تابلو ناتمام و چند داستان دیگر
۱۵۲
صفحه
۱۳۹۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب تابلو ناتمام فقط میماند چند حلقهی گمشده که این دوبیتی را در دهان خوانندهی گمنامی به نام نیّر میگذارد. بیایید فرض کنیم هر حلقهی گمشده یک شتر است که با افساری به شتر بعدی متصل است و زنگولهای به گردن دارد. در آغاز تابلو ناتمام می خوانیم آوازهخوان، پشت پنجره. 7 تابلو ناتمام. 31 شاعر. 51 آرایشگاه پرنیان.. 55 شکار. 67 آخر نیاصرم. 87 روزی
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-206168
- تعداد صفحه
- ۱۵۲
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۵
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب تابلو ناتمام فقط میماند چند حلقهی گمشده که این دوبیتی را در دهان خوانندهی گمنامی به نام نیّر میگذارد. بیایید فرض کنیم هر حلقهی گمشده یک شتر است که با افساری به شتر بعدی متصل است و زنگولهای به گردن دارد. در آغاز تابلو ناتمام می خوانیم آوازهخوان، پشت پنجره. 7 تابلو ناتمام. 31 شاعر. 51 آرایشگاه پرنیان.. 55 شکار. 67 آخر نیاصرم. 87 روزی که مارنان ریخت… 105 آدمهایی که در تخیل یک ماهی سرگردان زندانیاند.. 127 آوازهخوان، پشت پنجره نیّر پیرزنی دوستداشتنی و تنهاست که فکر میکنم بعد از مرگ پسرش، بهادر، من نزدیکترین آدم زندگیاش باشم. یکی دو سالی بیشتر نیست که نیّر را میشناسم. آشناییام با او از طریق بهادر بود. بهادر پارسال فوت کرد. هیچوقت سنش را نپرسیدم ولی گمان میکنم همسنوسال بودیم. بهادر سرطان کبد داشت. نیّر خوانندهی کاباره بوده و همسر یک ویولنزن لهستانی به نام «یوستین.» سالهای سی و چهل، اگر کسی اهل کافه و شبزندهداری بود، احتمالاً نوای ساز یوستین را شنیده بود. بهادر تنها فرزند نیّر و یوستین بود. حدوداً پانزده سال پیش با هم آشنا شدیم. رانندهی تاکسی بود و در خط ميدان ملتـ مصلي كار ميكرد و هميشه پاپ دههي چهلـ پنجاه گوش ميداد. اوايل كه آمده بودم تهران، در دفتری حوالي خيابان تخت طاووس كار ميكردم. هر روز صبح يا بعدازظهر، توي خط ميديدماش. عصرها اغلب از بوی دهانش میشد فهمید که دمی هم به خمره زده. همیشه ادکلن میزد. نه زیاد چاق بود، نه زیاد لاغر. صورت گرد و سرخی داشت و موهایش همیشه کوتاه و مرتب بود. چشمهای روشنی داشت که او را شبیه ارامنه میکرد. بهادر تاکسی ون داشت، تاکسیای تمیز با صندلیهای راحت و روکشهای سفید که همیشهی خدا بهش میرسید. راههای میانبر را خوب میشناخت و دستفرمانش حرف نداشت. میانداخت توی پسکوچهها و چراغ قرمزها را رد میکرد. اول تا آخر خط را که رانندههای دیگر نیمساعته میپیمودند، ده دقیقهای میرفت. سیستم پخش ماشینش هم عالی بود و عصرها، هنگام برگشت، بهجای گوش دادن به آهنگهای خزعبل روز، چشمهایم را میبستم و «بیا بنویسیم» یا «خرابات» گوش میدادم. اگر نوبتش نبود، پا به پا میکردم تاکسیهای جلویی پر شوند و با او بروم. یک بار دستم را گرفت، از آخر صف كشيد بيرون و برد توي ماشينش روی صندلی جلو نشاند. من هم چند روز بعد يك ديويدي از خوانندههاي دههي چهل و پنجاه بهش دادم. گفت دنبال خيلي از تكآهنگها بوده و توي آن دیویدی پيدایشان كرده. این شد كه ميانهمان جور شد، آنقدر که حتي چند بار بهم تعارف زد بروم خانهاش. خانهاش نزدیک خانهام بود. پانزده سال است، یعنی از وقتی به تهران آمدم، که در شمسآباد در یکی از فرعیهای خیابان ریحانی زندگی میکنم. خیابان ریحانی و خیابان مجیدیه دو خیابان اصلی شمسآباد هستند که حالا هر دو، اسمشان تغییر کرده. این دو خیابان، شمالیـ جنوبیاند که از شمال به بزرگراه همت عمود میشوند و از جنوب به محلهی مجیدیه میرسند. خیابان مجیدیه تا سهراه پیاله، کمی پایینتر از میدان ملت، جزو محلهی شمسآباد است و پایینتر از آن میشود مجیدیه. کمر خیابان ریحانی، چهارراهیست که از تقاطع آن با خیابان نعیم شکل گرفته و به آن چهارراه نعیم میگویند. خانهی من نزدیک چهارراه نعیم است و خانهی بهادر و مادرش، نیّر، در بلوار بیژن قرار دارد. امتداد خیابان ریحانی، بعد از میدان بهشتی، به بلوار بیژن میرسد. پیاده از خانهی من تا خانهی آنها ربع ساعت راه است و گهگاه در پیادهرویهای شبانهام از کوچهی آنها هم میگذرم. یوستین از زمان جنگ جهانی دوم و مهاجرتش به ایران، از خانوادهاش خبری نداشت. نیّر یک برادر و یک خواهر داشت که بعد از انقلاب هر دو به اسپانیا رفته و آنجا رستوران زده بودند. بعد از مرگ بهادر، نیّر حسابی تنها شده بود، برای همین با اینکه خواهرزادهاش اصرار داشت که او را با خود به اسپانیا ببرد، قبول نکرد و به خواست خودش به آسایشگاه سالمندان رفت. نیّر کلید خانه را به من سپرد. یکی دو بار ازم خواست که از خانه چیزی برایش ببرم. یک بار آلبوم عکسهایش را بردم. آلبوم را توی یکی از اشکوبهای میز آرایشش گذاشته بود و چون فراموش کرده بود، مجبور شدم همهی خانه را بگردم. بار دومی بود که به خانهاش میرفتم. بار اول موقعی بود که بهادر شام وعدهام گرفته بود. خانه دو اتاق داشت که یکی اتاق نیّر بود و دیگری اتاق بهادر. خیلی از اثاث بهادر همانجور دستنخورده توی اتاقش مانده بودند، مثلاً بیسیمش ـ این اواخر تاکسی بیسیم داشت ـ یا ادکلنهایش روی پنجاشکوبهی لباسها یا زیر تخت، جورابی کثیف که آنقدر آن زیر مانده بود دیگر بوی گندش پریده بود، عینک آفتابی مارک «پلیس» که یک بار ب




































