
بخشی از کتاب: مادرم نگاهی متحیر با چشمانی کاملاً باز داشت. ترس هرگز او را مغلوب نکرد اما گاهی ترسی مبهم بر او مسئولی می شد. آن هنگام میزد زیر خنده شاید خجالت میکشید از اینکه بدنش گستاخانه و بدون اجازه او دارد این ترس را نشان میدهد. از دوران نوجوانی و حتی در جوانی جملاتی مانند خجالت نمیکشی؟ یا…




















