایشگاه سالمندان رفت. نیّر کلید خانه‌ را به من سپرد. یکی دو بار ازم خواست که از خانه چیزی برایش ببرم. یک ‌بار آلبوم عکس‌هایش را بردم. آلبوم را توی یکی از اشکوب‌های میز آرایشش گذاشته بود و چون فراموش کرده بود، مجبور شدم همه‌ی خانه‌ را بگردم. بار دومی بود که به خانه‌اش می‌رفتم. بار اول موقعی بود که بهادر شام وعده‌ام گرفته بود. خانه‌ دو اتاق داشت که یکی اتاق نیّر بود و دیگری اتاق بهادر. خیلی از اثاث بهادر همان‌جور دست‌نخورده توی اتاقش مانده بودند، مثلاً بی‌سیمش ـ این اواخر تاکسی بی‌سیم داشت ـ یا ادکلن‌هایش روی پنج‌اشکوبه‌ی لباس‌ها یا زیر تخت، جورابی کثیف که آن‌قدر آن زیر مانده بود دیگر بوی گندش پریده بود، عینک آفتابی مارک «پلیس» که یک ‌بار ب